یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

من ژانت نیستم

"بالاخره از جام بلند شدم و دوره افتادم مژده رو فراموش کنم.اول همه ی لباس هایی که با هم خریده بودیم را رد کردم،بعد چیزهایی که با هم خریده بودیم.کیف سفری،گیره ی کاغذهای سیاه برای دسته کردن یادداشت هام،ماگ قهوه ای،پادری حمام،مسواک برقی.سه ماهی نه من زنگ زدم نه اون،نه توی دانشگاه اتفاقی هم را دیدیم نه کافه هنر نه خیابون انقلاب.جاهایی که با هم می رفتیم خودشون خراب شده بودند،من اراده ای در خراب کردنشان نداشتم.اول رستوران پارت که هر چهارشنبه عصر می رفتیم ناهار،بعد داروخانه ی اتحاد توی پاکستان که وقتی مژده کفشش تنگ بود و پاش زخم شده بود براش چسب زخم گرفتم،نشستیم لب جو و پاشنه اش را چسب زدم و مژده انگشت هایم را بوسید.بعد عکاسی دلوز که عکس سه در چهار گرفته بودیم برای امتحان فوق لیسانس،آخرِ همه هم کافه قنادی شمشاد.جاها واقعا" خراب شده بودند مثل دندان افتاده ای بین باقی دندان ها."

بخش هایی از کتاب "من ژانت نیستم".محمد طلوعی.نشر افق.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱۸
سنجاق شده به :