یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

ظهر جمعه چکار می کنیم

داستان جنایی می خونم به زبان اصلی حتی.بعله:)

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٥
سنجاق شده به :

خوب بخونیم،خوب ببینیم

کتاب که می خونم لابلای تموم جمله ها و سطرهاش دنبال چیزایی می گردم که رنگ و بوی زندگی داشته باشند و حالمو خوب کنن.توی یه کتاب عاشق همه ی شال های ساده ی بنفش می شم و فرداش یه شال بنفش خوشرنگ ساده برای خودم می خرم.توی یه کتاب شخصیت اصلی تموم خرت و پرتای کیف و کمدشو می ریزه بیرون و دوباره با دقت بعد از گرفتن خاکشون و به یاد آوری خاطراتی که پشت هر کدومشون هست مرتب برمی گردونه سرجاشون،منم می رم سراغ کمد و کیف و کشو ها و جالباسی های نامرتب و به هم ریخته.سرِ کتاب"جیب های بارانی ات را بگرد"هوس الویه کردم و وقتی ماکان تو بازداشتگاه داشت ساندویچ الویه اش رو گاز می زد دلم ضعف رفت و مزه ی الویه دوید زیر زبونم.از "کارت پستال"یاد گرفتم هر چیزی بوی خودشو داره حتی اگه اون چیز بویی نداشته باشه و نسبت دادن بو بهش نامتعارف باشه یا چیزایی تو این مایه ها مثلا بعد از اون مزه ی بارون شیرین شد وبوی فکر آدما مثل خرمالوی نرسیده گس شد برام.حتی از همون کتاب هم بود که عاشق "تکه دوزی" شدم. تک تک خیابونای پاریس رو با "ثریا در اغما"یاد گرفتم.کافه پیانو رو که می خوندم دلم همش قهوه ی فرانسه می خواست و کافه گردی و شدیدا" عاشق اسم "گل گیسو"شده بودم.تو "تریو تهران"عاشق ژاکت های بافت رنگی رنگی و مسافرت با قطار شدم.اونقدر که ژاکتت رو بندازی جلوی پنجره اش و تو تموم طول سفر یا کتاب بخونی یا وبگردی کنی .وقتی "آلبوم خانوادگی" رو خوندم به عکس ها دقیق تر شدم و با آلبوم ها دوست تر.توی هر عکس دنبال مکان و زمان و اتفاق بودم و با جزییات بیشتری عکس ها رو نگاه می کردم.با خوندن یه کتاب لاک می زدم با دیگری هوس ماشین سواری می کردم با یکی دلم می خواست جوراب های پشمی بلند که روی ساقشون چین می خوره بخرم و با یکی دیگه قواعد یه بازی سخت رو یاد می گرفتم...

حتی فیلم ها هم همین طور بودند برای من.حوض نقاشی رو که دیدم تصمیم گرفتم کلکسیونر دکمه بشم و علاقه ام به فلفل دلمه های رنگی از "سعادت آباد "شروع شد.حتی از همون فیلم بود که یکی از سبدهای مخصوص نون رو اختصاص دادم به داروهای مصرفی خونه.بعد از دیدن "یه حبه قند"هم نگاهم دنبال لباس های گل گلی و سر آستین های دگمه دار بود حتی.و...

وقتی میزان تاثیر پذیری اینقدر زیاده پس خوب بخونیم و خوب ببینیم لطفا".

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٦
سنجاق شده به :

تریو تهران

این روزا کتابای خوبی می خونم.از کارت پستال و من ژانت نیستم شروع شد تا اَبَر ابله و حالا هم تریو تهران.داستان آخر تریو تهران بدجوری حالم رو خوب کرده.سرخوشانه دو بار خوندمش و هر دفعه کلمه های خوب و جمله های خوبترش رو مزمزه کردم.مقصد همون جاییِ که دلم می خواد ساعت ها رو سنگفرش هاش قدم بزنم و هزار تا عکس بندازم از دور و اطرافم.کلمه های خوبش رو خط کشیده ام زیرشان و "هوله شو ویتسه"،ژاکت زمستانی،دوربین و لپ تاپ توی کوله،رود ولتاوا،کافه-سینما،شوالیه های اتود زده ی روی بوم،پیاده روی در کوچه پس کوچه های باریک ،بیلبوردهای تبلیغاتی اتوبان صدر،آبی هایپررئالیستی آسمان،ساعت به وقت شکلات،بام تهران،ساموئل بکت،آیس پک،ذرت و سیب زمینی سرخ کرده،شیشه ی خالی عسل با نقش خانه های شش ضلعی کندو پر از سکه و اسکناس های کشورهای مختلف،میدان صلح،باغ تروکادرو،ایفل ،شب پراگ،مولن روژ و آسیاب بادی،و اینکه خیلی بد است آدم ها همدیگر را نفهمند،را دوست دارم.آن جایی که اول و آخر پاراگرافش دو تا پاپیون کشیده ام که می گوید:"می ترسم آخرش بی نشان شویم.با نامه های مجازی حس قاصدکی بی خاصیت را دارم که ساکن مانده کف اتاقی دربسته.حیف است نسل های بعدی دیگر کتاب نامه های عاشقانه ندارند.صندوق های پستی امان شده اند مجازی.به جای نام،آی دی نامبر داریم،لبخندها دو نقطه نیم پرانتزند و بوسه ها دونقطه -فاصله- ستاره."

