یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

در ستایش موراکامی

تا قبل از خوندن"از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم"فکر می کردم نویسنده های خوب دنیا به تولستوی و چخوف و کافکا و بالزاک و نهایتا"سلین ختم می شه. اما بعد از اون به نویسنده قَدَری ایمان آوردم که داستان نویسی مدرن رو با واریته های بسیار در داستان هاش تزریق کرده.تا قبل از اون فکر نمی کردم ژاپنی ها بتونن کتابای خوبی بنویسن و یه جورایی فقط می تونن فیلم بسازن.اما هاروکی تو دنیای داستان نویسی ژاپنی یه دفعه همه تصوراتمو به هم ریخت و اینجوری شد که من طرفدار پر و پا قرص داستانهاش شدم.از"از دو ..." شروع شد و با"دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل"ادامه پیدا کرد و فکر نکنم تا وقتی هاروکی زنده باشه به چیزی ختم بشهنیشخند.چیزی که به من می گه داستاناشو بخونم یکی روح کلی نوشته هاست که هیچ وقت از یک روند کلی تبعیت نمی کنه و غافلگیری داره  اما در عین حال همیشه سادگی و روانی و صمیمیتشو حفظ می کنه ،دیگه موضوع داستان هاست که اغلب راجع به زندگی روزمره آدماست از صبح که بیدار می شن تا لحظه ای که عاشق می شن و تا وقتی که میمیرن و سومین دلیلم عنوان های طولانی کتاباشه لبخند

هاروکی تو ژاپن به دنیا اومده و اغلب داستان هاش تو حال و هوای ژاپنی می گذره .خانواده خوبی داشته و تحصیلات خوبی کرده  اما چیزی که خیلی تو زندگینامه اش منو به تحسین وا می داره و کلی ازش خوشم میاد اینه که کلوپ جازی رو که با همسرش راه انداخته بوده می فروشه تا بتونه نویسنده بشه و داستان هاشو منتشر کنه ..و بشه یه نویسنده معروف از کشوری که تعداد نویسنده هاش به تعداد انگشت های دست هستن

همه اینا رو گفتم تا آخرش بگم که واسه رسیدن به هدفامون و چیزی که دوست داریم به دستش بیاریم باید تصمیم بگیریم،تلاش کنیم و در نهایت چیزایی رو از دست بدیم تا بهترش رو بدست بیاریم .شاید اگه موراکامی همچنان اون کلوپ جاز رو نگه می داشت زندگی بدی نداشت اما این اتفاق نمی افتاد:رسیدن به چیزی که دلش می خواست .

گاهی بهش فکر کنیم....

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱۱
سنجاق شده به :