یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

داستانی ها بخوانند

به حساب چه بگذاریم وقتی بدون ذکر منبع مجله ی محبوبت یا بهتر بگویم تا یکی دو ماه پیش محبوبت عکست را چاپ می کند.رعایت نکردن قانون کپی رایت مثل همیشه یا رفتن نفیسه مرشد زاده از مجله.هر چه هست دارم فکر می کنم چه عاملی باعث می شود مجله ای به محبوبیت داستان حقوق مخاطبانش را اینقدر راحت زیر پا بگذارد و تنها به تیتر"عکس هایی که شما از داستان گرفته اید" اکتفا کند.

پ.ن.1چند وقت پیش شخصی برایم کامنت گذاشت که از یکی از مطالب شما بدون ذکر منبع در رادیو استفاده کرده ام و پشیمانم و چه و چه...
باید بگویم فلسفه ی اینگونه سرقت های ادبی را درک نمی کنم و نمی دانم پشت این کپی برداری هایی که حاصل تراوشات ذهنی کسی دیگر است چه می گذرد اما شاید پذیرش  این دسته از کپی برداری های بدون ذکر منبع و بدون رضایت نویسنده ی اصلی متن از سوی آدم های عادی به مراتب آسان تر باشد از مجله ای به وزینی و پر تیراژی همشهری داستان .

پ.ن.2:آدم مجبور می شود در چنین شرایطی روی عکس هایش واتر مارک نصب کند،سیستم راست کلیک وبلاگش را ببندد،فامیلیش را آن گوشه سمت راست به نام نویسنده ی وبلاگ اضافه کند تا بفهمند وبلاگ صاحب دارد و هزار تمهید امنیتی دیگر مثل کسی که خانه اش را دوربین مدار بسته می گذارد و میله می کشد تا امن تر شود برای خودش و غیر قابل دسترس برای سارقان.اینجوری راحت نیستم اما ظاهرا" مجبورم.

پ.ن.3:اینترنت نا امن است و هزار و یک مشکل دیگر دارد و ما هنوز فرهنگ استفاده از خیلی چیزها را یاد نگرفته ایم.بنابراین کافی است سرتان را بگردانید و مطالب و عکس هایتان را در جاهای دیگر خیلی راحت تر از آن چه فکرش را می کنید پیدا کنید،می گویید نه وقت بگذارید و سرچ کنید لطفا" و آرامش خود را هم حفظ کنید در عین حال.محیط مجازی خیلی بی در و پیکر است.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢۱
سنجاق شده به :

جمله های خوب این ماه

بهترین جمله های داستان همشهری این ماه از نگاه من:

داستان"شب و روز" از شهریار توکلی:"آدم از چهل سالگی به بعد سلائقش پشت و رو می شه و کم کم تبدیل می شه به نگاتیو خودش" و "چیز ناپیدایی وسط بازی و خوشی های این روزهاست که مثل مزه ای نامنتظره دائم می آید و می رود و کامت را تلخ می کند"

داستان"چرا شب را دوست دارم"از جانت وینترسن:"زندگی کوتاه تر از آن است که همیشه روز باشد.شب کمتر نیست بیشتر است"

داستان "توهم بزرگ" از سید فیلد:"انتخاب های ما همیشه ما را به جایی می رسانند که قرار بوده برویم"

داستان "وسط هوا"از فرانک کانروی:تو باید به کلیشه ها دل بدی.باید زندگیشون کنی تا بفهمی چقدر درستن"

 



  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۸
سنجاق شده به :

داستان یلدایی

داستانِ یلداییِ این ماه به همراه کارت هدیه و با کلی رنگ قرمز البتهلبخند

و این هم کارت پستالِ داستان برای من با کارتونی از کامبیز درم بخش از نمایی نزدیکتر

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢۸
سنجاق شده به :