تریو تهران خوب است.با من حرف می زند.سکوت هایم را پر کرده در این چند روز و کنارش یک فنجان قهوه ی داغ خیلی خیلی می چسبد.کلی با هم گپ زده ایم.فقط می توانست عکس روی جلدش بهتر باشد مثلا"قطاری که به پنجره ی یکی از کوپه هایش ژاکتی زمستانی وصل شده یا حتی دختری که دوربین دور گردن از زوجی روی چمن ها عکس می گیرد شاید.لطفا"بخوانیدش.

 

 

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٩
سنجاق شده به :

من ژانت نیستم

"بالاخره از جام بلند شدم و دوره افتادم مژده رو فراموش کنم.اول همه ی لباس هایی که با هم خریده بودیم را رد کردم،بعد چیزهایی که با هم خریده بودیم.کیف سفری،گیره ی کاغذهای سیاه برای دسته کردن یادداشت هام،ماگ قهوه ای،پادری حمام،مسواک برقی.سه ماهی نه من زنگ زدم نه اون،نه توی دانشگاه اتفاقی هم را دیدیم نه کافه هنر نه خیابون انقلاب.جاهایی که با هم می رفتیم خودشون خراب شده بودند،من اراده ای در خراب کردنشان نداشتم.اول رستوران پارت که هر چهارشنبه عصر می رفتیم ناهار،بعد داروخانه ی اتحاد توی پاکستان که وقتی مژده کفشش تنگ بود و پاش زخم شده بود براش چسب زخم گرفتم،نشستیم لب جو و پاشنه اش را چسب زدم و مژده انگشت هایم را بوسید.بعد عکاسی دلوز که عکس سه در چهار گرفته بودیم برای امتحان فوق لیسانس،آخرِ همه هم کافه قنادی شمشاد.جاها واقعا" خراب شده بودند مثل دندان افتاده ای بین باقی دندان ها."

بخش هایی از کتاب "من ژانت نیستم".محمد طلوعی.نشر افق.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱۸
سنجاق شده به :

روز کتاب

برای روز کتاب و کتابخوانی و کتابدار

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٥
سنجاق شده به :

مامور سیگاری خدا

مامور سیگاری خدا" روایت های پراکنده ی نویسنده است از تجربه های تاکسی سوار شدنش در شهر.بخشی از کتاب را با هم می خوانیم:

"من همیشه تاکسی را به اتوبوس ترجیح می دهم.نه فقط به خاطر آن که در تاکسی جایی مخصوص و انحصاری داری که می توانی آسوده در آن بنشینی و خیالت راحت باشد که اگر پیرمرد و پیرزنی سوار شد  او هم جای مخصوص به خودش را خواهد داشت و نیازی نیست تو زیرِ فشار وجدان درونی یا نگاه های سرزنش بار دیگران جایت را به او بدهی،آن هم وقتی خسته و کوفته از سرِ کار برمی گردی.و نه فقط به خاطر آن که می توانی به دلخواهِ خودت -البته اگر راننده یا مسافران قبلی دست گیره ی پنجره ها را از جا در نیاورده باشند-در تابستان شیشه را پایین بکشی و بگذاری هوای خنک با سرعت بزند به صورتت و موهات را به بازی بگیرد،یا در زمستان شیشه را بدهی بالا تا سوزِ سرما به پیشانی ات نخورد و سرما خوردگی ات شدیدتر نشود.و نه فقط به خاطر آن که مجبور نیستی تا رسیدن به ایستگاه بعدی هر شرایطی را تحمل کنی و می توانی هر وقت هر جا دلت خواست بگویی:"رئیس! قربون دستت!همین کنارا منو پیاده کن" و همین بهت احساس قدرت می دهد"

 

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢۱
سنجاق شده به :

فیلم های کتبی سیلویا پلات

وقتی دلت داستان های کوتاه شکلاتی بخواهد.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٥
سنجاق شده به :

با بار هستی

نشسته ام و دارم "بار هستی"میلان کوندرا رو دوباره می خونم.ایندفعه اما زیر جمله هایی که خط کشیدم رو با دقت تر.کلایدرمن هم داره تو خونمون می نوازه و من پا انداختم روی پا ذره ذره بار هستی رو با دمنوش به لیمو می نوشم.بعد دارم با خودم فکر می کنم من اگه کتاب دوست نداشتم این وقتای بی حوصله گی رو با چی پر می کردم.امروز تو مسیری که داشتم برمی گشتم خونه همش به دوست داشته هام فکر کردم و یک دفعه دیدم چقدر زیادن و من چقدر خوب دارم همشونو مدیریت می کنم اما هر چی به این فکر کردم که اگه کتاب دوست نداشتم چی رو جایگزینش می کردم به نتیجه نرسیدم.من یعنی کتاب و کتاب یعنی من.یه ارتباط دو طرفه و جداناپذیر .حالا یوستین گاردر نه ساراماگو. اون نه هاینریش بل.اون یکی نه بهومیل هرابال.بالاخره یه نویسنده ای باید این عصر های بعضا"کسل کننده و خسته ی پاییزی رو جون تازه ای بده .پس کی بهتر از میلان کوندرا.اینجوریه که می شینم به خوندن بار هستی.انقدر همه جا ساکته که دلم می خواد وسط هر جمله یه جمله هم فکر کنم.از بچگی یاد گرفتم با خوندن هر جمله اونو تو ذهنم تصویر سازی کنم و الان  در حال تصویر سازیِ "ژنو شهر فواره ها و چشمه هاست"هستم.شهر رو پر از فواره و چشمه می کنم و از همه بیشتر فواره.فواره های رنگی و رقصان وسط حوض های بزرگ و با ابهت شهر.سویس رو تو یه روز برفی و آدما رو در حال اسکی مجسم می کنم .دلم اسکی می خواد یه دفعه.راستی چند وقته یه برف درست و حسابی ندیدیم ما؟اسم اسکی که میاد تو ذهنم انگار ذهنم یخ می زنه .کلاه رو تا نزدیک گوشم پایین می کشم و به این جمله فکر می کنم:"اساس هستی چیست؟خداوند،مبارزه،عشق؟"
 

