یادمان رفت در بهار یک دل سیر گوجه سبز بخوریم...

می نشینم فکر می کنم چرا امسال تمام نمی شود؟ چرا لحظه لحظه اش دارد کش می اید و تو را هر روز با اتفاقات غیر منتظره ی تازه ای روبرو می کند؟ نشسته ام فکر می کنم به چیزهایی که این روزها دلم را خوش می کند و خوش نمی کند، حالم را خوب می کند و حالم را می گیرد، دست می اندازد دور گردنم و دوستانه با من قدم می زند و دندان های تیزش را نشان می دهد و ترسناک می شود.دارم به چیزهایی فکر می کنم که وصلم می کند و طناب اتصالم را با بی رحمی می برد.دارم فکر می کنم به درخت خرمالویی که امسال میوه نداد و آدم هایی که امسال مردند و آدم هایی که همیشه می میرند و ما نمی فهمیم هیچ وقت.دارم به نیامدن برف، سرفه ی مداوم آدم ها در اتوبوس و 2 متر فضای خسته و سنگین و سیاه بالای سر ادم ها در شهر فکر می کنم، به پاییز امسال که پاییز نبود و زمستانش که حداقل برای ما تهرانی ها رنگ زمستان نداشت.به ماه هایی که یادمان رفت مناسبت های مهمش را ، به بهاری که یادمان رفت مثل هر سال یک دل سیر گوجه سبز بخوریم و گیلاس ها نیامده تمام شدند و خرمالو ها گس تر از همیشه بودند و پرتقال ها بی مزه تر از قبل.به خیابان هایی که خلوت تر از همیشه شدند و آدم ها که بی رحم تر و به اینکه امسال بوی عید نمی آید، هر چقدر سبزه سبز کنیم و پامچال بگیریم بکاریم در باغچه های نیم وجبی حیاط هایمان بوی عید نمی آید، نشسته ام دارم فکر می کنم به سالی که نفس های آخرش را می کشد و سر وته یلدایش را با هندوانه های نه خیلی شیرین و یک کاسه اجیل هم آوردیم و نوروزش را هم حتما با چند سین از اینور و آنور جور می کنیم و لباس نوهایمان را نمی پوشیم مبادا مسخره امان کنند و  همین که سال نو شد اولین عید دیدنی امان را مثل هر سال می رویم و طبق معمول هر سال به بهانه ی رشد قدی و سنی عیدی نمی گیریم و از خلوتی اتوبان های تهران لذت وافر می بریم و سریال های بی سر و ته نوروزی نگاه می کنیم و زاپنی ها و کدوها را تند تند می شکنیم و آخرش هم با یک قابلمه آش و توپ و پتو و فلاسک چای می زنیم به دل مثلا طبیعت و حالش را برای یک سال جا می آوریم.دارم فکر می کنم به چارشنبه سوری هایی که توپ می ترکانیم و گاز منفجر می کنیم و زن های باردار را می ترسانیم و از پیرزن های محل فحش می شنویم و نان بیمارستان های سوانح و سوختگی را توی روغن می اندازیم و کشته می دهیم و قطع عضو  و عبرت هم نمی گیریم هیچ وقت.به سپندارمزگان فکر می کنم که آدم ها ولنتاینش را ترجیح می دهند چون باکلاس تر است و خارجکی است و  شکلات های گران خارجی می خرند و قلب های گنده ی قرمز می چسبانند و مک بوک پروها و گلکسی های کادوگرفته اشان را در اینستاگرام به رخ همدیگر می کشند، به مهرگان که فراموش شده است و اگر هم نمی شد حتما جور دیگری برگزارش می کردیم، به عروسی هایمان که قلیان می گذاریم جلوی مردم و هزار جور غذا سفارش می دهیم و همان هزار جور را دور می ریزیم و  خوشحالیم در عین حال  و حتم داریم اینجوری خوشبخت تریم لابد.دارم به تمام مناسبت ها فکر می کنم که دیگر مناسبت نیستند، رنگ باخته اند و آنطور که باید حقشان ادا نمی شود

/ 12 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سودابه

متاسفانه همینه....هرسال اتفاقا تکرار میشن و هیچ تنوعی توش نیست..

مهرآیین

انگار حرف دل آدمو میدونی زهرا جون... بازم خوب نوشتی وبه دل نشست!همه چیز بی رنگ و تکراری شده کاش دنیا تموم بشه[خنثی]

سوده

چرا شادي را گم كرديم اون شادي خوب رو كه بين همه ي مناسبت ها مون بود؟ حتي بين كوچكترين دور همي ها؟

محبوبه

امسال واقن کش اومده پس من فک کردم حسه منه برای من خیلی کش اومده امسال برای منم بوی عید نداره واقنم دوس ندارم عید شه دوس دارم یهو جهش بزنم برم خرداد چرا زمدگی ها سخت شده و در عین سختی عمرمون زود داره تموم میشه انگار یکنواختیم که ماجرایی شده

آبانه

چقدر امسال رو دوست داشتم سال آرومی بود واسم هر روزشو تا عید مزه مزه میکنم طعم یه روز خوب میاد زیر زبونم. منتظر سال 93 هستم سال اتفاقهای خوب برای من[قلب]

مریمی

اینجا ایرانه..و بیشتر ِساکنانش آیین های سنتیش رو یه جور ِ دیگه برگزار میکنن..چهارشنبه سوری که تبدیل به چهارشنبه سوزی میشه.. جشن هایی که خیلیا از خاطر بردیم..تغییر ِ تدریجی ِ فرهنگ و آداب و رسوممون... ببخش یه مدت نبودم.پوزش[ماچ]

آزاده

خیلی خوب نوشتی

فاتیم

سلام من تازه وبلاگت بررسی کردم تو همه کامنتهات شور علاقه وشادی بود ولی این دوسه تای اخیر حس غم توش هست چرا ! هنوز لذتها برای من همون اب ورنک کودکی رو داره که منتظز عید بیاد تا عیدی بگیره تو هم فارغ از مشکلات به یاد بچگی ها لذت ببر

مریم

من همیشه وقتی می اومدم اینجا حس خوبی بهم دس میداد اما این پستت...!فک کنم یه ذره تند رفتی