عشق به مرغ ماهی خوار

دلم یه دفعه یه بعدازظهر پاییزی خلوت و ابری خواست با یه کوچه باغ تنگ و دیوارهای کاهگلی و نم نم بارون و صدای ملایم آسمون قرنبه.یه دفعه دلم خونه های قدیمی و آجر نما با درهای چوبی و شیشه های رنگی رنگی خواست.دلم تاب لیلا رو  خواست درست تو همین هوا روبروی یه حوض آبی و خنک و آرامش یه بعدازظهر پاییزی .دلم مجموعه داستان وونه گاتِ توی کیف لیلا را خواست و کوله ی برزنتیِ روی دوشش رو.دلم خواست از کنار پیرزن همسایه ی چادر سفید گلدار به سر رد بشم و بهش لبخند بزنم.دلم خواست تو اینترنت "ژاک پره ور" رو سرچ کنم و وایستم روی لنج گهواره ایِ عدنان اما تو هوای خونه ی خانم جانِ لیلا و شعرهای نزار قبانی رو دوباره بخونم.دلم خواست به این جمله ها فکر کنم"دارم به شادی هایی که غفلت کردم و از کنارم گذشت فکر می کنم"و"خیلی وقته که دیگه خوبم".دلم به طرز عجیبی هوس یک فنجان قهوه ترک کرد و یه شال نازک یشمی.تقصیر خودم نیست تقصیر داستان "عشق به مرغ ماهی خوار"اصغر عبداللهی است در شماره ی جدید این ماه داستان همشهری.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٦
سنجاق شده به :

قدیس های نا متعادل

دیروز خیلی جدی تر با بعضی از نویسنده های محبوبم آشنا شدم از مقاله ای تو همشهری داستان آبان ماه.دیروز قداست بعضی از نویسنده های دوست داشتنیم که نوشته هاشون مایه ی آرامشم بود شکست، برای بعضی هاشون ناراحت شدم و دلم سوخت و علت غمگینی و افسردگی بعضی از نوشته هاشونو درک کردم.فهمیدم"سیلویا پلات"تو سی سالگی مرده و جوون مرگ شده.همینگوی وقتی می خواسته بنویسه پشت یه میز بلند با مدادهای تازه تراشیده می نوشته، هنری جیمز اسپاسم عضلانیش اذیتش می کرده و بنابراین آثارشو به یکی دیکته می کرده تا بنویسه،کافکا مدام در ترس های بی مورد به سر می برده و به شدت بی خواب بوده تا اینکه بر اثر ابتلا به سل می میره ، اسکات فیتز جرالد یه روانی عصبی بوده و ته ته همه ی کاراش به کتک کاری و مشت و لگد می رسیده و از هیپو گلیسمیا یا همون بیماری کمبود قند خون رنج می برده.گراهام گرین که دیگه محشر بوده، آمیزه ای از تمام خصوصیات بد بوده ظاهرا( اونطور که مایکل شلدون می گه ، گناهش البته پای خود شلدون )، گراهام یه مازوخیست ریاکار و خیانتکار به خانواده بوده و خیلی رفتار چیپ و زننده ای داشته و از لطیفه های سطح پایین لذت می برده.سلینجر دوست داشتنی من که ناتور دشتش یکی از انجیل های منه اما یه آدم بدغذا و طرفدار فیلم های سینمایی قدیمی بوده و البته عاشق هومیوپاتی.( حالا این آدم خیلی خصوصیات بد نداشته و چندان تصورات منو به هم نریخت ) چخوف عزیز با اینکه دکتر بوده اما به بیمار انکار بیماری مبتلا بوده و گرچه سل داشته اما نمی خواسته بپذیره که سل دارد.بعله این هم یه جور بیماریه دیگه.به نظرم حتی چخوف مشکل روانی هم داشته گرچه تو متون اشاره ای بهش نشده و من خودم اونو استنباط کردم .آخه کدوم آدم عاقلی برای زیر بار ازدواج نرفتن فرار می کنه می ره ساخالین نزدیکی های سیبری و بعد بشینه ببینه وضع این اسیرایی که واسه کار اجباری میارن اونجا چطوریه؟ و بعد هم از این همه مسافرتی که برای بیماریش سم مهلک بوده درس نگیره و آخر عمری بازم هوس کنه واسه جنگ جهانی اول بره خط مقدم جنگ و آخرشم خب یه همچین آدمی می میره دیگه.بماند که دیگه این آخریا راضی شده بود تحت مداوا قرار بگیره .دیکنز هم دست کمی از چخوف نداره همسر و ده فرزندش رو رها می کنه و با معشوقه ای جوان ارتباط پیدا می کنه و باید هی مخفی نگهش داره.من نمی دونم اون که هی بین مخفی گاه های متعدد معشوقه اش تو پاریس و لندن سرگردان بوده چطور وقت کرده مثلا "آرزوهای بزرگ "رو بنویسه.حالا از فاکنر بشنوید که "خشم و هیاهو"ش یه مصیبت عظمی بود برای من تا تموم شد.خداییش من زیاد به عنوان نویسنده قبولش ندارم از وقتی هم که فهمیدم معتاد بوده و بعدم خودکشی کرده این حس من شدت بیشتری گرفت.یه سوال این وسط برای من پیش اومد اونم اینکه چرا با اینکه اغلب این نویسنده ها وضعیت نامتعادلی داشتن و یه جورایی نرمال محسوب نمی شدند اونوقت شاهکارهای بزرگی رو بوجود آوردن و برای تک تک ما قدیس شدند و متمایز؟ 

