ترسی شبیه تار موی سپید بین انبوه موهای سیاه

پیری ترسناک است.چیزی است که نمی خواهیمش و بهمان تحمیل می شود.چیزی است که باید بپذیریمش.دیر یا زود.زودتر از تمام شدن این تابستان شاید.زودتر از به نیمه رسیدن فنجان های چای سرد شده و از دهن افتاده امان.زودتر از تمام شدن همه ی سفرهای دلچسب و خاطره انگیزمان.پیری ناگزیر است.فکر می کنیم هیچ وقت سراغمان نمی آید اما یک روز ناگزیر موهایمان رنگ دندان هایمان می شود .همه چیز آنقدر آهسته شروع می شود که اصلا متوجه اش نمی شویم.از یک تار موی سپید ناگهانی وسط موهایمان تا یک چین اضافی کوچک زیر چشم هایمان.همه چیز آهسته شروع می شود و ما نمی فهمیم هر روز که می گذرد یک قدم به مرگ نزدیک تر می شویم .و بعد عادی می شود همه چیز.تارهای سپید مو عادی می شوند،پوست افتاده ی گونه و چروک های زیر چشم حتی.باهاشان کنار می آییم آن موقع .چقدر خوب است که همه چیز یک دفعه اتفاق نمی افتد.من از پیر شدن می ترسم.پیر شدن با خودش تنهایی می آورد.پیر شدن اتفاق بدی است.روزی همه ی ما تابلوی تمام بزرگراه ها را گم می کنیم،روزی همه ی ما یادمان می رود امروز آخرین روز تابستان است،روزی همه ی ما شاید یادمان برود آدم های زندگی امان را حتی.روزی همه ی ما چشم هایمان خشک می شود روی تمام درها و پنجره ها،همه امان شاید امروز را برای نسل های بعدی امان چندین و چند بار تکرار کنیم و این امروز برای آن ها هیچ جذابیتی نداشته باشد،من از پیر شدن می ترسم.از ندیدن سنگریزه های نان سنگک وحشت دارم،از این که یادم برود چند بار به غذا نمک زده ام می ترسم،از شانه کردن موهای خاکستری ریخته ام هم می ترسم.من از اشتباهی گرفتن شماره تلفن ها می ترسم،از عدس های خوب پاک نشده و چرت های بعدازظهری کوتاه می ترسم.پیرشدن دردناک است.این را وقتی می فهمی که قوایت ذره ذره مثل دانه های درشت قهوه ی آسیاب شده کف فنجان ات ته نشین می شود وقتی دلت هوای خیلی چیزها را می کند اما نمی توانی مثل سابق داشته باشی اشان،خیلی چیزها برایت ممنوع می شود،خیلی چیزها را دیگر تو انتخاب نمی کنی برایت تجویز می کنند.وقتی میفهمیم که زنبیل سبزی و کیسه ی داروهایمان برایمان سنگین می شوند پیری فرارسیده است.آن وقت امروزمان خاطره می شود و همه ی چیزهایمان عاریه.پیری وابستگی است و نمی دانم چرا دعا می کنند الهی پیر شوی.پیری حسرت روزهای از دست رفته است.دیدن لحظه لحظه هایی که دیگر خودت نیستی،دیدن لحظه لحظه های تحلیل رفتنت و این چیز خوبی نیست

/ 22 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
طاها

سلام ترس ها روز به روز بیشتر می شوند،وقتی فکرها زیاد می شوند ترس ها هم همراهشان می آید...پیری حتما ترسناک خواهد بود،این را مطمئنم سلامت و شاد باشید

ریحآنه

داشتم از مامان و بابام میگفتم اومدم دیدم تو هم از پیری نوشتی ... بازم یاد موهاش افتادم

یاسمن

نه من پیر نیستم. اما چون توی کمرم داربست فلزی پیچ شده به استخون دارم، نمی تونم سنگین بلند کنم. و چون سخت سلامتیم رو بدست آوردم موهام سفید زیاد شده. به اینا نیست. پیر نیستم چون نمی خوام پیر باشم. از اینکه توی خیابون عین پیرمردها و پیرزن ها یه عصا می برم هیچ ابایی ندارم... داشتم. الان ندارم. الان دیگه هیچی برام مهم نیس جز اینکه پدربزرگم تومور مری ش با عمل خوب بشه. همین! و آدمای دور و برم سرطان نگیرن. و زندگی کنند حتی با عصا.

مریم

خیلی ماه نوشتی... من از زندگی به اندازه مرگ می ترسم....

مانیا

خیلی قشنگ نوشتی متن خوبی بود.اما در جوانی هم میشه پیر شد وقتی دل پیر بشه

آساره

عزیزم خوب ودرست نوشتی همه اینها هست اما من عاشق پیرزن ها و پیر مردها هستم مخصوصا از نوع سالم و سرحالشون ما جوانها باید بدونیم اگه میخوایم یک پیری خوب داشته باشیم و سبک و کم مریضی و درد سر هیچ وقت نزاریم وزنمون بالا بره وهیچ وقت هیچ وقت از کار کردن خسته نشیم پیرزن های 80 ساله ای می بینم که از من 35 ساله خیلی سبک تر و فرزتر کار می کنند و حر کت می کنند من پیریم رو دوست خواهم داشت والان هم تمام تلاشم می کنم هر روز زندگیم تغییر کنه و هر روز که میگذره یک سری از کارهای اشتباه زندگیم رو درست کنم که زمان پیری خوش باشم و نه در حسرت , عاشق اینم که مادر بزرگ بشم نوه داشته باشم پر دور و برم آدم باشه با اینکه یک بچه دارم اما دلم میخواد زمان پیری سرم شلوغ باشه از فک وفامیل و روزهای تعطیل همه بچه ها به عشق اومدن به خونه من صبح زود از خواب بیدار شن

هانی

من از پیر شدن نمی ترسیدم!حداقل تا قبل از خوندن این پست نمی ترسیدم!!

مهسا

سلام زهرای عزیزم،قلمت سبز و مانا!@-}--من اتفاقی پیدات کردم،،،دنبال لینک بانو روح انگیز شریفیان بودم ک بهت رسیدم...درواقع جانا سخن از زبان ما میگویی...پست هاتو خوندم و کیف کردم!میخواستم بدونم شما چ رشته ای خوندی و کلا ازبچه های کدوم گروه درسی هستی؟البته جسارتا

مهسا

ممنون ازپاسخت ب سوالاتم...روحیه خوب و عجییت منو یاده یچه های هنر و ادبیات مینداره....من خودم ادبیاتیم و بشدت علاقمند پست ها و لینک ها و عکسای جذابت....ازینکه حال خوبی داری و اونو ب ما هم منتقل میکنی،،،سپاسگزارم.....@-}--@-}--@-}--