در یک ظرف نمی گنجند

پشت چراغ قرمز مطهری توی تاکسی نشسته ام و دارم به اینکه دنیا عجب جای نامتعادلیه فکر می کنم.پیرمرد بادکنک فروش هر روزه رو دارم می زارم کنار پورشه ی مشکی براقی که کنار ما پشت چراغ قرمزه و راننده اش پک های محکم و عمیقی به سیگارش می زنه و با آیفون فور اس اش هم داره همزمان حرف می زنه.کنار هم جا نمی گیرند این دو تا تصویر.تو فکر بالا پوش نازک پیرمرد تو هوای سرد این روزهام و اینکه با آلودگی زیاد این روزهای تهران نباید او بیرون باشد الان.باید کنار بخاری حافظ بخواند شاید یا اخبار گوش بدهد و سوپ جو بخورد حتی.باید کنار دست رادیو چرت دم ظهرش را بزند و سرش هر بار بیفتد روی شانه هایش.باید شمعدانی های پشت پنجره اشان را آب بدهد یا احیانا برای ناهار ظهر دو تا سنگگ کنجدی بگیرد و یه بسته ی پاستیل برای نوه اش که قرار است بعدازظهر بیاید به دیدنش.باید از این جلیقه ها بپوشد که بند ساعت می خورند و هر از گاهی برای ژست ساعتش را از جیب جلیقه اش دربیاورد، باید روی صندلی گهواره ای تو ای پری کجایی گوش بدهد باید جای دیگری باشد پیرمرد الان.

تضادهای اجتماعی این روزها به شدت آزارم می دهند.رادیو دارد نمایشنامه پخش می کند.نمی فهمم موضوع بر سر چیست.تصمیم هم ندارم بفهمم.چند دقیقه ی دیگر بین هیاهوی جمعیت آدم ها و ماشین ها و شلوغی پل سیدخندان و فریاد رانندگان تاکسی و آلودگی خفه کننده ی شهر من هم گم می شوم.

/ 9 نظر / 23 بازدید
مهسا

چه سوزی داره این نوشته.

eli

این روزا خیلی چیزا ناراحت کننده س :(

سلام.من سایه هستم تازه پیداتون کردم و نوشته هاتونو خیلی میپسندم...این پستتون تمام وجودمو به در د اورد

مریمی

بی عدالتی تو ایران موج میزنه..همه ی امکانات تو تهرانه ولی بقیه ی شهر ها هیچ امکاناتی ندارن البته به استثناء چند تا کلان شهر ِ دیگه:(تو تهران هم که اختلاف ِ طبقاتی موج میزنه..یه بچه سر ِ چهارراه کار میکنه یه بچه ی دیگه تو ناز و نعمت غرقه..هرچند به نظرم یه عده از کسایی که ثروتمندن،خودشون سختی کشیدن و مرفه شدن ولی خیلیای دیگه هم هستن که یا خونواده ی پولداری دارن یا با انواع و اقسام کارای خلاف به اینجا میرسن:( دیدن ِ این اوضاع خیلی سخته و متاسفانه خیلیا به فکر نیستن...

سمیه-تهران نوشت

من هم به فروشندگان مرد توی مترو یا حتی خانم های سن بالا که نگاه می کنم غصه ام می گیره

نیلوفر

عاشق این داستانک های واقعیتم [قلب]

مریم

چقدر غمناک.بعد از خوندنش یه لحظه غم تماممو گرفت مخصوصن دوخط آخر"تصمیم هم ندارم بفهمم.چند دقیقه ی دیگر بین هیاهوی جمعیت آدم ها و ماشین ها و شلوغی پل سیدخندان و فریاد رانندگان تاکسی و آلودگی خفه کننده ی شهر من هم گم می شوم."مرسی زهرا[گل]