وقتی جذابیت ها در دو قدمی ام رنگ می بازند

این روزها آدمها خیلی زود دلم را می زنند مثل وقت هایی که زیاد شیرینی می خوری و از گلوکز اشباعی.دور نمای خوبی دارند بعضی هایشان تا جایی که دلت می خواهد خیلی بهشان نزدیک شوی و از کتاب بگیر تا ترافیک و آلودگی هوا و چرا تهران این زمستان برف ندارد باهاشان حرف بزنی.انقدر نزدیک شوی که دلت بخواهد راست دستش را بگیری ببری بنشانی اش روی یکی از همان صندلی لهستانی های قهوه ای خوشرنگ یکی از کافه های پارک پرنس و ازش بپرسی لاته یا کاپوچینو یا موکا حتی؟ و بعد راجع به آخرین رمان خالد حسینی حرف بزنید و او بگوید برنامه ی امشب رادیو هفت رو از دست نده.اما وقتی دو ساعت نشستید و حرف زدید و انگشت هایتان را روی رومیزی شطرنجی سفید قرمز میز کشیدید و هی ته فنجان های همدیگر را نگاه کردید پوووف همه چیز انگار به ریتم یکنواخت سابقش برمی گردد.انگار توی یک پاساژ بزرگ به یک آینه بربخورید و خیال کنید این آدم توی آینه چقدر شبیه شماست و بعد بفمید نه این آدم خود شمایید و کمی جا بخورید یا حتی بترسید.شبیه این موقع ها ترسناک می شوند بعضی وقت ها آدم ها.و من از ظاهر ساده ی آدم ها از دور می ترسم از اینکه بهشان برسی و حرف بزنید و ببینید چیزی ندارند در چنته اشان.من اسم این را می گذارم جذابیت های کاذب فریبنده از راه دور.اینجوری شده ام این روزها.جذابیت ها وقتی به دو قدمی ام می رسند رنگ می بازند.

/ 12 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
eli

موافقم باهات .. چه روزای خاکستری سردی...[خنثی]

مریمی

متاسفانه کم نیستند اینجور آدما[رویا]

زلیخا

سلام زهرا جان این مطلبتو خوندم خیلی جا خوردم چون چند روز پیش که بعد از مدتها باز برنامه مورد علاقه ام"رادیو هفت" رو می دیدم و لذت می بردم ، فکری به ذهنم اومد.اینکه چقدر شما و حرفاتون و نوشته هاتون و ... به اون برنامه میاد.جای شما توی همچین برنامه هایی خالیه.چون شما حرفای قشنگی براشون داری و همینطور توانایی اجرای خیلی عالی. به امید روزی که شما رو در همچین جایگاهی ببینم عزیزم تو میتوانی زهرا جان من مطمئنم

لی‌لی کتابدار

برای من هم پیش اومده! گاهی برای همیشه عقب نشینی می کنم ولی گاهی شانس دوباره ای می دم. شانس دوباره توی زمان و شرایط مناسب گاها بهم جواب داده و دوستای خوبی برام موندن. بعضی آدمها به دلایلی که خیلی شفاف نمی دونم چی هستن یا شاید گفتشون اینجا قشنگ نباشه اول هر رابطه ای می خوان بگن من اول! من بیشتر می دونم! من بهتر فکر می کنم! وقتایی که حس بهتری نسبت به خودم دارم، یا وقتایی که قدرت درک عجز این آدمها و درک شرایطشون رو دارم می زارم راحت باشن. پر از من باشن! بعد که دیدن شوالیه مبارزی مقابلشون نیست و فقط یه دوست لبخند می زنه گاها سلاحشون رو میندازن زمین و همونی میشن که اولش فکر می کردم. رفیق کافه کتاب و گرمابه و گلستان! [لبخند]

لی لی کتابدار

اینکه زود پی می بری خیلی خوبه. برای من زمان زیادی میبره تا به اون نقطه پایان برسم. البته متاسفانه!و قبول دارم که بعضی ها هرگز ماسک های جعلیشون رو برنمیدارن. مخصوصا توی دنیای مجازی. اما دو تا از بهترین دوستای امروزم رو از صبرهای دیروزم دارم[لبخند]

لی لی کتابدار

شکر خدا تو جزو اون دسته از آدمها هستی که با خودشون می تونن زمان خوبی رو بگذرونن. یه مدتی با خلوت خودت و کتابهات باش و ازش لذت ببر. بزار این حسی که الان توی وجودت رفته کمی کمرنگ بشه. زمستون فصل عجیبیه. نقطه ضعف آدمها رو رو می کنه. نمی دونم چرا! اما اینطوریه! بهار برعکسش حتی آدمهای بد هم دوست دارن خوب باشن. کمی صبر کن. نزدیک بهار دوستای بهاری زیادی پیدا می کنی. مطمئنم [لبخند]

مریم

این مطلبو که خوندم یاد روزی افتادم که همکارم ازم خواست واسه خرید موبایل باهاش برم بیرون.این همکارم تو محیط کار خیلی خوب و دوس داشتنی بود اما همین که رفتیم بیرون و یکی اون گفت و یکی من گفتم دیدم چقدر نظراتمون راجع به همه چی فرق میکنه و اون صدهزاربار به من گفت موبایل سفید واسه بی کلاساست،کیف صورتی چیه تو داری و من خشکم زده بود که چرا این یهویی انقدر با من پسر خاله شد که راجع به همه چی نظر بده.بعضی آدما از همون دور قشنگ ترن...بعضی ها هم خوبیا و مهربونیاشون از دور نزدیکه.

قاســـ♥ــم

با عرض سلام و احترام وقت بخیر پرسه ای در وبتان زدم؛ حقیقتا از خواندن مطالبتان حظ وافری بردم ولذا حیفم آمد که نظری نداده باشم!!! موفق و پیروز باشید یاعلی