وقتی لعنتی ها زیادند

من دلم می خواد وقتایی که آزادم یا تنهام با یه فنجون چایی پناه ببرم به یه جای دنج و تا مرز خفگی کتاب بخونم .دلم می خواد گاهی مازوخیست بشم و وقتی به یه موضوع جالب رسیدم ولش نکنم و تا آخر درگیرش بشم و بعدشم سر شام یا ناهار هی بهش فکر کنم و هی تموم عناصر داستان رو بچینم کنار هم و هی خودخوری کنم که رزا چرا به جیم نرسید و چرا پدر جاناتان اینقدر زود مرد و چرا کاترین و سارا بعد از اینهمه دوستی عمیق از هم جدا شدن و هی لعنت بفرستم به شانس بدِ جین .می خوام انقدر پیاده سر تا ته تهرون رو قدم بزنم که کتونی های آدیداس نیمچه نو ام دهن باز کنه و دوباره ناخن انگشت شست پام کبود بشه و بعد من به پیاده روهای بد که کندن و پر کردنشون جزء یکی از تفریحات شهرداریه لعنت بفرستم.می خوام به تموم تاکسی های زرد و سبز شهر و بعضا پرایدهایی که وسط کاپوتشون از اون برچسب شطرنجی پهنا کشیدن که یعنی ما هم تاکسی لعنت بفرستم.به تموم چراغ قرمزایی که تایمر ندارند،پلیسایی که دنبال بهونه می گردن واسه جریمه کردن،به ماه خرداد که منو یاد فصل امتحانای خودم می ندازه و هیچی حال به هم زن تر از این حس نیست برام که یه روز صبح از خواب بیدار شم و دوباره دانش آموز یا دانشجو یی باشم که امتحان داره و دیر از خواب بیدار شده و به امتحانش نرسیده،هر چند که صد بار تا حالا کابوسشو دیدم.دلم می خواد به توت فرنگی های امسال که محض رضای خدا نیمچه مزه ای هم ندارند و ما هی می خریم تا بلکه در یکی از دفعات خرید یک کیلو شیرینش نصیبمان شود لعنت بفرستم تا هی شکر رویشان خالی نکنیم و مصنوعی کاممان شیرین نشود و مرض قند نگیریم ،اصلا لعنت به تمام روزهای بهاری بی باران که چشممان در طولش هی به آسمان خشک می شود و هی حسرت عکس های ملت را می خوریم از پاریس بارانی زیر برج ایفل با چترهای رنگی و خیلی خوشحال و بی دغدغه،انگار که فقط آمده اند هوایی بخورند و عکس بگیرند برای اینستا و دل ما را بسوزونن.لعنت به هر چی چمنزار خوش و آب و هوا وسرسبز و منظره های بکر تو سرتاسر دنیاست اصلا.وقتی حتی اگه بخوای تمومشونو ببینی و لذت ببری و چند روزی رو اونجاها سر کنی عمر نوح لازم داری و پول قارون پس بهتره نباشند هیچ وقت یا حداقل تو ندونی که هستند.لعنت به تموم لیست های خریداری نشده ،به تموم دلداری های الکی،به همه ی خنده های زورکی،به تمام دوستی های بی پایه و اساس،به دلسوزی های بی مورد،به تظاهر کردن های مداوم،به توی صف ماندن ها و نادیده گرفته شدن ها،به حسرت خوردن ها و کشف نشدن ها،به تمام چیزهای تحمیلی و تادیبی،لعنت به همه ی غصه های سنگین آدمیزاد و مسائل و موارد لاینحل ،به تمام چیزهای غافلگیر کننده،اشتباهات بی بازگشت،زمان های از دست رفته ،قدر ندانستن های مدام ،خستگی های ناتوان کننده ی صبح های بهار،لعنت به دودلی،به موندن سر دوراهی های بزرگ،به انتخاب،به شب هایی که خوابت نمی آید و مجبوری بخوای و صبح هایی که می خواهی تالنگ ظهر بخوابی و مجبوری بیدار شوی،به جون کندن های متوالی و نفهمیدنِ رسیدنِ روز به شب و تکرارهای هر روزه ی این وضع تا آخر عمر شاید،به بها ندادن های همیشگی و تبعیض قایل شدن های هر روزه،به تمسخرهای نشات گرفته از عقده های فروخورده و به کلنجار رفتن با آدم ها،لعنت به تمام اس ام اس های فورواردی به قضاوت شدن های بی دلیل،به شناخت نادرست از آدم ها و رعایت نکردن فاصله ات با آن ها و خیلی چیزهای دیگه البته....

/ 17 نظر / 44 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محبوبه

]چ پست خوبی که همش حرف دلم بود مرسی ....

bahar

لعنت به اون لحظه ای مه یادت دادن دربرار همه ادماها و کارهاشون سکوت کنی..لعنت به ادمایی که فکر می کنن سکوت تو دربرابر حرفاشون یعنی احمق بودن تو ..لعنت به اون لحظه ای که دلت پر از درده..چشمات پر از اشک و دهانت پر از حرف اما مجبور به سکوتی و فقط باید نگاهش کنی...وقتی نگاه م یکنی می بینی گاهی لعنت هایت در این دنیا زیاد است..لعنت به لحظه ای که نم یتونی با ادم زنده ای که جلوت واستاده حرف بزنی ..بلکه باید بری تو دنیای مجازی و تایپ کنی..لعنت به اون لحظه ای که تمام خلاقتی و حست و با یه خنده کوکانه به تمسخر میگیرن....اما بی خیال تمام این لعنت ها..خدا رو شکر که بین تمام این لعنت ها هنوز خدا رو دارم....متنت زیبا بود

آزاده

:(

مارال

لعنت به تمامی چیزهایی که اختیار و کنترلش دست ما نیست و گاهی گند می زنن به زندگی مون و برنامه هامون و آرزوهامون. بلند بگو لعنت. مرسی

زهرا

چقدر این لیست لعنتی ها زیادن...

مهرآیین

لعــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنت،دقیقا حال و هوای سال 93 از لحظه ی تحویل تا همین الان واسه من این بوده:لعنتی[خنثی]

آساره

سلام ،چقدر جالب حرف دل تمام آدم هاي ايراني رو لااقل گفتي حال كردم ممنون

سما

دنیای جالبیه.. یه آدمی لعنتی هایی رو می نویسه، یه آدمایی -من جمله خود من- با تمام وجودشون این لعنتی ها رو زندگی می کنن و درگیرش هستن.. اونقدری که باید به طور کلیشه ای گفت: "جانا سخن از زبان ما می گویی" ... زهرا جان.. عکسات در اینستاگرام چشم نواز و نوشته هات در وبلاگ دلنشین و اثرگذار

ستوده

سلام، وبلاگتونو مطالعه کردم، احسنت به قلم و فکرتون، احسنت به احساساتتون،

راضــیه

آخ گفتین! تقریبا با تموم شون موافقم. لعنت به همه ی اونایی که گفتی و منم موافقم! [نیشخند]