یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

با بار هستی

نشسته ام و دارم "بار هستی"میلان کوندرا رو دوباره می خونم.ایندفعه اما زیر جمله هایی که خط کشیدم رو با دقت تر.کلایدرمن هم داره تو خونمون می نوازه و من پا انداختم روی پا ذره ذره بار هستی رو با دمنوش به لیمو می نوشم.بعد دارم با خودم فکر می کنم من اگه کتاب دوست نداشتم این وقتای بی حوصله گی رو با چی پر می کردم.امروز تو مسیری که داشتم برمی گشتم خونه همش به دوست داشته هام فکر کردم و یک دفعه دیدم چقدر زیادن و من چقدر خوب دارم همشونو مدیریت می کنم اما هر چی به این فکر کردم که اگه کتاب دوست نداشتم چی رو جایگزینش می کردم به نتیجه نرسیدم.من یعنی کتاب و کتاب یعنی من.یه ارتباط دو طرفه و جداناپذیر .حالا یوستین گاردر نه ساراماگو. اون نه هاینریش بل.اون یکی نه بهومیل هرابال.بالاخره یه نویسنده ای باید این عصر های بعضا"کسل کننده و خسته ی پاییزی رو جون تازه ای بده .پس کی بهتر از میلان کوندرا.اینجوریه که می شینم به خوندن بار هستی.انقدر همه جا ساکته که دلم می خواد وسط هر جمله یه جمله هم فکر کنم.از بچگی یاد گرفتم با خوندن هر جمله اونو تو ذهنم تصویر سازی کنم و الان  در حال تصویر سازیِ "ژنو شهر فواره ها و چشمه هاست"هستم.شهر رو پر از فواره و چشمه می کنم و از همه بیشتر فواره.فواره های رنگی و رقصان وسط حوض های بزرگ و با ابهت شهر.سویس رو تو یه روز برفی و آدما رو در حال اسکی مجسم می کنم .دلم اسکی می خواد یه دفعه.راستی چند وقته یه برف درست و حسابی ندیدیم ما؟اسم اسکی که میاد تو ذهنم انگار ذهنم یخ می زنه .کلاه رو تا نزدیک گوشم پایین می کشم و به این جمله فکر می کنم:"اساس هستی چیست؟خداوند،مبارزه،عشق؟"
 

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٦
سنجاق شده به :