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢
سنجاق شده به :

داستان آبان ماه

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۳
سنجاق شده به :

این هم از داستان این ماه

اسم بدها را می نوشتند پای تخته،کنار حیاط سرپا نگه شان می داشتند،پرونده اشان همیشه آماده بود زیر بغل شان زده شود تا بروند خانه ولی با وجود همه ی این ها بدها واقعیتی گریز ناپذیر بودند که مدرسه بهشان نیاز داشت.بدها هویتی ضروری بودند که نبودشان خوب ها را بی معنی می کرد.

از داستان تبعیدی های پاکنهاد.علیرضا محمودی.همشهری داستان مهر ماه

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱
سنجاق شده به :

روزهای داستانی

هنوز فرصت نکردم همشهری داستان این ماه رو بخرم.اما دلم تاپ تاپ می کنه بره زودی از یه کیوسک روزنامه فروشی بخره و بیام بشینم یه جای دنج و آروم اول همشو یه ورقِ درست حسابی بزنم بعد شروع کنم از "روایت های داستانی "خوندن تا به آخرش.اصلا"من عاشق همشهری داستان این ماه شدم با اون عکس روی جلد خوشگلش که از همون لحظه ای که تو ایمیلم دیدمش همین جوری دارم روز شماری می کنم هر چه زودتر بیاد و مال من بشه.داستان این ماه همشهری رو بخونید و لذت ببرید.این شماره مختص پاییزه و مسلما"بسیار پر بار تر خواهد بود.

پ.ن:مرکز همایش های برج میلاد هم از 31 شهریور تا 6 مهر شب های داستان رو با حضور جمعی از نویسندگان برگزار کرده که فرصت داشتید حتما"سر بزنید.

 

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۳۱
سنجاق شده به :

سالینجر خوانی در پارک شهر

مستند "سالینجر خوانی در پارک شهر" ساخته ی پیروز کلانتری را سال 1390 در خانه ی سینما دیدم.پاییز اون سال چند روز به صورت متوالی نمایش فیلم های مستند در خانه ی سینما ادامه داشت و فیلم های واقعا"تامل برانگیزی هم بودند که گاه بعد از اتمام نمایششان پیاده تا خونه قدم می زدیم و فیلم ها رو نقد می کردیم و چه خاطره ی دل انگیز و شیرینی از اون روزها در خاطر من به جا مونده .حالا که 2 سال از اون روزها می گذره و از خانه ی سینما هم خبری نیست ، گفتارِ متن این مستند در همشهری داستان این ماه در داستانِ "پارک مرا تعریف می کند" آورده شده تا گذری باشد بر نمایش این مستند در گذشته و البته برای من بازبینیِ گذشته های نه چندان دور.

