یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

هنوز هم همانم.همان نقطه توی بغل مامان

خیلی وقت پیش وقتی شاید هنوز مدرسه می رفتم یه تابستون طولانی و گرم مهمون خونه ی عزیز بودیم.اون موقع  فکر می کردم یه چیزایی هست که فقط مختص آدم بزرگا است و یه چیزایی هم فقط برای ما بچه ها.مثلا فکر می کردم آدم بزرگ ها هیچ وقت لاک نمی زنند چون کمتر آدم بزرگی توی دوره ای که من بچه بودم لاک می زد.اون موقع تابستونو مونده بودیم تهران و رفته بودم کلاس زبان و راه به راه توی خونه نوار کاست های هِد وِی گوش می دادم و باهاش لاک صورتی خوشرنگ می زدم و از این که هنوز می تونم لاک بزنم احساس خوبی داشتم.از صدای خانومه توی نوار خیلی خوشم می اومد و تا جای ممکن سعی می کردم صداشو تقلید کنم.روی فرش گلی عزیز که هنوز زنده بود دراز می کشیدم و پاهامو رو به کولر آبی دستی روی هره ی پنجره دراز می کردم و تکرار می کردم:candel,a cup of tea,icecream
نوار توی ضبط صوتی که تا همین چند وقت پیش داشتیمش و بابا یه روز دل و روده اش رو ریخت بیرون و دیگه درست نشد و رفت توی انباری مثل باقی چیزای خراب هی حرف می زد ،نوار توی ضبط صوت می چرخید و صدای خانومه با صدای قیژقیژ ضبط قاطی می شد و من به چرخش نوار از طلق شفاف جلوی ضبط نگاه می کردم و هسته ی زردآلو هم توی دهنم از اینور لپ به اونور لپ جا عوض می کرد.خونه عزیز دو تا اتاق تو در تو بود فقط با پنجره ای رو به یه حیاط کوچیک که توش یه درخت مو داشت و یه بوته گل خرزهره که نمی دونم از کجا شایع شده بود که اگه گلش رو بو بکشی خون دماغ می شی .واسه همین من از دو قدمیشم رد نمی شدم هیچ وقت و شیلنگ آبی که همیشه توی باغچه ی چند سانت بالاتر از حیاط افتاده بود.خونه ی عزیز هیچ وقت نور درست و حسابی نداشت و هیچ وقت یادم نیست روی فرش قرمز گلی شون آفتاب افتاده باشه.اتاق من پشت این اتاق بود که از اون هم تاریک تر بود و به یه حیاط خلوت نمور و دیوارهای آجر بهمنی باز می شد و بوی خاصی داشت همیشه و چون آشپزخونه بیشتر شبیه اتاق زیر شیروونی بود تا آشپزخونه یخچال عزیز جون توی اتاق بود و زیر یخچال هم  آلبوم خونوادگی رو از دست بچه ها جاسازی کرده بود.یادمه اولین بار عکس عروسی عمو و زن عمو رو توی این آلبوم دیدم ،عکسِ زرد و بد شاتی که توش همه ی چشم ها قرمز افتاده بود و کل خانواده سعی کرده بودند خودشون رو توی عکس جا بدن.از بچگی عادت داشتم عکس رو از توی آلبوم دربیارم و نگاه کنم ،پشت عکس نوشته بود آبان 66 و من اونموقع ها یک سالم بود و اندازه ی یه نقطه توی بغل مامان بودم و از همین جا هم می تونستم تشخیص بدم که داشتم نق می زدم حتما و بهونه ی یه چیزی رو می گرفتم احتمالا.این آلبوم جزو آلبوم های ممنوعه بود که کسی حق نداشت نگاهش کنه و من تنها موقعی که عزیز جون بعدازظهرها چرت می زد می رفتم سراغش و به عکس های توی آلبوم زل می زدم و آدم هایی رو که نمی شناختم حدس می زدم گاهی هم صندوقچه ای که اون هم بوی عجیبی داشت رو زیر و رو می کردم.بعدازظهرهای من به کشف و شهود قطعه ای عکس،سکه ای قدیمی،سندی دست نویس،مهرهای انگشتی و پارچه های ترمه سپری می شد.یه روز لباس عروسی عزیز،روز بعد دمپایی های سفیدی که سال 49 باهاش کعبه رو طواف کرده بود و روز بعد عبای خیلی گرم و نرم آقاجون رو که از پدرش به ارث رسیده بود رو پیدا می کردم و ساعت ها با خودم و اشیا قصه می بافتم و بعد هم تند تند می رفتند سر جای اولشان.عزیز یه چمدون آبی سفید بزرگ داشت از اونایی که همه ی کسانی که تو سال های قدیم مکه میرفتند حتما یکی داشتند. اسمش رو با خط مشکی درشتی پشتش نوشته بود و همه ی این ها زیر سر اون چمدون بود در واقع که هوایی می کرد آدم رو که حسابی توشو بخواد بگرده.با این که در هر بار گشتن به چیزای مشخصی دست پیدا می کردم اما تکرار دوباره و چندباره ی این کار لذت عجیبی داشت.عکسی ندارم از اون خونه،از اون حیاط ،از اون گل خرزهره از عصای عزیز جون حتی.چرا دوربین های دیجیتال دیر اختراع شدند؟ 17 سال پیش چمدون آبی سفید عزیز،آلبوم عکس های درب و داغون خانوادگی که مثل یه گنج زیر یخچال نگه داری می شد و همه ی مدارک ریز و درشت عمو توی یه کیسه ی پلاستیکی بزرگ توی خونه ای بود که همه ی تابستون اون سال من رو ساخت.تابستونی که توش عزیز بود هنوز،آقا جون هم بود،خیلی های دیگه هم بودند و شهرداری هنوز به صرافت نیفتاده بود که خاطرات تابستان 77 مرا بکوبد و جایش بازار روز میوه و تره بار بسازد

