یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

قدیس های نا متعادل

دیروز خیلی جدی تر با بعضی از نویسنده های محبوبم آشنا شدم از مقاله ای تو همشهری داستان آبان ماه.دیروز قداست بعضی از نویسنده های دوست داشتنیم که نوشته هاشون مایه ی آرامشم بود شکست، برای بعضی هاشون ناراحت شدم و دلم سوخت و علت غمگینی و افسردگی بعضی از نوشته هاشونو درک کردم.فهمیدم"سیلویا پلات"تو سی سالگی مرده و جوون مرگ شده.همینگوی وقتی می خواسته بنویسه پشت یه میز بلند با مدادهای تازه تراشیده می نوشته، هنری جیمز اسپاسم عضلانیش اذیتش می کرده و بنابراین آثارشو به یکی دیکته می کرده تا بنویسه،کافکا مدام در ترس های بی مورد به سر می برده و به شدت بی خواب بوده تا اینکه بر اثر ابتلا به سل می میره ، اسکات فیتز جرالد یه روانی عصبی بوده و ته ته همه ی کاراش به کتک کاری و مشت و لگد می رسیده و از هیپو گلیسمیا یا همون بیماری کمبود قند خون رنج می برده.گراهام گرین که دیگه محشر بوده، آمیزه ای از تمام خصوصیات بد بوده ظاهرا( اونطور که مایکل شلدون می گه ، گناهش البته پای خود شلدون )، گراهام یه مازوخیست ریاکار و خیانتکار به خانواده بوده و خیلی رفتار چیپ و زننده ای داشته و از لطیفه های سطح پایین لذت می برده.سلینجر دوست داشتنی من که ناتور دشتش یکی از انجیل های منه اما یه آدم بدغذا و طرفدار فیلم های سینمایی قدیمی بوده و البته عاشق هومیوپاتی.( حالا این آدم خیلی خصوصیات بد نداشته و چندان تصورات منو به هم نریخت ) چخوف عزیز با اینکه دکتر بوده اما به بیمار انکار بیماری مبتلا بوده و گرچه سل داشته اما نمی خواسته بپذیره که سل دارد.بعله این هم یه جور بیماریه دیگه.به نظرم حتی چخوف مشکل روانی هم داشته گرچه تو متون اشاره ای بهش نشده و من خودم اونو استنباط کردم .آخه کدوم آدم عاقلی برای زیر بار ازدواج نرفتن فرار می کنه می ره ساخالین نزدیکی های سیبری و بعد بشینه ببینه وضع این اسیرایی که واسه کار اجباری میارن اونجا چطوریه؟ و بعد هم از این همه مسافرتی که برای بیماریش سم مهلک بوده درس نگیره و آخر عمری بازم هوس کنه واسه جنگ جهانی اول بره خط مقدم جنگ و آخرشم خب یه همچین آدمی می میره دیگه.بماند که دیگه این آخریا راضی شده بود تحت مداوا قرار بگیره .دیکنز هم دست کمی از چخوف نداره همسر و ده فرزندش رو رها می کنه و با معشوقه ای جوان ارتباط پیدا می کنه و باید هی مخفی نگهش داره.من نمی دونم اون که هی بین مخفی گاه های متعدد معشوقه اش تو پاریس و لندن سرگردان بوده چطور وقت کرده مثلا "آرزوهای بزرگ "رو بنویسه.حالا از فاکنر بشنوید که "خشم و هیاهو"ش یه مصیبت عظمی بود برای من تا تموم شد.خداییش من زیاد به عنوان نویسنده قبولش ندارم از وقتی هم که فهمیدم معتاد بوده و بعدم خودکشی کرده این حس من شدت بیشتری گرفت.یه سوال این وسط برای من پیش اومد اونم اینکه چرا با اینکه اغلب این نویسنده ها وضعیت نامتعادلی داشتن و یه جورایی نرمال محسوب نمی شدند اونوقت شاهکارهای بزرگی رو بوجود آوردن و برای تک تک ما قدیس شدند و متمایز؟ 

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢
سنجاق شده به :