"آدم ها را نگاه می کنم و در این فکرم که شهر از همین تک آدم ها شکل گرفته .این جا نشسته ام و از جوشُ خروش شهر فاصله دارم و آدم هایی را می بینم که در خلوت و خالیِ پارک مرا به لحظه های متفاوتی از ارتباطم با مردم این شهر شلوغ وصل می کنند.

این ها ساکنان و یارِ غارِ پارک اند:نرمش کارها،نگهبان پارک،مادرها و بچه ها،پدرها و بچه ها،سربازهای پنج شنبه،رفتگر پارک،خانواده ها،شهرستانی ها،درس خوان ها،نیمکتی ها وپیرمردها.به جمع آن ها کلاغ ها را هم اضافه کنید.یاران با وفای پارک.

در وضعیتی که روی نیمکتی نشسته ام و آدم های در گذر را تماشا می کنم و آن ها هم مرا تماشا می کنند گاهی فکر می کنم اگر با تهران سر نکنیم و با آن اخت نشویم تهران است که یک جوری و یک جایی ما را قال می گذارد و دست به سرمان می کند."

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٥
سنجاق شده به :

چای،دونات و همشهری داستان شهریور ماه

بخش هایی از نامه ی داستایفسکی که در زندان پس از لغو حکم اعدامش توسط تزار روسیه و محکوم شدنش به چهار سال زندان و سربازی به برادرش میخائیل نوشته است.نامه را به صورت کامل در داستان"مراقب باش فراموشم نکنند"در همشهری داستان این ماه بخوانید.

"هر جا که باشی زندگی،زندگی است.زندگی درون ماست نه بیرون ما.انسان بودن میان دیگر آدمیان و انسان ماندن،نومید نشدن و سقوط نکردن در مصیبت هایی که ممکن است سرت بیاید،زندگی یعنی همین،کارِزندگی همین است.

اگر کسی خاطره ی تلخی از من دارد،اگر با کسی مشاجره ای داشته ام،اگر قلبی را رنجانده ام،اگر می توانی پیدایشان کنی،از همه شان طلب بخشش کن.

وقتی به گذشته نگاه می کنم و به یاد می آورم چقدر وقت را هدر داده ام،چقدر وقت را با توهم ،با اشتباه،با بطالت،با نادانی درباره ی چگونه زندگی کردن،با نشناختن قیمت وقت،با آلودن قلب و روحم به گناه تلف کرده ام قلبم آتش می گیرد.

برادرم یادت باشد با برنامه ریزی زندگی کن.زندگی را به بطالت نگذران،سرنوشتت را خودت رقم بزن،به فکر بچه هایت باش.مطمئن ام که دوباره می بینمت.تغییر نکن.دوستم داشته باش.نگذار یاد من در خاطرت سرد شود و بدان که فکرِ دوست داشتن تو بهترین بخش زندگی من است."

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۳
سنجاق شده به :

جمله هایی که نباید نادیده اشان گرفت

"حضور هیچ کس در زندگی ما اتفاقی نیست" این جمله رو در داستانی از محمد صالح علا به نام"بن بست آینه"در همشهری داستان می خونم و عمیقا"بهش فکر می کنم.بعضی وقتا کلِ یه داستان یه طرف یه جمله توی اون داستان هم یه طرف دیگه.به نظرم هر داستانی یه جمله ی خوب توش داره که باید پیداش کرد و با خودکار رنگی زیرش یه خط پررنگ کشید.در داستان "تفنگ"از همین شماره هم یه جمله ی خوبِ دیگه هست:"خیلی عجیبه که بیدار می شی و می بینی زندگی در نبودِ تو جریان داشته"یا حتی "داستان رادیویی" از همین شماره یه جمله داره که می گه:"بعضی وقتا بهتره کلمه های مناسب رو پیدا نکنی.توی بعضی آیین ها،همه چیز می تونه با یه کلمه نابود بشه"
این شماره همشهری داستان پر از جمله های خوب بود واقعا".

