یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

آنا گاوالدا خوانی در این روزهای گرم

او نمی داند چطور خوش بگذراند،من از فرط خوشگذرانی نمی توانم بخوابم.او بازی کردن را دوست ندارد،من دوست ندارم ببازم.او دست و دلِ گشاده دارد،من اما،مهربانی ِ اندکی نم کشیده دارم.او هیچ گاه عصبانی نمی شود،من ساعت ها قیل و قال می کنم.او می گویددنیا از آنِ آنان است که صبح زود از خواب برمی خیزند ،من التماسش می کنم بلند حرف نزند تا بیشتر بخوابم.او احساس گراست و من عمل گرا.او ازدواج را تجربه کرد،من از این شاخه به آن شاخه می پرم.او نمی تواند با کسی باشد مگر آن که عاشق شود،من نمی توانم با کسی باشم مگر آن که مطمئن شوم بیماری خاصی ندارد.او...او به من نیاز دارد و من به او.

گریز دلپذیر.نوشته آنا گاوالدا.ترجمه الهام دارچینیان.نشر قطره

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٩
سنجاق شده به :