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٦
سنجاق شده به :

کتاب ها هم در انتظار باران اند

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٥
سنجاق شده به :

چه کسی باور می کند رستم

با این که اصلا"دوست ندارم درست وسطِ کتابی که در حال خوندنشم کتاب دیگه ای رو برای خوندن شروع کنم اما اینقدر "چه کسی باور می کند رستم"از روی میز به من چشمک زد که پس از یه قرار و مدار محرمانه با "استانبول" راضیش کردم چند روزی صبر کنه تا دوباره خوندنشو از سر بگیرم.بنابراین با ماگی پر از چای نشستیم به خواندن این یکی کتاب با وجود عذاب وجدانی که رهایم نمی کند از رها کردن "استانبول".


  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢۳
سنجاق شده به :

کتاب هایی که خوانده نمی شوند دیگر

شور و حالی توی شهر نیست این روزا.از همه بیشتر کتابفروشی ها .همه خلوت و خالی از آدم شده اند.دست هیچ کس هیچ کیسه ی خریدی نیست و آدما به همون آرومی که وارد می شن به همون آرومی هم می رن بیرون .امروز به 3 تا کتابفروشی سر زدم اما همشون توی یه همچین وضعیت اسف باری به سر می بردن و یه جورایی هم حق دارند مردم.2 سال پیش با 30 هزار تومن دوره ی 5  جلدی کتاب تهران قدیم رو گرفتم امروز با همون فقط می تونی یه کتاب صد و خورده ای صفحه ای از اورهان پاموک رو بخری.آدما تو این شرایط ترجیح می دن محصولات فرهنگی مثل کتاب و مجله رو از سبد خریدهاشون حذف کنن و به جاش مایحتاج روزانه شونو تهیه کنن که البته به نظرشون واجب تره.این وضعیت فقط مختص کتابفروشی ها نیست .رستوران ها خالی،کافه ها خالی تر و اتوبوس ها پر و پرتر دارند می شن .اما دلم امروز برای کتابفروشی هایی که روزی خیلی از اینی که هست پررونق تر بودند به شدت گرفت.دلم برای توی صف وایستادن برای پرداختن پول کتابایی که خریده بودم تنگ شد.دلم برای کتابایی که با سه برابر قیمت دو سال پیششون به سختی به فروش می رن سوخت.برای کتابایی که آدمای کمتری می خوننشون و صرفا"جهت تزئین هستند در ویترین کتابفروشی ها.

باز نشر این مطلب در لینک زن

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢٢
سنجاق شده به :

تقدیم به عزیز دلم...

-خدا کند همیشه از شب های دلنشین مان در جلوی شومینه در زمستان لذت ببریم

-خدا کند فیلمی را پیدا کنیم که هر روز دوست داشته باشیم بارها آن را تماشا کنیم

-خدا کند همیشه بی هیچ دلیلی به همدیگر هدیه بدهیم

-خدا کند وقتی تو نیاز به گوشی شنوا داری من به حرفهایت گوش بدهم

-خدا کند یادمان باشد موقع دوری از هم به همدیگر زنگ بزنیم

-خدا کند به خاطر داشته باشیم که پیدا کردن یک یادداشت عاشقانه ی غیرمنتظره چقدر خوب است.

-خدا کند وقتی حالُ حوصله اش را داریم با هم بیرون برویم.

-خدا کند همیشه عادات بد تو را هم دلنشین بدانم

-خدا کند همیشه عکس های همدیگر را در کیف پولمان داشته باشیم.

خدا کند برای دیدن تغییر رنگ ها در پاییز با هم به سفر برویم.

-خدا کند ترانه ای را پیدا کنیم که با شنیدن آن یاد یکدیگر بیفتیم و اغلب به آن گوش بدهیم.

-خدا کند راه های زیادی برای گفتن دوستت دارم پیدا کنیم.

 

بخش هایی از کتاب"تقدیم به عزیز دلم...".جیمز گریس.ترجمه نفیسه معتکف.انتشارات لیوسا

 

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٤
سنجاق شده به :

چقدر از زندگیتو خوش گذروندی؟

جَنِت:بارنی،چه مقدار از زندگیتو واقعا"خوش گذروندی؟یه عدد بهم بگو.یا به درصد

بارنی:جنت ،من نمی تونم جواب بدم .خیلی بی معنیه.نصف.در حدود نصف.51،52 درصد.یه چیزی تو این مایه ها.

