من هنوز خودم را نتکانده ام

این روزها دارم سعی می کنم خودم رابتکانم و به کمی کمتر از 365 روزی که گذشت فکر کنم، کمد لباس ها را مرتب می کنم و به مردادی فکر می کنم که اولین پست وبلاگم رو نوشتم و حالا دارم 298 پستم را می نویسم، روی میز دستمال می کشم و گلدان گل مصنوعی سنبلم را رویش تنظیم می کنم و به پارسالی فکر می کنم که در گیر بودم میان پذیرفتن و نپذیرفتن میان اجبار و اختیار.پرده ها با آب و کف غلت می خورند توی ماشین لباسشویی و من توی شیشه ی کفی اش خودم را می بینم که یک سال بزرگتر و به تعبیری درست تر پیر شده ام.آدم ها از یه سنی به بعد دیگر بزرگ نمی شوند انگار پیر می شوند شاید از 25 سالگی.بخار اتو فضای به هم ریخته ی خانه را پر می کند و هر بار که خالی می شود میان چین و چروک های گلدار پارچه من حتی به مدت ها قبل تر فکر می کنم ، خیلی قبل تر از 365 روز پیش حتی.آن وقت ها که از دانشگاه می آمدم و توی شلوغی شب عید میدان ونک گم می شدم و هوا عجیب بوی بهار می داد و آدم ها از گل فروشی بزرگ کنار اتوبان حقانی پامچال خریده بودند و بنفشه و به هم گره می خوردند و جعبه های شیرینی گاندی روی دست هایشان کج می شد و تاکسی ها همه دربست می شدند .به کاکتوس های کنار پنجره ام آب می دهم و فکر می کنم چجوری می فهمند بهار نزدیک است که دوباره قد می کشند و بیدار می شوند از خواب زمستانی.پرده ها آویزان می شوند و توپی های کوچک بلوری لوسترها گردگیری و این وسط چیزی که در من جابجا می شود این است که به قول شادان ثانیه ها من هنوز خودم را نتکانده ام، هنوز گرد و غبارم لابلای روزهای پشت سرم جا مانده است، هنوز معلق ام، باید بچرخم، تکانده شوم چند بار، پهن شوم روی بند روبروی آفتاب، تاب بخورم، صاف شوم و با احترام ، دستی من را بیاویزد آن بالا بالاها شاید.باید درزهایم گرفته شود قبل از آویختن و دکمه های کنده شده ام را بدوزند حتی.من عاشق دوختن دکمه های افتاده ام...

پ.ن:این پست در لینک زن:http://linkzan.ir/archives/22490

/ 18 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

چقدر قشنگ و دلنشین.بدون مکث مطالبتو می خونم و لذت میبرم. اونقدر لذت بردم که الان می خوام برم خودمو بتکونم[چشمک]

لینک‌زن

سلام این پست وبلاگ شما در "لینک زن" بازنشر داده شد باتشکر لینک زن http://linkzan.ir/archives/22490

مریم

با این حسابی که تو نوشتی من الان دیگه باید آخرای خط باشم، ده سال بعد از 25 !باید بلند شم بٌدٌوًم ! آخرش رو خیلی دوست داشتم .

لي لي كتابدار

خيلي زيبا و تاثيرگذار نوشتي زهراي عزيزم[قلب] از نظر من بهترين سالهاي زندگي 25 تا 45 سالگيه [لبخند]

شبنم

چقدر متن قشنگی نوشتی دوست عزیز... یه جورایی حس و حال من و خیلی های دیگه رو خیلی قشنگ بیان کردی! ولی کاش خودتکانی هم به سادگی خانه تکانی بود... به جز این خوبیش اینه که من هنوز یکی دوسالی وقت دارم تا به انتهای ایستگاه بزرگ شدن برسم[لبخند]

نیلوفر

[بغل] زهرای قشنگم یه عالمه تبریک بخاطر چاپ عکس قشنگت توو ویژه نامه نوروزی همشهری داستان [بغل]

نیلوفر

داستان نوروزی امروز اومد. بخر. صفحات آخر چندتا عکس هست، یکیش مال توئه، مال لی لی هم هست. من کلی ذوق کردم. فقط ناراحت شدم از اینکه اسمتون و آدرس وبلاگتون رو نزده بود [دست] [ناراحت]

سمیه-تهران نوشت

من هم هنوز آماده رسیدن سال نو نیستم نو نشده ام درونم وجدانم و هیچ چیز زندگی ام و از این تکرار عبث آلود دلگیرم

سمیرا

سلام. خیلی وقته که نوشته هات رو می خونم. ساده و روان و دوست داشتنی هستند و آشنا با فکر و دل من. این یکی مطلبت عالی بود. خودتکونی واجب و لازم هست و سخت. کاش بتونم خودتکونی رو درست انجام بدم و کامل. چیزی رو از قلم نندازم یا نیم کاره رها نکنم. مخصوصا تکوندن دل و شستن ذهن و برق انداختن ذهنیتهای درست.