این روزها خوب است

توی ماشین شیشه ی پنجره رو تا ته کشیدم پایین و دستمو از پنجره بردم بیرون و هوا رو انگار تا ته نفس کشیدم.لیوانای استارباکسمون به جای قهوه توش پر از گوجه سبز بود و ته دلمون می دونستیم که با هم خیلی خوبیم ،خیلی حرف داریم که باید بزنیم،خیلی خاطره داریم از اتوبان تهران قم که من تا قم اش رو دوست ندارم و همچین که سلفچگان رو رد می کنیم و می افتیم تو جاده ی اراک حالم عوض می شه و آب می دوئه زیر پوستم،می دونستیم هر دو عاشق جیغ کشیدن تو تنها تونل مسیر بین راهیم و چقدر گوش دادن به آهنگ های خاطره انگیز توی مسیر می چسبه.می چسبه که هی فرت و فرت عکس بندازی و سس تند خردل رو از روی هات داگ لیس بزنی و برای خریدن آبمعدنی بزنی کنار و یه بطری خنکش رو بخری و تا ته به نوبت بخورید،می دونستی می چسبه پیش بینی کنید کی و کجا می خواد بارون بباره و دلتون بخواد تعطیلات بعدی مثلا شمال باشید شاید.توی یکی از پلاژهای نه چندان گرون کنار دریا و مثل پارسال ذرت و سیب زمینی بپزید رو آتیش.داشتی به سنگی که رفته توی کفشم و من عین خیالم نبود و به صندلی ناراحت ماشین که زیادی جلو امده بود و من همیشه عادت به خوابوندنش داشتم فکر می کردی.ومن داشتم به صنوبرای بین راه فکر می کردم که با این همه زیبایی به ناچار روزی قطع می شن.داشتی به تخمه های تو پلاستیک توی داشبورد فکر می کردی که توی این هوا چقدر شکستنشون می چسبه و من همیشه می گفتم تخمه شکستن تو ماشین ممنوع شبیه راننده های ترانزیت می شی .نمی دونم اینجور وقتا می خندیدیم یا تو دستاتو محکم دور فرمون حلقه می کردی و منم با ناخونای دستم درگیر بودم اما هر چی بود یادمه دو دقیقه سکوت می شد و بعد من پلاستیک میوه ها رو از صندلی پشت ماشین می آوردمو موز اولین میوه ای بود که می خوردیم چون پوست گرفتنش راحت بود شاید.می دونستی موزِ یه کم کال دوست دارم اونطور که طعم نرسیدگیش با نرمی رسیدگی اش قاطی بشه و مزه ی گس و همزمان شیرینش بره زیر دندونام.داشتی به چراغ روشن بنزین نگاه می کردی و گفتی اولین پمپ بنزین پیشِ رو باید باکمون رو تا خرخره پر کنیم و بی خیال سهمیه ی نداشته ی بنزینمون شیم.و من داشتم به این فکر می کردم که تا حالا بنزین نزدم هیچ وقت و از خانومایی که خودشون بنزین نمی زنن و این کارو می سپرن به متصدی های پمپ بنزین و خودشون یه گوشه دست و پا چلفتی طور وایمیستن خوشم نمی آد.زدیم کنار و من از کفشای خودم و سنگریزه های جلوی یه باغ رو به جاده عکس گرفتم،از مارمولکی که تلاش می کرد صاف روی دیوار بایسته عکس گرفتم،از شقایقای تازه دراومده لای جرز دیوارای باغ عکس گرفتم حتی از نگاه مهربون و خسته ی سگ نگهبان باغ عکس گرفتم،بیشتر از همه از فیگور دوتایی دستامون به حالت وی خوشم اومد که پس زمینه اش جنگل بود و لاک قرمز من وسط اون همه سبزی به چشم می اومد.به درختای دوردست نگاه کردم ،کسی دوچرخه اش رو به یه درخت گردو بسته بود و خودش معلوم نبود کجا رفته بود.بارون بارید ساعت مچی من خیس شد و من حتی به فکر کفش های گِلی ام هم نبودم و به اولین پمپ بنزین بین راه فکر می کردم

/ 19 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
همراه

سلام من این مسیر رو تجربه کردم مخصوصا از باغی یک به سمت تفرش فوق العاده ست

محبوبه

عالی عالی

محبوبه

من تازه اینستا عضو شدم ایدی تون رو دوس داشتید بدید فالوتون کنم :)

الا

مرسي خيلي خوب بود..چسبيد

آرامیس

شمال با دریاش،با جنگلاش همیشه برای من خاطره انگیزند.[رویا]

زهراالملوك^_^

درسته از اراك و تويسركان خاطره خوب ندارم :( ولى هميشه اونجا رو دوست دارم :) اراك پدر بزرگم رو ازم گرفت تويسركان تصادف كردند ايشون و بيمارستان أراك به دليل نداشتن امكانات كه بيشتر شبيه در مونگاه ميمونه پدر بزرگم رو ازم گرفت :(

من

همینگوی تو کتابش نوشته:دنیا جای قشنگیه و ارزش جنگیدن داره.من با قسمت دومش موافقم. (مورگان فریمن در فیلم هفت-ساخته دیوید فینچر)

راضــیه

سبک نوشتن تون رو خیلی دوست دارم. این نوشته هم خیلی دلنشین بود. :) کلا وبلاگ جالبی دارین... خوشحالم پیداتون کردم!;)

بهناز

سلام وب خیلی جالبی دارید.یه حس خوب داره امکانش هست چندتا از عکساتون رو بذارم توی اینستاگرامم ؟