جنت:می دونی مالِ من چند درصده؟می دونی دکتر مارگولیس درصدِ خوش گذروندنِ منو چه قدر تخمین زده؟هشت و دو دهم درصد.بارنی من سی و نه سالمه و فقط هشت و دو دهم درصد از زندگیمو خوش گذروندم.

بارنی:تعجبی نداره اینقدر افسرده ای.من با 51 درصد هم خودمو افسرده می دونم،می تونم فکر کنم تو با هشت و دو دهم درصد چه حالی داری.

جنت:فکر می کنی اساسا"همه مردم خوبن؟فکر می کنی دنیا پر از آدمای نجیب و مهربون و فروتنِ؟سه تاشونو اسم ببر؟

بارنی:زنم تلما،جان اف کندی و مسیح.

جنت:من نتونستم بارنی.از این دنیای درندشت نتونستم هیچ وقت سه نفر رو انتخاب کنم.

 

تلخیص از کتاب"عاقبت عشاق سینه چاک".نیل سایمون.ترجمه شهرام زرگر.نشر نیلا

 

 

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٤
سنجاق شده به :

تونل

تونلِ "ارنستو ساباتو"نویسنده آرژانتینی رو دفعه ی دومیه که می خونم.به نظرم باید بعضی کتاب ها رو بیشتر از یک دفعه خوند.داشتم می خوندمش که رسیدم به این پاراگراف:"حقیقت تقریبا"هیچ وقت ساده نیست و اگر چیزی بیش از حد ساده و آشکار به نظر رسد،اگر عملی به ظاهر از منطق ساده ای پیروی کند معمولا"انگیزه های پیچیده ای پشت سر آن است"
دارم فکر می کنم چرا ما تا چیزی پیچیدگی های لازم رو نداشته باشه و سهلُ آسونُ دسترس پذیر به نظر برسه مایل به انجام دادنش نیستیم یا حداقل انجام دادنش چندان راضی مون نمی کنه و انگار کار مهمی انجام ندادیم،چرا تا چیزی عنوان دهن پر کنی نداشته باشه سمتش نمی ریم،چرا همه مون عاشق پیچیدگی هستیم و به آسونی دست رد می زنیم به چیزهای ساده حالا هر چند هم که انگیزه های پیچیده ای پشتش باشه.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٧
سنجاق شده به :

چرا روانشناسی نه

گاهی وقتا دلم می خواد فقط کتابای بزرگ و کلاسیک دنیا رو بخونم.اینجوری می شه که از ایلیاد هومر شروع می شه تا اینکه به جنگ و صلح تولستوی ختم می شه.بعضی وقتام قضیه برعکس می شه و داستان های ساده و بعضا"کوتاه ایرانی توجهم رو جلب می کنه و از خوندن ادبیات کلاسیک خسته می شم.بعضی وقتا دلم می خواد سر از کارِ فرهنگ و تمدن اقوام مختلف دنیا دربیارم و بویژه عاشق یونانی ها می شم و می خوام ته و توی اسطوره هاشونو دربیارم برای همین یه کتاب بزرگ خریدم که توش کل اساطیر یونانی رو با رومی مقایسه کرده و من کلی از خوندنش لذت می برم.بعضی وقتام عاشق باستان شناسی و کشف جاهای ناشناخته و تپه های باستانی و گاهنگاریُ هنر و معماری ایرانی می شم و می رم یه دوجین از این کتابا می گیرمُ هفته ها رو با این سبک از مطالعه می گذرونم.یه وقتایی هم تا یه مدت فقط نمایشنامه می خرم و تو حس خوندن این نوع از نوشته ها هستم.امابا همه ی این تنوع موضوعی در خوندن کتاب کلا"تو حالُ هوای خوندن کتابهای روانشناسی نبوده و نیستم هیچ وقت.هیچ وقت هم نتونستم ازشون چیز به درد بخوری یاد بگیرم و همیشه همه اون چیزهایی هم که جسته و گریخته خوندم از یادم رفتند و فراموشم شدند.نمی دونم چرا سبک زندگیمو فقط و فقط باید خودم انتخاب کنم و به تجربه باید چیزهایی رو که باید،در زندگی و در مواجهه با موردهای مختلف یاد بگیرم.انگار هیچ کتابی نمی تونه به من هیچ خط مشی مشخصی در مورد چگونه بودن و چگونه زندگی کردن،چگونه شاد بودن و چگونه با دیگران رفتار کردن بده.به نظرم برای خوب بودن یا خوب زندگی کردن هیچ دستور مشخص و فرمول از پیش ساخته شده ای وجود نداره و اینطور نیست که تجربیات یکی با روحیات و شرایط دیگری سازگار باشه.رسیدن به آرامش و راحتی ذهن رو آدم ها به طرز متفاوتی تجربه می کنند و در اینجور موارد نمی شه نسخه ی مشخصی براشون پیچید.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢
سنجاق شده به :

