شمعدانی ها و جین وبستر

عاشق شمعدونی های تو تراس اتاق خوابش بود .صبح به صبح موهاشو می بافت و یه سنجاق که روش یه گل بنفشه چسبونده شده بود رو می زد پشت گوشش.پشت پنجره ی تراسش تو زمستونا شده بود خونه ی گنجشکا و کبوترای سرما زده و گرسنه.بعدازظهرها به هیچ تماسی جواب نمی داد و فرو می رفت زیر پتوی نرم پشم شیشه ایش و توی تخت "دنیای سوفی"می خوند،عادت داشت شبا موقع خواب یه نوری رو از یه جایی روشن بزاره تا خوابش ببره.از عکس انداختن با دهن بسته متنفر بود می گفت چند سال دیگه که پیر بشم و هیچ دندونی برام نمونده باشه اونوقت قدر این لبخندهای دندون نمای ردیف رو می فهمم و حسرت نمی خورم که عکس این مدلی نداشتم.یه وقتایی جمعه ها فقط می رفت کوه تا توی کوه فریاد بکشه و بعد آروم و بی صدا برمی گشت به همون اتاق کوچیک و تراس رو به خیابونش.از تو اتاقش آبیِ یه استخر بزرگ پیدا بود اما اون دلش دریا می خواست و شمعدانی های بیشتر.توی کمدش پر بود از چیزای قدیمی.کلکسیون تلفن های قدیمی و دوربین های عکاسی دو لنز داشت یه ماشین تایپ دستی آبی خوشرنگ و کلی هم صفحه گرام .سرمایی بود و همچین که بوی پاییز می پیچید تو اتاقش شال و کلاه می کرد و جورابای پشمی و دستکش هاشو از تو چمدون بالای کمدش درمی آورد.دوست داشتی ساعت ها درهای کشویی کمدش رو باز و بسته کنی و برای بار هزارم آلبوم عکسای بچگی و دانشجویی و خانوادگیشو ببینی که توی همه ی اونا یه لبخند پهن با دندونای مرتب و سفید مشترک بود.حتی از غذاخوردنشم تو بچگی عکس داشت.اولین باری که شنا یاد گرفته بود و کنار یه استخر کوچولو با عینک شنا روی موهاش ژست قهرمانانه گرفته بود،وقتی با اسپاگتی توی بشقابش بازی می کرد و کل صورتشو نارنجی کرده بود،وقتی اولین بار تو عمرش فهمیده بود همه ی نمره های زندگی به 20 ختم نمی شن و جلوی دوربین مامانش زار زده بود،اولین باری که از تنها بودن توی خونه ترسیده بود و هی تند و تند از خودش و وسایل خونه عکس گرفته بود،روز اول دانشگاه،اولین باری که تو حیاط دانشکده خم شده بود و از کفش هاشون عکس گرفته بود و بعد دوتایی زده بودند زیر خنده،اولین باری که فهمید موهای فر با فرق از وسط رو بیشتر از هر مدل مویی دوست داره و هی جلوی آینه از خودش کلوز آپ گرفته بود و این آخری ها آلبوم خالی بود تقریبا.شوقی به عکس گرفتن نداشت و اگر هم عکسی می گرفت ظاهرش نمی کرد.این روزها فقط محصور بود بین تراس پر از شمعدانی هایش و چهارگوشه ی دنج و گرم تختش.بعضا"کتابی همراه با آن شاید.و تمام زندگی اش شده بود عکس های سیاه و سفیدی از جین وبستر که به در و دیوار اتاقش چسبانده بود و نگاهش دائم از مو به یقه و از آن جا به دست های جین در نوسان بود.دلش شمعدانی و یک گپ دوستانه ی چند ساعته با جین وبستر می خواست.

/ 8 نظر / 7 بازدید
سودابه

دنیای سوفی رو دوست داشتم ..هرچی راجع به فلسفه میدونستم یه جور جمع بندی کرده بود و مختصر مفید گفته بود..اما اخرش بچه گانه تموم شد به نظرم...راستی داستانک ات قشنگ بود[لبخند][گل]

eli

وااااای زهرااااا خیلیییییییییییییی چسبیییییییییییییید بهم این پستت یه جاهایی قشنگ انگار که منو از دور تماشا کرده باشن و نوشته باشن.. دنیااااای سوفی... برای منِ فلسفه بافِ عااااشق فلسفه که از چهارده سالگی تا حالا محبوبمه.. و عکاسی کردن... مرسییییی [قلب][چشمک]

مریمی

منم این پست رو خیلی دوست دارم..این داستانک رو خودت نوشتی؟؟

مهتاب (من و فردا)

چه هم حست كردم زهرا جان...چندتاش رو هم همذات پنداري كردم و اين آخرررررري رو خيلي ميخوام. قهرمان روياهاي من جين وبستر عزيزززززززز [لبخند]

خیلی خودمونی و قشنگ بود آدمو میکشوند تو اون اتاق تو اون تراس و همه چیز کاملا قابل حس کردن بود[لبخند]

مهسا

اصلا ترکیب شمعدانی و جین وبستر یعنی خود زندگی.