پ.ن. برای عزیز که دعوایمان می کرد اما همه دوستش داشتیم ،گنج داشت به قول ما بچه ها و بعد از رفتنش گنجش را پیدا نکردیم هیچ وقت

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٥
سنجاق شده به :

مزه ها را هم گم کرده ایم این روزها

نشستم و  چاغاله بادوم ها رو دونه دونه نمک می زنم و هر از گاهی به کاسه ی پر نگاه می اندازم تا زود ته نکشند یکدفعه و من بی چاغاله بادوم نشم و پا روی پا آهنگ"پرتقال من"رو زیر لب زمزمه می کنم و کیف می کنم با ریتمش.اما مزه ی 8 سالگی هایم را نمی دن چاغاله ها.بعد فکر می کنم به شمعدونی های پشت پنجره که هی دونه دونه داره گلاش باز می شه و ظاهرا آب و نور زیادی می خواد برای این منظور.اما تو خونه ی ما به زور می شه چند متر جای نورگیر درست و حسابی پیدا کرد.بچگیا آفتاب تا نصفه های فرش لاکی مون می رسید اونوقت که هنوز خونه های اطراف حیاط دار بودند و چند طبقه نساخته بودند و خورشید می تونست از پشت پرده های توری و سفیدمون سرک بشه رو گلای قالی و همه چی روشن تر و پر نورتر باشه انگار.اون موقع ها که از پشت بوم ، تهران مسطح معلوم بود و برج میلادی نبود و مردم بیشتر روی زمین بودند تا آسمان.بیشتر کنار حوض ها بودند تا پنت هاوس ها و بعضا بالکن های چندین و چند متر بالای زمین.آنوقت ها که بهار گنجشک ها بیشتر می خواندند و بیشتر صدایشان از لای پنجره های باز می آمد تو و بهار هم حس و حال دیگری داشت.اونوقت ها که وارونگی هوا توی زمستون مفهومی نداشت و ته ته ماشینای توی خیابون پیکان بود و اتوبوسای تپلی که الان دیگه جاشونو بی آرتی های شلوغ گرفتند.اون وقت ها که اصلا به ذهنمون خطور هم نمی کرد یه همچین روزهایی هم باشند اینقدر ناهماهنگ و آشفته و بی قد و قواره.اون وقت ها که کولر گازی ها نبودند و با باد کولر آبی های پر سر و صدا و هندوانه ی خنک توی یخچال و بستنی های کیم خنک می شدیم و تابستان هایمان واقعا تابستان بود و بهارهایمان سر جایش بود و پاییز بوی پاییز می داد واقعا و زمستان سرد بود، برفی بود، آلوده نبود ، خسته نبود.دارم فکر می کنم به نسل های امروزی و بعضا نسل های فردا که روزهای خوب کودکی های ما را تجربه نمی کنند، طعم های دلپذیر و رویایی بچگی های ما را نمی چشند .پفک نمکی ندارند و دلشان را به چی توز موتوری خوش کرده اند، پریما دبل چاکلت می خورند حتی اما نمی دانند عشق ما کیم بود و مزه ی چوبش که کنارش می گذاشتیم و کلکسیونش را داشتیم حتی.نمی دانند عشق ما آب پاشیدن به کاهگل دیوار حیاط  مادر بزرگ بود .دارم فکر می کنم به بازی های بچگی ام که هفت سنگ بود و لی لی و گل یا پوچ و بعدش صدای خنده و قژقژ چرخ های سه چرخه روی موزاییک های حیاط و الان کات د روپ بازی می کنند و توی سابوی سرفرز رکورد می زنند ، دارم فکر می کنم ما دهه شصتی ها خیلی خوشبخت بودیم که همه چیزمان سر جایش بود، مدرنیزه نبود چیزی اما ساده بود و صمیمی و من چقدر حسرت می خوردم اگر توی این سال ها به دنیا نمی آمدم.این روزها تجربه ها خیلی ماشینی ست خیلی مصنوعی است خیلی بدون تخیل است .کاش تصویرهای توی ذهنم نگاتیو می شدند و ظاهرشان می کردم.تصویرهای نابی می شدند از آن روزها حتما.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٦
سنجاق شده به :

