هنوز هم همانم.همان نقطه توی بغل مامان

خیلی وقت پیش وقتی شاید هنوز مدرسه می رفتم یه تابستون طولانی و گرم مهمون خونه ی عزیز بودیم.اون موقع  فکر می کردم یه چیزایی هست که فقط مختص آدم بزرگا است و یه چیزایی هم فقط برای ما بچه ها.مثلا فکر می کردم آدم بزرگ ها هیچ وقت لاک نمی زنند چون کمتر آدم بزرگی توی دوره ای که من بچه بودم لاک می زد.اون موقع تابستونو مونده بودیم تهران و رفته بودم کلاس زبان و راه به راه توی خونه نوار کاست های هِد وِی گوش می دادم و باهاش لاک صورتی خوشرنگ می زدم و از این که هنوز می تونم لاک بزنم احساس خوبی داشتم.از صدای خانومه توی نوار خیلی خوشم می اومد و تا جای ممکن سعی می کردم صداشو تقلید کنم.روی فرش گلی عزیز که هنوز زنده بود دراز می کشیدم و پاهامو رو به کولر آبی دستی روی هره ی پنجره دراز می کردم و تکرار می کردم:candel,a cup of tea,icecream
نوار توی ضبط صوتی که تا همین چند وقت پیش داشتیمش و بابا یه روز دل و روده اش رو ریخت بیرون و دیگه درست نشد و رفت توی انباری مثل باقی چیزای خراب هی حرف می زد ،نوار توی ضبط صوت می چرخید و صدای خانومه با صدای قیژقیژ ضبط قاطی می شد و من به چرخش نوار از طلق شفاف جلوی ضبط نگاه می کردم و هسته ی زردآلو هم توی دهنم از اینور لپ به اونور لپ جا عوض می کرد.خونه عزیز دو تا اتاق تو در تو بود فقط با پنجره ای رو به یه حیاط کوچیک که توش یه درخت مو داشت و یه بوته گل خرزهره که نمی دونم از کجا شایع شده بود که اگه گلش رو بو بکشی خون دماغ می شی .واسه همین من از دو قدمیشم رد نمی شدم هیچ وقت و شیلنگ آبی که همیشه توی باغچه ی چند سانت بالاتر از حیاط افتاده بود.خونه ی عزیز هیچ وقت نور درست و حسابی نداشت و هیچ وقت یادم نیست روی فرش قرمز گلی شون آفتاب افتاده باشه.اتاق من پشت این اتاق بود که از اون هم تاریک تر بود و به یه حیاط خلوت نمور و دیوارهای آجر بهمنی باز می شد و بوی خاصی داشت همیشه و چون آشپزخونه بیشتر شبیه اتاق زیر شیروونی بود تا آشپزخونه یخچال عزیز جون توی اتاق بود و زیر یخچال هم  آلبوم خونوادگی رو از دست بچه ها جاسازی کرده بود.یادمه اولین بار عکس عروسی عمو و زن عمو رو توی این آلبوم دیدم ،عکسِ زرد و بد شاتی که توش همه ی چشم ها قرمز افتاده بود و کل خانواده سعی کرده بودند خودشون رو توی عکس جا بدن.از بچگی عادت داشتم عکس رو از توی آلبوم دربیارم و نگاه کنم ،پشت عکس نوشته بود آبان 66 و من اونموقع ها یک سالم بود و اندازه ی یه نقطه توی بغل مامان بودم و از همین جا هم می تونستم تشخیص بدم که داشتم نق می زدم حتما و بهونه ی یه چیزی رو می گرفتم احتمالا.این آلبوم جزو آلبوم های ممنوعه بود که کسی حق نداشت نگاهش کنه و من تنها موقعی که عزیز جون بعدازظهرها چرت می زد می رفتم سراغش و به عکس های توی آلبوم زل می زدم و آدم هایی رو که نمی شناختم حدس می زدم گاهی هم صندوقچه ای که اون هم بوی عجیبی داشت رو زیر و رو می کردم.بعدازظهرهای من به کشف و شهود قطعه ای عکس،سکه ای قدیمی،سندی دست نویس،مهرهای انگشتی و پارچه های ترمه سپری می شد.یه روز لباس عروسی عزیز،روز بعد دمپایی های سفیدی که سال 49 باهاش کعبه رو طواف کرده بود و روز بعد عبای خیلی گرم و نرم آقاجون رو که از پدرش به ارث رسیده بود رو پیدا می کردم و ساعت ها با خودم و اشیا قصه می بافتم و بعد هم تند تند می رفتند سر جای اولشان.عزیز یه چمدون آبی سفید بزرگ داشت از اونایی که همه ی کسانی که تو سال های قدیم مکه میرفتند حتما یکی داشتند. اسمش رو با خط مشکی درشتی پشتش نوشته بود و همه ی این ها زیر سر اون چمدون بود در واقع که هوایی می کرد آدم رو که حسابی توشو بخواد بگرده.با این که در هر بار گشتن به چیزای مشخصی دست پیدا می کردم اما تکرار دوباره و چندباره ی این کار لذت عجیبی داشت.عکسی ندارم از اون خونه،از اون حیاط ،از اون گل خرزهره از عصای عزیز جون حتی.چرا دوربین های دیجیتال دیر اختراع شدند؟ 17 سال پیش چمدون آبی سفید عزیز،آلبوم عکس های درب و داغون خانوادگی که مثل یه گنج زیر یخچال نگه داری می شد و همه ی مدارک ریز و درشت عمو توی یه کیسه ی پلاستیکی بزرگ توی خونه ای بود که همه ی تابستون اون سال من رو ساخت.تابستونی که توش عزیز بود هنوز،آقا جون هم بود،خیلی های دیگه هم بودند و شهرداری هنوز به صرافت نیفتاده بود که خاطرات تابستان 77 مرا بکوبد و جایش بازار روز میوه و تره بار بسازد

