وقتی حتی یک لبخند هم می تواند حالمان را جا بیاورد

یک چیزی باید باشد این وسط که حال همه مونو خوب کنه،درست مثل سیو کردن یه عکس خوب،مثل خریدن یه ماگ جدید یا کشف یه جای دنج وسط این همه شلوغ پلوغی و خستگی.یه چیزی یا چیزایی باید باشند تا اول صبحی دلت بخواهد رختخواب خنک و بهاری ات را کنار بزنی و توی این هوای خنک و نیمچه بارونیه بهار بزنی بیرون و هوا رو عمیق نفس بکشی،یه چیزی باید وسط اینهمه بلبشوهای جورواجور حس حرکت بهت بده.وسط این همه چیزهایی که چشم می بندی از خریدنشون بنا به هزار و یک دلیل شخصی و غیرشخصی،وسط این همه آدم های نگران و روزنامه به دست و گوشی دم گوش و عجول و خسته و بی انرژی،یه چیزی مثل پاستیل باید باشه تا هی کش بیاد و هی توی همون حال خوب لحظه ایت نگه ات داره،باید وسط این همه آدم هایی که طلبکارند از تو و آدم هایی که انگار مدام تو بهشان بدهکاری چیزی باشد که وصلت کند به یک دنیای دیگر نه به این دنیا،باید چیزی باشد که سرپا نگهت دارد در این اوضاع خیلی خیلی بی ریخت دلت به یک جایی گرم باشد،چیزی حالت را خوب کند،چیزی باعث شود دغدغه هایت لحظه ای راحتت بگذارند و آلزایمر بگیری مثل پیرزن همسایه.باید دعا کنی چیزی،کسی،مکانی در حقت لطف کند و به تو این احساس را بدهد که خوبی،که دنیا بر وفق مرادت است،که زمین همزمان به حرکت وضعی و انتقالیش دارد ادامه می دهد همچنان،باید پیدایش کنی چیزی را که قول بدهد به تو همه چیز به روال عادی اش برخواهد گشت و زمان معجزه ای است یا بهتر بگویم شعبده بازی است که همه ی چیزهای خوب یک دفعه ازآستینش بیرون می آید و این وعده ی زمان دلمان را خوش کند به آینده و هی دستمان زیر چانه امان خشک شود تا همه ی چیزهای خوب دنیا از آستین زمان بیرون بیاید.باید دلمان قرصِ کسی یا چیزی باشد تا هی بهمان وعده ی روزهای خوب بدهد،وعده ی تحقق آرزوهای تحقق نیافته شاید.باید کسی هی برایمان شکلات ام اند ام بیاورد و کفش هایمان را هر صبح واکس بزند و ماگ استارباکس بخرد برایمان و ناخن هایمان را لاک قرمز بزند تا به فکر بودنِ خودمان هم بیفتیم. تا برویم در یخچال را باز کنیم سیبی برداریم گاز بزنیم از گرسنگی نمیریم تا یک روز در میان دوش بگیریم حداقل .تا نیفتیم به حال و روز علی السویه بودن.نیفتیم به وضع باری به هر جهت بودن.تا تمام روز را با کتاب زیر پتو ی چهل تکه سر نکنیم که چایمان سرد شود و آبمیوه امان گرم.تا حالمان برگردد سرجایش و یک فکر اساسی برای اتاق منفجر شده امان بکنیم.تا محض رضای خدا دستی به سر و روی خودمان و متعلقاتمان بکشیم .همه ی این ها انگیزه می خواهد دیگر.انگیزه می خواهد که بلند شوی دستمال برداری و بیفتی به جان خانه ،انگیزه می خواهد حتی یک خط کتاب خواندن از نظر من.باید چیزی باشد یک دفعه تکانمان بدهد و موتورمان را روشن کند و دوباره به زندگی برگردیم .به همان وعده ی روزهای خوب پیش رو.کمِ کم باید چیزی از دور هم که شده هوایمان را داشته باشد.حتی چیزهای خیلی خیلی کوچیک.مثل یه لبخند حتی.یا حداقل به خاطر شکلات های ام اند ام.هان؟

پ.ن. ممنون از همه ی دوستای خوبم که چند روزی که غیبم می زنه دلشون برای نوشته  هام تنگ می شه.

/ 19 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
AzinX

منم دیگه خیلی وقته همه ی همه دلخوشیام شده این چیزای کوچیک دور هم... که خودم باید واسه خودم فراهم کنم... که اگه اینا هم نباشن... !؟!

فریده امینی

جانا سخن از زبان ما میگویییییییییییی عالی بود آفرین به این قلم [گل] در ضمن تعبیر نیلوفر خانم هم خیلی دوست داشتم [گل]

آباندخت

باید یک چیزی حتماً باشد. و می دانم که حتماً هست.فقط باید کمی دنبالش بگردیم. شاید دلش هوس قایم باشک کرده باشد![فرشته]

zahrasafaeeii

ميشه اون يه چيز من باشم خيلى دوست دارم ببين الان مثله جودى ابوت دارم راستشو بهت ميگم كه به جاى يه عالمه تعريف فقط ازت يه سوال بپرسم و اون اينه چند بار شده كه بهت انرژى دادم و موتورتو روشن كردم دخترك مهربون مثله خاله ها ؟ [خجالت]

مارال

امیدوارم زندگی هیچ کسی از این چیزهای کوچک حال خوب کن، خالی نباشه. حال زهرا کمالی عزیز با چی خوب میشه؟!

AzinX

آره واقعن... :)

bahar

.واااااااااااااااای واقعا موافقم...ایکاش هرروز صبح یکی این متن زیبا رو برامون می خوند . اخرش میگفت دخملی من همونی هستم که اومدم این کارا رو برا انجام بدم...اما دنیای امروز ما خیلی خواسته هایش کمتره..گاهی با خریدن یه بسته مداد رنگی یا برچسب یه عالمه هیجان میگیم..خودم گاهی بایه طاحی کوچیک پر از انرژی میشم..دنیامون بزرگتر شده و دغدغه هامون هم زیاد..اما باور کنید که چیزایی که بهمون ارامش میده کم و کوچک..عاشق نوشته هات شدم

الا

يكي از انگيزه هاي شما ميتونه انگيزه دادن به ما باشه ..من مدتهاست وبلاگت رو مي خونم اما خاموش . ببخش...

suri

زهرا جان خوبی؟؟؟؟؟؟ کوجایی[ناراحت]

suri

من اینستا نیستم ولی گویا همه وبشونرو بی خیال شدن رفتن اونجا[ناراحت]