برود بهشت برسد دست همبازی خوب کودکی هایم

از :دنیا

سلام.از وقتی یادم میاد تو بودی و نگاهت بود و اون دو تا هاله ی تیره و سیاه دور چشمهایت.درست بعد از مدرسه سر کوچه ای به هم می رسیدیم و من دلم برای کوله انداختن یک طرفی ات و تنهایی برگشتنت به خونه می گرفت.می گفتی بابات یه قهرمانه که هیچ کس بهتر از اون نمی تونه چشم بسته و بدون اینکه به حروف ماشین نویسی نگاه کنه تایپ کنه .گفتی امتحان کن،نتونستم و با غرور سرتُ بالا گرفتی و گفتی دیدی بابام یه قهرمانه.تمام "کیهان بچه ها"یت سهم من بود تو عاشق تلویزیون و کارتون بودی اما.تو تموم عکس ها می خندی حتی وقتی حال خندیدن نداری و دندونای شیری جلویی ات را کنده ای و می دانی توی عکس معلوم می شود اما می خندی.دیروز عکس های سفر شیراز رو زیر و رو کردم.از اون بندایی که من مثل اکسیژن عاشقشم بستی به شلوار کوچولوت و یک وری به دوربین می خندی.دلم نمی آید نگاهت نکنم،یک جورهایی می خواهم از توی عکس بیرون بیاورمت و تو یکباره بزرگ شوی و سرطان نباشد و آن هاله های کبود محو شود و دلت بخواهد بروی باستان شناسی بخوانی و کلکسیون رادیو جمع کنی و ساعت بند دار جلیقه ی بابا بزرگ مال تو باشد و باز هم برویم گنجه ی "عزیز" را زیر و رو کنیم به هوای گنج و بدانی که شاید یک روز دیگر نباشی اما باز هم بخندی و بخندانی و من اردیبهشت ها اینقدر آشفته نباشم و تو با خنده های همیشگیت برگردی و جلوی دوربین ژست های خنده دار بگیری.اون روزها دعا می کردم کاش خدا بتواند جلوی تکثیر بی رحمانه ی سلول های بد را بگیرد،کاش سلول های بد می فهمیدندکه تو فقط 6 سالت است.سه سال پیش توی همین روزها فهمیدم خدا دلش می خواهد بعضی بچه ها روی زمین نباشند،زمین برایشان کافی نیست باید آن بالا بالا ها باشند،باید آن بالاها حالشان خوب شود.
توی تولد ده سالگیَم روی پاهای بابا بزرگ نشستی و نارنگی پوست گرفته ای هنوز توی دست هایت است و می گویی "سیب".تو هنوز که هنوزه نارنگی را نخورده ای و من از تمام نارنگی ها و سیب های دنیا بدم می آید.دلم برایت تنگ می شود گاهی.به یاد خنده و شیطنت های کودکی امان.کاش برگردی و دوباره توی آن راهروی کوچیک جلوی اتاق ها بساط دفتر و کتاب و ماشین حساب راه بیندازیم و ادای بابایت را در بیاوریم مثلا.کاش برگردی و اردیبهشت جهنم نباشد دیگر برایم بهشت شود مثل روزهای خوب بچگی امان.