کافه پیانو

چرا من این روزا دلم می خواد دوباره "کافه پیانو"فرهاد جعفری رو از تو کتابخونه بکشم بیرون و یک نفس بخونمش و اینبار زیر جمله هایِ خوبش هم خط بکشم حتی؟دارم حتی رویِ اسم گل گیسو فکر می کنم که بازم از اون اسم های "سین"داره محبوب منه.یادم نمی آد اولین بار که خوندمش چقدر طول کشید اما مطمئنم اینبار یک نصفه روز هم طول نمی کشه.راستی چرا توی کافه ها از این پرفورمنس خوشگلا اجرا نمی کنن.از همونا که یکی می ره تو قفس می شینه و زل می زنه به بقیه و بقیه کنجکاوند بدونن چرا؟

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱
سنجاق شده به :

خندیدن بدون لهجه

"بیشتر مهاجرین قبول دارند که در مقطعی ما همگی تبدیل به غریبه های دایمی می شویم که نه به این جا تعلق داریم نه به آن جا.کتاب های قطوری نوشته شده اند تا این احساس شناور بودن بین دو دنیا و هرگز کاملا"به مقصد نرسیدن را تشریح کنند.هنرمندان با استفاده از هر وسیله شناخته شده ای از واژه ها گرفته تا فیلم و حتی تا چوب آبنبات چوبی سخت کوشیده اند تا از وابستگی به فرهنگ مادری پا در جایی استوار بگذارند،اما تمام این تلاش ها تنها آن ها را به درک این واقعیت رسانده است که گویی روی برگ پهن نیلوفر آبی نشسته و سعی در حفظ تعادلت داری آن هم در حالی که پسر بچه ای درشت اندام قصد دارد با دو پا در بغل مثل توپ در آن حوض بپرد.آیا وقتی در حوض بیفتیم فقط آمریکایی خواهیم بود و یا فقط علامت کامایی خواهیم بود بین دو جمله؟آیا خواهیم توانست همه چیز را حفظ کنیم و یا گذشته مان در ته حوض رسوب خواهد کردتا روزی توسط نسل های آتی کشف شود؟"

بخش هایی از کتاب"خندیدن بدون لهجه".فیروزه جزایری.ترجمه نیلا والانشر باغ نو.1389

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٤
سنجاق شده به :

درخت ارغوان

آدم در نهایت عادت می کند به "همیشه عابر بودن".سعی می کند که خیلی زیاد دل نبندد به ،چه می دانم ، اسبابُ بساط زندگی،کتاب ها و این قضایا.آن چه سخت است این وسط دل کندن از آدم هاست.دل بستن-به قول آقایی-آسان است و همگی نیاموخته بلدیم دل بستن را ،ولی کسی دل کندن را به ما یاد نداده است.

بخش هایی از "درخت ارغوان(نامه هایی از پراگ).پرویز دوائی.نشر جهان کتاب.1391

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢۳
سنجاق شده به :

لحظه را دریاب

بعضی وقتا دلمون می خواد لحظه های خوبی که در گذشته برامون اتفاق افتاده دوباره تکرار بشه و یا چیزی شبیه اون رو در زمان حال هم تجربه کنیم.حتی گاهی ساعت ها به خاطره هایِ خوب گذشته مون فکر می کنیم و افسوس می خوریم که چرا قدر اون لحظه ها رو ندونستیم و آرزو می کنیم فقط یکبار دیگه تکرار بشن تا لذت شیرینی اون لحظات رو یکبار دیگه تجربه کنیم.امروز در حین خوندن "عقاید یک دلقک"هاینریش بل به جمله تامل برانگیزی رسیدم که بد ندیدم با شما به اشتراک بزارم.هاینریش در قسمتی از کتاب نوشته لحظاتی وجود دارند که تکرار آن ها ممکن نیست:مثلا"طوری که خانم وینکن نان را می برید -یک بار که قصد تکرار این لحظه را داشتم از ماری خواستم تا نان را شبیه خانم وینکن ببرد.اما آشپزخانه ی یک آپارتمان کارگر نشین به مانند یک هتل نیست و ماری هم خانم وینکن نبود.نتیجه این شد که چاقو از دست ماری لغزید و بازوی چپ او را برید.

و در جایی دیگر می نویسد:"هرگز نباید سعی در تکرار لحظات داشت،باید آن ها را همانگونه که یکبار اتفاق افتاده اند ،فقط تنها به خاطر آورد."

لحظه های گذشته هر چند هم که خوشایند بوده باشند تکرار ناپذیرند .باید در لحظه زندگی کرد و لحظه های زیبا را در حال حاضر خلق کرد چرا که این لحظه ها هم روزی به گذشته پیوند می خورند.قدر لحظه های خوب را به خوبی بدانید تا در آینده پشیمان از دست دادن و یا خواستار تکرارشان نباشید.

پ.ن.:پاراگراف آخر حاصل تراوشات ذهنی نویسنده ی وبلاگ می باشد.لبخند

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٩
سنجاق شده به :

لذت زندگی

ما به این دلیل روی کره ی زمین زندگی می کنیم که از زندگی لذت ببریم.به حرف های کسانی که به شما چیزی غیر از این می گویند گوش ندهید.

 

زمان لرزه.کورت ونه گات.ترجمه مهدی صداقت پیام.نشرمروارید

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٦
سنجاق شده به :

اهلی شویم

شازده کوچولو گفت:بیا با من بازی کن.من خیلی غمگینم...

روباه گفت:نمی توانم با تو بازی کنم.مرا اهلی نکرده اند.

شازده کوچولو آهی کشید و گفت:اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت:این چیزی است که امروزه دارد فراموش می شود.یعنی پیوند بستن...