پ.ن. برای عزیز که دعوایمان می کرد اما همه دوستش داشتیم ،گنج داشت به قول ما بچه ها و بعد از رفتنش گنجش را پیدا نکردیم هیچ وقت

/ 16 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
اهل پاییز

یاد همه عزیزا بخیر وروحشون شاد...برای عزیزتون از خدا ارامش خواستم[گل]

memol

خدا همه‌ی این مادربزرگای مهربون که خاطرات کودکیمون سرشار از حضورشونه رو بیامرزه...[گل]

زلیخا

زهرا جان خبر خرابی دانشکده رو که شنیدم خیلی ناراحت شدم خیلی خبر بدی بود [ناراحت]

مه سا

میدونی چی دلم میخواد...این که یک روز ...یک شب وقتی دارم رادیو هفت نگاه میکنم،یکهو تو رو ببینم که داری این متن های خوب و خواستی ات رو میخونی...امممم من امید دارم:))) رویای من اینه:))

شکوفه

زهرا جونم خیلی زیبا بود...ممنون که منو بردی به آن روزهای خوب ...ان روزهای سالم سرشار..خداد همه عزیزا رو رحمت کنه

آبانه

خدا رحمتشون کنه گمج مادربزرگا دل مهربونشون بود که با رفتنشون زیر خاک دفن شد

آراميس

فکر ميكنم مادربزرگ داشتن چيز لذت بخشی باشه چيزی كه من هيچ موقع طعمشو نچشيدم :(

mehra3aa

من از وقتی یادم میاد متاسفانه مادربزرگام خونه ها و وسایلشونو مدرنیزه کردنو من جز یبار نامه های جوانی داییم با دوست دخترش چیزی اونجا پیدا نکردم[نیشخند] راستی من یه دزدی خیلی محترمانه انجام دادم و آهنگ وبتو کپی کردم آخه خیلی خوبه. الانم وب خودمم باز کردم و از تلفیق زیبای دوتا آهنگ یکسان دارم کر میشم :دی اینستاتم خیلی خوبه و من از عکسای زیباتم کلی لذت میبرم درست مثل نوشتنت :)

گسیخته

انقد که عنون وبلاگتون دلچسب بود فقط خواسم ی چیزی گفته باشم :)