به :بهشت

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱
سنجاق شده به :

خونه ی حیاطی ِ کودکی های من

کودکی من تو یه خونه ی حیاطی گذشت.قبل از این که برم مدرسه خوندن و نوشتن رو تو تراس بلند و آفتاب گیر همین خونه یاد گرفتم.بعدازظهر ها همین که آفتاب خودشو از روی تراس جمع می کرد بساط کتاب و خودکار و دفترم رو پهن می کردم روی موزاییک های کوچیک و سیمانیِ تراسی که وقتی بارون می زد بوی دلخواه من ازشون شنیده می شد.عروسک هامو می چیدم لبه ی هره ی پنجره ی رو به تراس و خودم غرق می شدم در انبوهی کتاب و دفترهایی که بوی کاغذ نو می دادند و برای عروسک هایم کتاب قصه می خواندم.خونه ی حیاطی اولین تجربه های من رو در خودش جا داده بود.اولین باری که تونستم کتاب بخونم،اولین دندون لقی که افتاد،اولین باری که بدون ترس تونستم کبریت کشیدن رو یاد بگیرم،اولین دوچرخه سواری های تک نفره ام در حیاط ساکت درست سر ظهر،بعد از ناهار و موقع خوابِ همسایه ها.خونه ی حیاطی برای من یعنی تنها باغچه ای که تنها یک درخت داشت .درخت انگوری که قد کشیده بود و پیچ خورده بود لابه لای نرده های حیاط و تا تراس رسیده بود و من در لذت کتابخوانی های بعدازظهرهایم چقدر زیر سایه اش و آن گوشه ی دنج خلوتش غوره های ترش و ملس می خوردم.خونه ی حیاطی برای من یعنی زیر زمینی که دیوارهایش بوی نم دلپذیری می داد و دلم موقع وارد شدن به فضای تاریکش هری می ریخت و زود به دنبال کلید برق می گشت و وقتی چراغِ کم نور و ضعیفش روشن می شد حلقه های تیوب موتور بابا بود و سه چرخه ی بچگی های من و شیشه های سیرترشی و آبغوره ی مامان.خونه ی حیاطی برای من یعنی گربه ای که دوست همیشگی من شده بود و من با شیطنت خاصی گوش هایش را پر از دانه های انار همسایه می کردم و نمی دانم به بهانه ی کدام بیماری ناشناسی دورش کردند و بردند و دوستی مان را به هم زدند.خونه ی حیاطی یعنی تک اتاق خنک روی پشت بام که انگاربا همه ی اتاق ها فرق داشت و دفتر الگوهای خیاطی مامان آن جا بود و من هر دفعه به شوق آن دفتر به آن اتاق دوست داشتنی و خنک پناه می بردم،دفتر را ورق می زدم روی الگوهای دامن که با کاغذ بنفش خوشرنگی چسبانده شده بود دست می کشیدم و عاشق شیرازه ی گل گلیه دفتر بودم.خونه ی حیاطی برای من یعنی دو ستون فلزی بلند حیاط که من ساعت ها با دامن خال خالیه رنگی ام که مامان از اضافیِ لباس خودش برایم دوخته بود دورش می چرخیدم.خونه ی حیاطی برای من یعنی پنجره ی رو به کوچه ی یکی از اتاق ها که آنقدر به کوچه نزدیک بود انگار که می ترسیدم بازش کنم نکند پرت شوم به  کوچه ی تنگ و باریکمان.خونه ی حیاطی برای من یعنی خاطره های تمام کودکیَم .از آن روزها اما خیلی خیلی دورم.خونه ی حیاطی را کوبیده اند و به جایش یک آپارتمان سه طبقه ساخته اند.نه خبری از دیوارهای آجر بهمنی است که سرخوشانه صبح ها خیسشان می کردم تا روشن تر به نظر آیند و نه خبری از آن اتاق های تو در تو و رنگ آبی آسمانیش.شاید قطعه هایی از خونه ی حیاطی جایی در این شهر بزرگ هنوز جا مانده باشد.شاید پنجره هایش هنوز پنجره های خانه ی دیگری باشند.شاید.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٠
سنجاق شده به :