شازده کوچولو گفت:کم کم دارم می فهمم.یک گل هست که گمانم من را اهلی کرده باشد.

روباه گفت:خواهش می کنم بیا و من را اهلی کن

شازده کوچولو گفت:دلم می خواهد ولی خیلی وقت ندارم باید دوستانی پیدا کنم و بسیار چیزها هست که باید بشناسم.

روباه گفت:فقط چیزهایی را که اهلی کنی می توانی بشناسی.آدم ها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند.همه ی چیزها را ساخته و آماده از فروشنده ها می خرند.ولی چون کسی نیست که دوست بفروشد آدم ها دیگر دوستی ندارند.تو اگر دوست می خواهی بیا و مرا اهلی کن.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٧
سنجاق شده به :

کتاب هدیه ندهید لطفا"

اغلب کتابهایی که هدیه گرفته ام رو نمی دونم در چه تاریخی و از چه کسی هدیه گرفتم چون فردی که اون کتاب ها رو به من هدیه داده زحمت نوشتن اسم خودش به همراه تاریخ رو تو صفحه ی عنوان کتاب نداده و بنابراین این کتابا برام هویت چندانی ندارن.امروز که داشتم کتابخونه ام رو نگاه می کردم دیدم کتابهایی هستند که من نخریدمشون و مسلما"کسی به من هدیه داده اما مناسبت و تاریخشو نمی دونم.اینجور آدما انگار اصلا"چیزی راجع به تقدیم نامه های اول کتاب نشنیدن .کلا"از گرفتن کتاب به عنوان هدیه دلِ خوشی ندارم .چرا که دوست دارم کتابهایی رو که می خونمُ خودم انتخاب کنم و معمولا"هم فردی که کتاب هدیه می ده از علائق کتابخوانی من باخبر نیست و کتابایی از قبیل گوسفندِ خودت رو بخور،قورباغه رو قورت بده،پنیر منو کی جابجا کرد و  یا رمان های پر سوزُ گداز و آه و ناله ای ایرانی به من هدیه می دن که اغلبشم بدون اسمُ تاریخُ امضا است.یه دوستی داشتم در دوره ی دبیرستان که چیزی از کتاب خریدن برای من کم نگذاشت واقعا" و کل مجموعه کارهای م.مودب پور رو به مناسبت های مختلف به من هدیه می داد.نگرانواقعا"نمی دونم با این دسته از کتاب ها و البته آدما چکار می شه کرد.نتیجه ی اخلاقی اینکه از پذیرفتن هر گونه کتاب به عنوان هدیه معذوریم بالاخص کتابهای فاقد اسمِ اهدا کننده و تاریخ.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٥
سنجاق شده به :

با آلبرتو موراویا

"بعضی روزها،مخصوصا"در روزهایی که باد جنوب می وزدنمی توانم رابطه ی عادی با دیگران برقرار کنم.نظرم مدام عوض می شود.بدتر از آن نگاهم.یعنی طوری که مردم را می بینم هم مدام تغییر می کند.درست مثل اینکه عینک های مختلفی را یکی پس از دیگری امتحان کنم وچون عیب و ایراد دارند همه را دور بیندازم.آن وقت است که وحشت زده می شوم ونمی دانم چرا ترسِ از فردا همه ی وجودم را فرا می گیرد.خود را فقیر،گرسنه،فلک زده و بدتر از همه تنها تصور می کنم.با اینکه خیلی خوب می دانم جز بلاهایی که سر ِ همه ی دنیا ممکن است بیاید،چیزی وجود ندارد که من بخواهم از آن بترسم."

بخش هایی از کتاب "یک چیز به هر حال یک چیز است".آلبرتو موراویا.ترجمه اعظم رسولی.نشر کتاب خورشید

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٥
سنجاق شده به :

فراموشی

وقتی یادت می رود کتابی را خریده و خوانده ای

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۳۱
سنجاق شده به :

با فریبا وفی

فریبا وفی تازه به جمع نویسنده های محبوبم اضافه شده و کتاباش از اون کتاباس که روز به آخر نرسیده تموم می شه و کلی نکات اخلاقی هم ازشون دستگیرت می شه تازه.خب این شما و این هم چند تا از کتاب های وفی در کتابخونه ی من.که همشونو برای خوندن توصیه می کنم.بخونید و لذت ببرید.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٩
سنجاق شده به :

کتابهایی که تمام نمی شوند

بعضی کتابا رو هر کاری می کنی تموم نمی شن .هر روز جلوی چشمت هستن و تو هر روز چند صفحه یا نهایتا"چند فصل ازشونو می خونی و فقط می خونی که تموم بشن.نمی ذاریشون تو کتابخونه تا یادت نره که نصفه نیمه خونده شدن.از کتابایی که اینجوری خونده می شن دل خوشی ندارم من.بهم لذت نمی ده و در نهایت هم اصلا"نمی فهمم چه پیامی داشته و چی می خواسته بگه.حالا این"بهار برایم کاموا بیاور"رو من نمی تونم تموم کنم و اینجوریَم الانعصبانی

 

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢۸
سنجاق شده به :

عاشقانه ی آرامِ خودت را داشته باش

احتیاط باید کرد.همه چیز کهنه می شود.و اگر کمی کوتاهی کنیم عشق نیز.بهانه ها جای حس عاشقانه را خوب می گیرند.