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٧
سنجاق شده به :

یه دعوت

این روزها در گالری شهر کتاب مرکزی نمایشگاه کاریکاتورهای کامبیز درم بخش با موضوع کتاب و کتاب خوانی بر پاست.کاریکاتورهای زیبایی ست.به دوستانی که فرصت دارند پیشنهاد می کنم اگر گذرشان به شهر کتاب مرکزی افتاد حتما"کاریکاتورها رو هم ببینند نمایشگاه تا اول شهریور ماه ادامه دارد.

همشهری داستان خون های حرفه ای "درم بخش" را از بخش "داستان های دیدنی" این مجله می شناسند.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٤
سنجاق شده به :

از چیزهایی که می ترسیم...

شماره گذشته همشهری داستان داستانی داشت به نام "چرا می ترسی؟" از سروش صحت .با خواندن این نوشته تصمیم گرفتم من هم از ترسهام بنویسم.ترس هایی که گاهی مورد خنده دیگران واقع می شه اما خوب در نوع خودش برای من  ترسه .همه ما به نوعی از چیزی می ترسیم بزرگ و کوچک هم نداره  به نظر من ترس یه چیز کاملا" منطقی و طبیعیه که اگر وجود نمی داشت باید نگران می شدیم پس اصلا"نباید به خاطر برخی از ترسهایمان خودمان را سرزنش کنیم.

من از خودم شروع می کنم .شما هم می تونید از ترساتون بنویسید.

ترسهای من:

ترس از بیماریهایی که مزمن می شن.از گیر کردن تو آسانسور.از سرما خوردن بعد از حمام.ایستادن در رکاب اتوبوس.از دست زدن به پنجره وقتی رعد و برق می شه.از پایین اومدن از راه پله های فلزی و فاصله دار.از پیدا نکردن تکه ای از لیوانی که شکسته.از نگاه کردن از ارتفاع به کف زمین.از زل زدن به بدر کامل ماه از پشت بوم.از جاده ای که مسیرش رو بلد نباشم و قابل پیش بینی هم نباشه.از ریختن چای داغ در لیوان سرد.از موجودی به اسم مار.از قرار گرفتن یا خوابیدن زیر کتابخونه ای که قفسه هاش مملو از کتابن.ازلحظه ی ورود به خونه در شبی تاریک تا زمانی که چراغ روشن شود.از جارو کشیدن زیر مبل ها وقتی می دانی وسیله مهمی را گم کرده ای.از بریده شدن انگشت با در قوطی کنسرو.ازصدای بی موقع زنگ تلفن .ازموی بدن گربه و بیماری توکسوپلاسموز.از از دست دادن عزیزانم.از اتفاقات ناخوشایندی که گه گاه خواب شبت را به هم می ریزد مثل خودکشی دختر همسایه.از دندان لقی که می ترسی شبی در خواب کنده شود و تو قورتش بدهی.از دکترهایی که مهربان نیستند و درد آدم را هم نمی توانند درمان کنند.از ساعت سازهایی که یک دایره ذره بینی روی یکی از چشم هایشان می گذارند.از ایستادن زیر برج های بلند و ساختمان های نیمه ساز.از موتوری هایی که پیاده رو جولانگاه همیشگی شان است.از معلوم نبودن کرایه تاکسی ها که وقتی به مقصد می رسی باید منتظر یک رقم غیر منتظره باشی و...

به نظر شما زیادی ترسو هستم؟:)

پ.ن. برخی از ترسهای من با ترس های نویسنده داستان "چرا می ترسی؟" مشابهت دارند که کاملا"اتفاقی می باشند.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٧
سنجاق شده به :