روز جهانی کودک مبارک

در راستای مواظبت از کودک درون در روز جهانی کودک

نام اثر:باران آب پرتقال

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٧
سنجاق شده به :

آلبوم کودکی ها

چقدر آلبوم عکس های بچگی هامون با الان فرق داره.جدا"که من شیفته ی این همه شادیُ سادگیَم.لباس های رنگی،خنده های از ته دل،برق شادی توی چشم ها،شیطنت های بچه گانه،ژست های خنده دار،زبون در آورن،شاخ گذاشتن،شکلک درآوردن برای دوربین.
ناآگاهی نسبت به اطرافمون تویِ همه ی عکس ها پیداست و انگار هیچ دغدغه ای نیست.یه عکس کنار دریا که گوش ماهی جمع می کنیم،یه عکس که آروم خوابیدیم و خبر نداریم دزدکی از ما عکس گرفتن،جشن تولدا و کیک بزرگی که فکر می کردی تو مالک همه ی اونی و با افتخار جلوش عکس می گرفتی،و مجسمه ی هر جکُ جونوری رو هم که تو خیابون می دیدی اصرار داشتی ازش بری بالا و ازت عکس بگیرن و قریب هر کدوم از ما صد تا عکس از خرسُ فیلُ آهو و گوزنُ زرافه های مجسمه ای داریم.
نکته ی جالبی که تو تمام عکسهای کودکی به چشم می خوره عدم وسواس در انتخاب صحیح رنگ ها برای لباس و بی توجهی به مرتب بودن جلوی دوربینه که همین باعث می شه این عکس ها بیش از پیش طبیعی بشن.موهایی که از پشتِ تل شاخ شدند و کسی هم انگار اصراری به مرتب کردنشون نداشته،خنده هایی که دندون های افتاده مونو نشون می ده،آدامسی که حتی موقع عکس انداختن می جویم،پفکی که حتی موقع عکس انداختن هم حاضر نیستیم به هیچکس بدهیم و بعضا"دعوای کودکانه در عکس ها.عکس اولین لحظه ای که تونستیم بایستیم،عکس با وسایل محبوبمون که دیگه خیلی وقته محبوب نیستند،اشتراکِ پرده و پشتیُ گلدون در اغلب این عکس ها،افرادی که روزی از ته دل با ما در عکس هایمان خندیدند و الان دیگه پیش ما نیستند و با دیدنشون آرزو می کنیم ای کاش زمان در همین عکس متوقف می شد و...
با خودم فکر می کنم کاش الان هم همه چیز به همون پاکی و بی آلایشی سابق بود و انقدر برای خوب بودن ، مصنوعی تلاش نمی کردیم،عکس های مصنوعی با لباس های مرتب و ژست های از پیش تعیین شده نمی انداختیم.کاش این روزها هم همه چیز طبیعی بود.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢
سنجاق شده به :

