هنوز خیلی کوچکی اما بچه های کوچک شیرین ترند

هنوز چند روزی مونده تا یکساله بشه.یادمه اون روز داشتم با چایی ام دونات شکلاتی می خوردم که به سرم زد یه وبلاگ داشته باشم.واسه همین چای رو تا ته سر کشیدم و دونات رو نصفه و نیمه روی کانتر آشپزخونه رها کردم و لپ تاپمو زدم به برق.شروع خوبی بود شاید.اما نمی دونستم باید از کجا شروع کنم.می دونستم نیاز به نوشتن همیشه وادارم کرده بنویسم،اوایل توی سررسیدای تاریخ گذشته و حاشیه ی روزنامه ها و حالا تو ی دفترچه های بدون خط مثلث.اما دلم این وسط یه چیز تازه می خواست.یه چیز تعاملی که بشه به روزش کرد،ادیتش کرد،با بقیه به اشتراک گذاشت و به جای اینکه فقط برای خودم باشن که شبا بعد از شام یا موقع چای عصرونه بخونمش تویه دنیای مجازی بزرگ اونو با بقیه شریک بشم.حتی اسم خاصی هم مدنظرم نبود و "یک فنجان چای در بعدازظهر"همین جوری به ذهنم رسید یا شاید چون قبلش داشتم چای می خوردم .من هیچ وقت نتونستم تنیس یاد بگیرم،بدمینتونم هم اصلا خوب نبوده،توی ورزش یک سره لنگ می زنم و حتی طناب زدن هم درست و حسابی بلد نیستم،هیچ وقت مشترک ثابت یه مجله نبودم و نتونستم دست کم یه زبون اختراع کنم تا در مواقع اضطراری به کارش بگیرم،پروژه های ناتموم زیادی دارم و یه دوربین حرفه ای عکاسی هیچ وقت نخریدم چون فکر می کردم دوربینای معمولی می تونه نیازم به عکس گرفتن رو برآورده کنه،یه چیزایی بوده که یه جاهایی از وسطاش ولش کردم و سراغ یه کار دیگه رو گرفتم مثل کتابی که جذبم نکنه و خودم رو مجبور نمی کنم تا آخرش رو بخونم.اما این یکی،یکی از شاهکارمه.چیزی که یه روز آرزوشو داشتم و بهش رسیدم و تا الانم اینجوری دووم آورده و کنار گذاشته نشده،فراموش نشده و تونسته دوستی های خوبی رو برام رقم بزنه.چیزی که نیاز نبوده یادش بگیرم و حسرت بلد نبودنش رو بخورم .بعضی وقتا دلم می خواد عنوانشو عوض کنم یا رنگ پس زمینه ی هِدِرش رو تغییر بدم یا عکس پروفایلمو بردارم،راست کلیکم رو ببندم،بدون عکس بنویسم و ... اما هیچ وقت به سرم نزده دیگه ننویسم ،هیچ وقت دلم نخواسته حذفش کنم و نوشته هامو امحا کنم.شاید چند روزی بی دلیل غیبم بزنه،شاید حس انگشت گذاشتن روی کیبورد رو نداشته باشم،شاید نوشتنم نیاد چند روزی حتی اما در نهایت می دونم که برمی گردم،می دونم که بهش نیاز دارم و می دونم که تو این یک سال بهش وابسته شدم.من می نویسم برای خودم نه این که یه وبلاگ نویس حرفه ای بشم اما انکار هم نمی کنم که هر چی جلوتر رفته حرفه ای تر شدم.الان وبلاگم مثل بچه هایی که از چند روز قبل انتظار دارن بزرگترا یادشون باشه که تولدشون کیِ و هی روزا رو با انگشتاشون می شمرن و سر و گوش آب می دن ببینن آیا خبری از تولد گرفتن هست یا نیست شده و الان خیلی خوشحاله که یادم مونده کی یکساله می شه.تولدت مبارک وبلاگ جان بدون هیچ حرف اضافه ای.

/ 15 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آراميس

آره نوشتن يه حس خوب به آدم ميده،مخصوصا اگه ديگران بيان نوشته هاتو بخونن و ازش لذت ببرن.

مه سا

چه مبارک ساعتی بود که تو هوس کردی که چای ات رو سر بکشی و دونات رو نصفه رها کردی و لپ تاپ رو بزنی به برق...اون لحظه رو میخوامش خیلی. چون اون لحظه خوب تر و پاکتر از اون چیزی هستش که در وصف بگنجه...چون از همون لحظه است که تو الان دوست من هستی. ممنون زهرا که امدی و نوشتی.ممنونم که دوست من شدی:)))) و تولدش هم مبارک باشه.

الهام

تولد'تولد'تولدت مبارک مبارک' مبارک' تولدت مبارک[گل]

شکوفه

زهرا جونم تولد وبلاگ قشنگت مبارک..من یادم بود نزیدیک تولد وبلاگت هستیم چون واقعا نوشته هات رو با یه شور و اشتیاق زیادی میخونم و بعدشم کلی حسای خوب میاد تو وجودم..تقریبا هر روز بهت سر میزنم و ازت ممنونم که مینوسی و اینجا رو تعطیل نکردی...شما و لی لی کتابدار جزو اون دسته ادمهایی هستید که آدم دوست داره خیلی باهاتون دوست باشه...[گل][گل][گل]

یه عشق آسمونی

وبلاگ جان تولدت مبارک ایشالله زیر سایه زهرا جون صدساله بشی

لي‌لي كتابدار

[هورا][هورا][هورا][هورا]

نیلو

شبیه هم بودیم[لبخند]

suri

تولدش مبارک[گل]

memol

مبارک باشه تولد وبلاگ بی‌نهایت عالیت...[هورا][لبخند]

نیما

اول تبریک میگم بابت تولد یکسالگی این عزیز متولد شده دوم بابت فکر بکرتون که به ما هم اجازه دادین از این کلمات استفاده کنیم قلباً سپاسگزارم