...

شیرینی زندگی از آن جا سرچشمه می گیرد که تو بر مشکلات غلبه کنی

...

تا آن زمان که زنده اییم خوشبختی نیز نمی تواند دروغ باشد.

...

هیچ وقت همه چیز درست نمی شود چون توقعات ما بیشتر می شود و تغییر می کند.هیچ قله ای آخرین قله نیست.رسیدن ،غم انگیز است.

...

بگذار خالصانه قبول کنیم کوچکیم تا بتوانیم بزرگ شویم،عوض شویم،رشد کنیم و دیگری شویم.

...

افراط ،مزه ی همه چیز را مخدوش می کند

یک عاشقانه آرام.نادرابراهیمی.نشر روزبهان

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٧
سنجاق شده به :

مستور خوانی در بعدازظهری تابستانی

"گاهی ترکیب چند عنصر شیمیایی باعث تولید مواد منفجره می شود.درست مثل آدم ها که ترکیب بعضی از آن ها مثل بعضی عناصر مهلک اند وبعضی خوش بو و معطرند.بعضی در یک دیگر چنان حل می شوند که دیگر قابل جدایی نیستند و برخی دیگر تجزیه ناپذیرند."
بخش هایی از کتاب "عشق روی پیاده رو".مصطفی مستور.نشر رَسِش.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٦
سنجاق شده به :

دسته اول یا دوم،مسئله این است..

برای من کتابا دو دسته هستن.دسته اول کتابایی هستند که یکبار می خونمشون و اونقدر خوبن که وادارم می کنه تا دوباره بخونمشون و یا حتی چند باره.دسته دوم هم کتابایی هستند که آرزو می کنم زودتر تموم شن تا از شر قصه های بدشون خلاص بشم.کتابای دسته اول کتابایی هستن که ازشون چیزای خوبی یاد گرفتم و همین منو ترغیب به دوباره یا چند باره خوندشون کرده.این کتابا رو یا از فروشگاه برای اولین بار خودم خریدم یا از کتابخونه قرض گرفته ام و با دیدن موضوعشون و کششی که برام ایجاد کرده تصمیم به خریدشون گرفتم.اما کتابای دسته دوم کتابایی هستند که یا موضوع های کلی و تکراری دارند و تمِ داستان به صورت گاه به گاه در کل کتاب تکرار می شه و یک روند تکراری و خسته کننده ایجاد می کنه مثل "جاده" از کورمک مک کارتی که به سختی تمومش کردم و کل محتوای داستان علی رغم محبوبیت نویسنده اش کسل کننده و تکراری بود و یا مترجمان خوبی ندارندمثل "خشم و هیاهو" که هنوزم نفهمیدم چجوری تمومش کردم.
بعضی کتابام علی رغم اسمشون هیچ کششی نداشتن مثل "کشش ها".
از اونجایی که اعتقاد دارم هر کتابی که خریده می شه باید حتما"خونده بشه ولو یکبار،همه ی کتابایی رو که می خرم می خونم و اینطور نیست که مثلا"از اواسط داستان چیزی عذابم بده و منو به خودش جذب نکنه و من کتابو برای همیشه بزارم کنار و هیچ وقت بهش فکر نکنم.
اتفاقا"کتابایی که جذبم نمی کنن ذهنمو بیشتر به خودشون مشغول می کنن که:"اصلا"این چی می خواست بگه؟"
یادمه وقتی داشتم "جاده"رو می خوندم از حرکتُ جابجاییُ ایستاییِ پدر و پسر داستان حسابی کلافه و خسته شده بودم ولی بالاخره هفته به آخر نرسیده بود که کتاب کسالت آور مک کارتی رو تموم کردم و یه علامت سوال تو سرم نقش بست و با خودم فکر کردم بعضی نویسنده ها چه الکی الکی مشهور می شن آ .روند داستان اینجوریه که یه روز صبح از خونه میای بیرونُ می بینی همه چی به هم ریخته است و دنیا به آخر رسیده و تو دست پدرتو می گیریُ از این شهر به اون شهر دنبال رد پای یه آدمیزادی چیزی هستی.و کل داستان اینه که اونا هی می رنُ و هی خسته می شنُ و استراحت می کننُ و دوباره باز میرن. حالا این وسطه یه چند تا آدم جدیدم واسه تنوع میان تو داستان که دقیقا"نقششون معلوم نیست.خب که چی آخه ؟سوال
ولی یه چیزی که این وسط خیلی جالبه اینه که داستان و درون مایه کتابایی که دوست نداشتم مثل چسب به ذهنم چسبیدن و سریع به یادشون می آرم.حالا مثلا"بگن داستان کافه پیانو که 3 بار خوندیُ می شه واسه ما تعریف کنی؟ و این منم که می گم:خب...بذارید ببینم...ها...یه کافه بود که...گل گیسو...توش قهوه می دادن...نه اسم قهوه اش گل گیسو نبود...بذار ...پرفورمنس...چیز...یادمه ها..

کتابای چند بار خونده شده

کتابهای یکبار خونده شده

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٠
سنجاق شده به :

آویشن قشنگ نیست

جیرجیرک به خرس گفت عاشقت شدم.خرس پهلویش را خاراند و پاسخ داد از خواب که بیدار شدم درباره اش حرف می زنیم .خرس به خواب زمستانی رفت و ندانست که عمر جیرجیرک فقط سه روز است.

