مزه ها را هم گم کرده ایم این روزها

نشستم و  چاغاله بادوم ها رو دونه دونه نمک می زنم و هر از گاهی به کاسه ی پر نگاه می اندازم تا زود ته نکشند یکدفعه و من بی چاغاله بادوم نشم و پا روی پا آهنگ"پرتقال من"رو زیر لب زمزمه می کنم و کیف می کنم با ریتمش.اما مزه ی 8 سالگی هایم را نمی دن چاغاله ها.بعد فکر می کنم به شمعدونی های پشت پنجره که هی دونه دونه داره گلاش باز می شه و ظاهرا آب و نور زیادی می خواد برای این منظور.اما تو خونه ی ما به زور می شه چند متر جای نورگیر درست و حسابی پیدا کرد.بچگیا آفتاب تا نصفه های فرش لاکی مون می رسید اونوقت که هنوز خونه های اطراف حیاط دار بودند و چند طبقه نساخته بودند و خورشید می تونست از پشت پرده های توری و سفیدمون سرک بشه رو گلای قالی و همه چی روشن تر و پر نورتر باشه انگار.اون موقع ها که از پشت بوم ، تهران مسطح معلوم بود و برج میلادی نبود و مردم بیشتر روی زمین بودند تا آسمان.بیشتر کنار حوض ها بودند تا پنت هاوس ها و بعضا بالکن های چندین و چند متر بالای زمین.آنوقت ها که بهار گنجشک ها بیشتر می خواندند و بیشتر صدایشان از لای پنجره های باز می آمد تو و بهار هم حس و حال دیگری داشت.اونوقت ها که وارونگی هوا توی زمستون مفهومی نداشت و ته ته ماشینای توی خیابون پیکان بود و اتوبوسای تپلی که الان دیگه جاشونو بی آرتی های شلوغ گرفتند.اون وقت ها که اصلا به ذهنمون خطور هم نمی کرد یه همچین روزهایی هم باشند اینقدر ناهماهنگ و آشفته و بی قد و قواره.اون وقت ها که کولر گازی ها نبودند و با باد کولر آبی های پر سر و صدا و هندوانه ی خنک توی یخچال و بستنی های کیم خنک می شدیم و تابستان هایمان واقعا تابستان بود و بهارهایمان سر جایش بود و پاییز بوی پاییز می داد واقعا و زمستان سرد بود، برفی بود، آلوده نبود ، خسته نبود.دارم فکر می کنم به نسل های امروزی و بعضا نسل های فردا که روزهای خوب کودکی های ما را تجربه نمی کنند، طعم های دلپذیر و رویایی بچگی های ما را نمی چشند .پفک نمکی ندارند و دلشان را به چی توز موتوری خوش کرده اند، پریما دبل چاکلت می خورند حتی اما نمی دانند عشق ما کیم بود و مزه ی چوبش که کنارش می گذاشتیم و کلکسیونش را داشتیم حتی.نمی دانند عشق ما آب پاشیدن به کاهگل دیوار حیاط  مادر بزرگ بود .دارم فکر می کنم به بازی های بچگی ام که هفت سنگ بود و لی لی و گل یا پوچ و بعدش صدای خنده و قژقژ چرخ های سه چرخه روی موزاییک های حیاط و الان کات د روپ بازی می کنند و توی سابوی سرفرز رکورد می زنند ، دارم فکر می کنم ما دهه شصتی ها خیلی خوشبخت بودیم که همه چیزمان سر جایش بود، مدرنیزه نبود چیزی اما ساده بود و صمیمی و من چقدر حسرت می خوردم اگر توی این سال ها به دنیا نمی آمدم.این روزها تجربه ها خیلی ماشینی ست خیلی مصنوعی است خیلی بدون تخیل است .کاش تصویرهای توی ذهنم نگاتیو می شدند و ظاهرشان می کردم.تصویرهای نابی می شدند از آن روزها حتما.

/ 11 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
amini

ما دهه شصتی ها خیلی خوشبخت بودیم ... بسیار زیبا توصیف کردید بانو [گل]

محبوبه

منم خیلی دلم برای بچهای این نسل میسوزه از 70 به این ور همه پی اس پی بدست اپید ایفون بی هیچ نوستالوژی حتی دوس داشتم تو دهه 50 دنیا میومدم گاهی

مه سا

این متنت جون میده واسه برنامه ی یادگاری مسعود فروتن.

الهام

ده پونزده ساله بعد هم هیچی مزه ی این روزا را نخواهد داد باور کن!

راضیه

ما اوایل دهه هفتادی ها هم داشتیم این تجربه های قشنگ رو! اما بچه های امروز نه از بازی دسته جمعی، نه از تو کوچه موندن تا شب و خلاصه از هیچ کدوم از لذت های ما خبر ندارن!!!!

AzinX

بابا دهه شصتــــــــــــــــــــــی :دی

آباندخت

یاد باد آن روزگاران! یاد باد...[گل]

مریم

نسل پفکهای پنج تومنی...یادش بخیر،می دونی زهرا نوشتت عالی بود جوری که رفتم به کودکی و برگشتم.اما چند ساله دیگه که همه چی دیگه شبیه امروز نیست،بازم دلمون یاد همین روزای آلوده و کسل و بی حوصله رو میکنه...لحظه هارو دریاب