به ندای جیبت گوش کن

ما از کِی فهمیدیم که می شود بدون خیلی چیزها به زندگی ادامه داد؟ از کِی فهمیدیم چروک های گوشه ی چشممان یا تار موی سفید لابلای موهایمان را جدی بگیریم؟از کی دلمان خواست ساعت سواچ دختر بغل دستی مان در اتوبوس مال ما باشد؟ما از کی به تغییر فصل ها فکر کردیم و به این نتیجه رسیدیم هیچ فصلی بوی همان فصل را نمی دهد؟از کی مسئله ای نشد برایمان پشت چراغ قرمزهای ممتد ایستادن و بوق نزدن حتی؟ازکی خوردن بیف استروگانف با نون و پنیر برایمان دیگر فرقی نکرد؟ما از کی تصمیم گرفتیم پرایدهای قراضه ی زیر پایمان را نگه داریم و صبح به صبح توی صف نون و سبزی وقت بگذرانیم؟از کی تعداد دفعات ساعت پرسیدنمان در روز نصف شد؟از کی عکس بهترین آدم های زندگیمان از پشت طلق کیف پول هایمان درآمدند؟از کی ترجیح دادیم 12 ساعت استخوان های بدنمان در قطارهای درجه ی دو و سه خرد شود اما یک ساعت با آرامش سرمان را به پشتی صندلی هواپیمای ماهان تکیه ندهیم و از آن بالا برای بچه هایمان توضیح ندهیم ابر در واقع همان بخار آب متراکم شده است؟ از کی به لیبل قیمت اجناس قبل از برداشتن جنس فکر کردیم؟از کی زیبایی و سادگی دریای جنوب را به ساحل سراسر آشغال دریای شمال فروختیم و روی تخت هایی شب را به صبح رساندیم که شرجی هوا خفه مان می کرد و بوی بد ملافه ها بیشتر؟ما از کی دیگر دلمان نخواست با کسی عمیقا دوست بشویم و دعوتش کنیم کافه آن ؟از کی آلبوم های موسیقی دلخواهمان را با اشتیاق دانلود کردیم و به جایش پول خریدش  را کنار گذاشتیم تا جوراب بنتون بخریم؟ما از کی ترسیدیم که یک روز دیگر خودمان را حتی در آینه هم نشناسیم و از کی تمام سعی مان را کردیم به نوزده سالگیمان برگردیم و نوزده ساله بمانیم و از گروه تین ایجرها حذف نشویم هیچ وقت؟ اما خواه ناخواه حذف شدیم و کرم های دور چشم و آب رسان های پوست و مرطوب کننده ها معجزه نکردند هیچ وقت.
از کی دیگر چیزی به وجدمان نیاورد،خرید کردن خوشحالمان نکرد،لقمه ها سنگ شدند و از گلویمان پایین رفتند،دو دو تا چهارتایمان زیاد شد،صورتحساب رستوران ها کوبیده شدند بر فرق سرمان و بساطمان را علم کردیم جمعه ها پارک ملت زیر نور بی فروغ چراغ های بلند قد و لاغر روی چمن های خیس و لزج  به صرف عدس پلوی دم نکشیده.از کی ما بی اشتهایی عصبی گرفتیم و به جایش ماشینمان به پرخوری عصبی مبتلا شد؟!
ما از کی به خانه های شیروانی دار اتو کشیده با پنجره های قدی و پرده های تور رها شده در باد با دربان و سگ شکاری نگاه حسرت بار داشتیم و خانه ی خودمان را فقط سالی یک بار استخوانی رنگ می زدیم که آن هم تجملاتی محسوب می شد برای خودش.
ما از کی فاصله امان اینقدر شد؟که به جای اینکه برویم دربند و حالمان تازه شود حالمان گرفته شود از دیدن سدان ها و کوپه ها و چه و چه .
ما از کی فهمیدیم دلار پول رایج مملکت ایست در آنور آب که بر همه ی چیزهای اینور آب تاثیر می گذارد؟

/ 17 نظر / 39 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهراالملوک ^___^

ای وای چرا نصفه کامنتم نیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وای زهرا جان میدونم عزیزم کامنتم کلی ادامه داشت اتفاقا نتیجه گیری های مهمه منم آخر کامنت بود چه حیف احتمالا به خاطر اینکه زیاد بوده نصفش نیست منم منظورت رو میدونم عزیز دلم چیز هایی که وسط مطلب یادم اومد رو هم نوشتم :) ولی کاش پاک نمیشد کامنتم کلی چیز میز دیگه هم نوشته بودم :(

میس سان

بعضی هاشون رو وقتی می فهمی که تو تنهاییهات بیشتر فکر کنی . بعضیاشون هم وقتی اتفاق می افتند که تمام انگیزه هایت دود شده باشند ... خیلی هاشون هم وقتی که همه چی برات بی معنا..

آرامیس

از وقتی که زندگیمان افتاد روی دور تند،از وقتی که دیگر گذر زمان برایمان مفهومی نداشت؛از وقتی که دیگر فصل بهار با همه ی زیبایی اش برایمان جذابیتی نداشت.از وقتی که دیگر نخواستیم بخندیم یا چیز شادی برای شاد کردن و خنداندن ما وجود نداشت.از وقتی که سرد شدیم. از وقتی که...

مارال مشرقی

خیلی قشنگ و دقیق نوشتی. بعضی از مواردش مشکل من هم هست به خصوص نپرسیدن ساعت که بعضی وقتها حتی یادم می ره تاریخ و روزها را، و فکر کردن به قیمت اجناس قبل از خرید کردن و همچنین این نکته مهم که دیگر خرید کردن خوشحالمان نمی کند. ...... دریای جنوب هم اگر مثل دریای شمال، دسترسی بهش آسان بود، مطمئنا پر از آشغال می شد. بعدش هم همه جای سواحل شمالی پر از آشغال نیست که می گی.

معمولی

همه ی اینها آرام آرام اتفاق افتاد وقتی ما آرام آرام حواسمان پرت می شد از خودمان به بیخودی هایمان .[لبخند]

خانوم سین

همیشه میومدم آهنگ وبلاگتو گوش میدادم این پستو عمیقا دوست داشتم

مهتاب

آی گفتی

آرزو ايمانيان

ما از همون وقتي که براي زندگي کردن غرق در به اصطلاح زندگي و ماديات و سختي هاش شديم از ياد برديم که تلاش هاي ما براي زندگي ست...نه زنده ماندن! وقتي هم به که به ميان سالي رسيديم تازه يادمان مي آيد که نيمي از عمرمان گذشته و ما فقط زنده بوديم