از راننده اتوبوس تا به امروز

زمان بچگیِ من از هر کسی می پرسیدی می خواد در آینده چکاره بشه اگه دختر بود می گفت دکتر یا معلم و اگه پسر بود می گفت مهندس یا خلبان.اما من از همون بچگی هم عوالمم با بقیه بچه ها فرق می کرد و اصلا"دوست نداشتم دکتر یا معلم یا چیزی تو این مایه ها بشم.به جاش دو تا شغل رو دوست داشتم داشته باشم که البته خب بعدا"نظرم عوض شد.اما اون موقع عاشق شغلای انتخابی خودم بودم  که یکی از اونا ناظم مدرسه بود و یکی دیگش راننده ی اتوبوس.تصور یه همچین شغلایی برای یه دختر بچه ی حدودا"8، 9 ساله هم خنده دار و هم دور از ذهنه ولی واقعیتشو بخواین اون موقع خیلی جدی بهش فکر می کردم.دلیلم برای راننده اتوبوس بودن این بود که جاش تو اتوبوس از همه بهتر بود و صندلیش از همه بلندتر تا جایی که می تونست به کل خیابون احاطه داشته باشه ،بعدشم خیلی از آدما به من احتیاج پیدا می کردن واسه اینکه هر روز برن به مقصد مورد نظرشون.حتی مخاطبای من از مخاطبای یه دکتر هم اینجوری بیشتر می شد و منم که کلا"عاشق مخاطب داشتنم.دلیلم برای ناظم بودن هم این بود که عاشق ژست گرفتن برای بچه ها بودم و بدم نمی اومد یه کم خشونت و صلابت داشته باشم تا بچه ها ازم حساب ببرن و خب هر دو مورد خشونت و صلابت رو ناظم مدرسه داشتچشمکشایدم ناظم مدرسمون در اون موقع انگیزه ی من شد برای داشتن این آرزو.چون عاشق قد بلند و پشت صاف و بدون قوز کرده اش بودم و چند بارم به مامانم گفتم یکی از اون مقنعه بلندایی که اون سرش می کنه رو برام بدوزه که اینکارو نکرد که شاید اگه برام می دوخت الان ناظم یه مدرسه بودم و چقدر خوب شد که ندوختچشمک .برخلاف بقیه دخترا که تو سن و سال من آرومن و معمولا"کمتر شیطون هستند، من شیطنتم بسیار زیاد بود چیزی که الان برای خودمم غیر قابل باوره.
به هر حال اون دوران گذشت و من الان دارم فکر می کنم چقدر خوب شد به این 2 تا شغل دوران کودکیم نرسیدم من واقعا".تشویقکلا"الان هم راننده ی اتوبوسا رو اعصابمن و هم ناظمای مدارس.
از یه دورانی به بعدم دلم می خواست همزمان این 3 تا کارُ داشته باشم:کتابفروش یه کتابخونه ی بزرگ،صاحب یه کافی شاپ آروم و دنج و گوینده ی رادیو. که خب الانم کمابیش بدم نمی آد داشته باشمشون و یه جورایی شغل الانم با یکیشون در ارتباط نزدیکه.در راستای رسیدن به 3 شغل ذکر شده دارم سعی خودمو می کنم و از خونه شروع کردمخنده،به این صورت که یه کتابخونه ی خوب تو خونه دارم که دارم گسترشش می دم،درست کردن انواع چایُ،دم نوشُ قهوه رو تو خونه تمرین می کنم و برنامه ی کتابخونی مدونی رو در دستور کار دارم تا شبا بشینیم با چای برگزارش کنیم.می گم این سه تا شغل چه سنخیت عجیبی با هم دارنا.نه؟

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٢
سنجاق شده به :

کودکی هایی که گذشت

بچه که بودیم وقتی می رفتیم مهمونی دوست داشتیم از هر چیزی که اونجا بهمون تعارف می کنن یه دونه برداریمُ امتحان کنیم.یه جور کشف و شهود داشتیم بین خوراکی هایی که روی میز بودند و منتظر فرصتی بودیم تا حواس بزرگترا پرت بشه و بریم چند تاشونو بزاریم تو جیب شلوار لی جدیدمون تا بعدا"سر فرصت کالبد شکافیشون کنیم و ته توی مزه شونو در بیاریم.بزرگترا قبل از مهمونی کلی نصیحتمون می کردنُ توصیه ی اکید داشتن اگه چیزی بهمون تعارف شد فقط یه دونه برداریمُ حتما"حتما"تشکر کنیم و سریعم نخوریمش چون کلی بی ادبی می شه و از این حرفاچشمک اون موقع دل هممون غنج می رفت واسه یواشکی چیز برداشتنُ پنهونی تو کشف مزه چیزا فرو رفتن.حالا نمی دونم چه حکمتی بود که همه ی اینا فقط تو مهمونی بود که مزه می داد و اگه بسته ی اون خوراکی خوشمزه حی و حاضر تو خونه خودمون روی میز بود و همشم مال خودِ خودمون بود و هیچ محدودیتی هم برای خوردنشون وجود نداشت اینهمه کِیف نمیداد...

حالا بعد از گذشت سال ها از اون موقع ها با خودم فکر می کنم کاش بزرگترا می ذاشتن اون موقع به کشف و شهود عالم بچگیمون با فراغ بال رسیدگی کنیمُ اینهمه جلوی کشف تجربه های جدید رو نمی گرفتن.چون الان دیگه این اونا هستن که تو مهمونیا اصرار می کنن و ما دیگه حس و حال تجربه کردن نداریم مثل اون موقع هاافسوس

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٤
سنجاق شده به :