بخش هایی از مجموعه داستان "آویشن قشنگ نیست" .حامد اسماعیلیون.نشر ثالث.1391

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٦
سنجاق شده به :

آداب و رسوم کتابخوانی من

یکی از بزرگترین لذت های زندگی من اینه که واسه خودم یه نوشیدنی درست کنم و یه کتاب بگیرم دستمُ هر جایی شد بشینمُ کتاب بخونم.در توضیح جمله ی قبل باید بگم که نوشیدنی می تونه بسته به فصلی که توش قرار داریم سرد یا گرم باشه،کتاب می تونه هر چیزه خوندنی باشه از کتابی که به تازگی خریدمش و هنوز کشفش نکردم تا کتابی که شاید واسه چندمین باره که می خونمش و با هر بارخوندنش چیزای تازه ای کشف می کنم، حتی می تونه مجله،روزنامه،کاتالوگ لوازم آشپزخونه،کاتالوگ مواد آرایشی بهداشتی،بولتن ها و خبرنامه ها،جزوه های درسی، صفحات تبلیغاتی و یا حتی کاتالوگ گالری های هنری باشه.منظورم اینه هر چیز خواندنی که تعدادی صفحه داشته باشه که به هم منگنه شده باشن یا با چسب به هم چسبیده باشن در حکم فیوریت های من برای مطالعه قرار می گیرن و کافیه من یکی از این موارد رو پیدا کنم و جزئیاتشون رو ذره به ذره و دونه به دونه بخونم یا به تعبیری درست تر ببلعم.کلا"به مرض خوانش مبتلا هستملبخندکه البته مرض خوبی است و در این بین کلی اطلاعات نصیبم می شه که یادداشتشون می کنم.که هم به درد خودم می خوره در آینده و هم به درد بقیه که مثلا"یه دفعه به اطلاعاتی احتیاج پیدا می کنن و چند تاشونُ من حتما"در چنته دارمتشویق

از طرفی معتقدم چیزِ خوندنی باید با دست لمس بشه اصولا" و بشه راحت لم بدی و بگیریش تو دستتُ ورقاشو با دستت احساس کنیُ حتی از چیزیم که می خوری یه خوردشم بدی به کتاب محترم و کلی لکه ی غذاو نوشیدنی و بستنی و شکلات رو به جا بذاری روش(من از تمام جامعه کتابدارا عذر خواهی می کنم بابت این جمله ی آخر ولی گاهی این غذا دادن به کتابا ناخودآگاه پیش می آد دیگهچشمک)هنوز با لپ تاپ راحت نیستم مقاله یا ای بوک بخونم و گاهی ام که می خونم فکر می کنم چیزی نخوندم .حتی کیندل فایر آمازون هم نمی تونه منو از کتابای کاغذیم جدا کنه.کلا"یه همچین فرد متعصبی هستم من نسبت به جنس کتاب.
جای کتاب خوندنم هم معمولا"یه جای مشخص نیست.روی مبل،پایین مبل،روی تخت،رو صندلی های آشپزخونه...

مدل کتاب خوندن هم همین طور:خوابیده،ایستاده،در حال راه رفتن،لم داده و در نهایت نشسته

مهم لذت بردنه دیگه

اما تنوع همه ی اینا به کنار آدمی هستم که فقط تو خونه ی خودمون و در شرایط سکوت می تونم بخونم.یعنی موقع مسافرت با خودم کتاب می برم اما هیچ وقت نمی خونم چون دو شرط گفته شده دربالا در زمان مسافرت برقرار نیست و این دو شرط ،شرط لازم و  کافی برای پروسه کتابخوانی من می باشد.حالا با علم به این قضیه من نمی دونم چرا تو مسافرت هم با خودم کتاب می برمسوال
شرط بعدی هم سکوته.یعنی کلا"همه ی عالم و آدم موقع کتاب خوندن من باید ساکت باشن تا من لذت کتاب خوندن رو با تک تک سلولای بدنم حس کنم که بیشتر مواقع هم شرایط فراهمه.

از یه زمانی هم دیگه گوشه های بالای کتابامو به نشونه ی "تا اینجای صفحه رو خوندم" تا نمی زنم و بوک مارک های تبلیغاتی می زارم .به نظرم تا زدن  از غذا به خورد کتاب دادن بدتره. مزیت مهم و می شه گفت تنها مزیت غذا دادن به کتاب اینه که می فهمی وقتی داشتی فلان صفحه رو می خوندی همزمان داشتی چی می خوردی.مثلا"من تو صفحه 73 کتاب آنا کارنینا روی کلمه "ورونسکی" یه لکه شکلات دارم یا تو کتاب مرگ قسطی اونجا که قهرمان داستان شبا توی خیابون می خوابه لکه گریه افتاده تو صفحه و تو صفحه 286 کتاب ابله هم یه لکه قرمزه که یا شاتوته یا آلبالو یا شایدم دستم بریده و خون باشه.اما تا زدن کتاب هیچ مزیتی نداره.
بله اجرای آداب و رسوم کتاب خوندن من مثل یاسای چنگیزی می مونه و مو لای درزش نمی رهلبخند

و اینم بوک مارک ها:

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٦
سنجاق شده به :