یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

این تیر ماه دوست داشتنیِِ زوجِ خیلی خیلی خوب

آدم هیچ وقت فکرشو نمی کنه یه روز خاص توی سال براش اینقدر مهم بشه.هیچ وقت تا وقتی اون اتفاق خوب توی اون روز برات نیفتاده هیچ حسی نسبت به اون روز و اون ماه نداشتی،یه وقتایی آدم فکرشو هم نمی تونه بکنه که بدترین فصل زندگیش یه دفعه تبدیل به بهترین فصل زندگیش بشه.هیچ وقت فکرشو نمی کنی مثلا که یه عدد برات بشه سمبل و از اون به بعد بخوای هر چیزی برات اندازه ی اون عدد تکرار بشه.من آدم خرافاتی ای نیستم.اما به اعداد زوج بیشتر از فرد تمایل دارم.زوج ها رو دوست دارم.مهربونند به نظرم .سرِ دشمنی ندارند با آدم.خوبند.می شه روشون حساب کرد.می شه چشماتو ببندی و از این که امروز دوشنبه یا چهارشنبه است کیف کنی.اما فردها خالی اند،کم ابهت اند،زود تموم می شن،نصفه و نیمه ان،پشتت رو خالی می کنن و شادی ات رو یکدفعه ازت می گیرن.مثل بدترین روزهای هفته که سه شنبه و پنج شنبه است اکثرا" برای من.برای من 2 بهتر از پنجه مسلما" و شش بهتر از نُه قاعدتا".نسبت به چهارم،ششم و هشتم به شدت ارادت دارم.بدترین اتفاقای زندگیم تو روزای فرد رخ داده،قرار ملاقاتامو تو روزای زوج تنظیم می کنم و مهمترین اتفاقای زندگیم هم توی روزای زوج رقم خورده.اینا حتی وارد زندگی شخصی ام هم شدند.300 ثانیه مسواک می زنم،4 بار تو دهنم آب قرقره می کنم،ماشین لباسشویی باید 2 تا بیب بزنه تا لباسا رو از توش خارج کنم،کمتر از دو تا لیوان چای در روز نمی خورم،مهربون ترین دکمه ی گوشیم دکمه ی شماره ی هشته،انگشتای دومم از هر دست رو بیشتر دوست دارم،سرِ ساعت های زوج احساس نشاط بیشتری می کنم،تعداد کلیدهای توی دسته کلیدم شش تاست،توی سال های زوج اتفاقای بهتری برام رقم خورده حتی و ...
چی می شه که ما آدما کلید می کنیم روی یه روز خاص مثلا؟یا یه ماه خاص؟اصلا چی می شه به یه چیزایی توی زندگی اعتقاد پیدا می کنیم که جنبه ی علمی ندارن اما سفت و سخت بهشون معتقدیم؟چجوریه مثلا که این اعتقادا کل زندگیمونو تحت الشعاع قرار می ده ؟مثلا این که من متولد اولین روز از دومین ماه سومین فصل سال هستم می خواد بهم چی بگه؟یادمه بچگیا شمردن ارقام شماره تلفن دوست و آشناها جزو یکی از تفریحاتم بود،اگه جمع شماره های دو تا تلفن با هم یکی می شد اون دو تا حتما یه رابطه ی خیلی خیلی صمیمانه ای با هم داشتن.مثلا یادمه جمع رقمای تلفن ما و همسایه کنار دستی مون 34 بود و این یعنی اینکه به دوستی من و دختر شون که همسن و سال بودیم با هم امیدی بود قاعدتا".بعضی وقت ها هم روز و ماه و سال تولد آدم ها رو با هم جمع می زدم تا به یه نتیجه ی منطقی برسم این وسط.جالب اینه که هنوز هم فکر می کنم رابطه ای هست بین همه ی این جمع زدن ها و یکی دراومدن حاصل جمع ها.همه ی اینا رو گفتم تا بگم ماه"تیر"از یه زمانی برام مقدس و پربرکت شد ،اتفاقای خوبی برام رقم زده شد و روزهای زوجِ خوبی از این ماه برام خاطره شد.این روزها به شدت با تمام لحظه لحظه های اولین ماه تابستان زندگی می کنم .

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۳
سنجاق شده به :

دلم تابستان می خواهد.الان.همین حالا

این روزها درست وسط زمستان دلم تابستان می خواهد.دلم یک پارچ پر از شربت آلبالوی خنک می خواهد که از راه رسیده یا نرسیده مقنعه از سر برداشته یا برنداشته با موهایی که از گرما به پشت گردنت چسبیده اند لیوان پشت لیوان سر بکشی و بعد از هر لیوان یک "آخیش "بگویی و درجه ی کولر را روی دور تند بگذاری و روی کاناپه ی جلوی تلویزیون ولو شوی و تازه ساعت سه باشد و کلی وقت داشته باشی تا شب تا غروب آفتاب و روشنی چراغ ها .تابستان یعنی پارچه ی نم داری که عزیز جون روی پنکه می انداخت و تو هر دفعه جلویش می نشستی و توی پره هایش هوووو می کردی و صدایت می پیچید و بعد گم می شد و دستی برایت یک کاسه برگه ی خیس خورده ی زرد آلو می آورد که چند تکه یخ در آن در حال شنا کردن بودند.تابستان یعنی صدای دوچرخه بازی بچه ها در کوچه درست وسط ظهرهای داغ وقتی که تو نمی توانستی بینشان باشی و صدای افتادن توپ چل تیکه توی حیاط و دستی که هر بار دوباره پرتش می کرد توی کوچه و غر نمی زد حتی اگر صد بار دیگر هم تکرار می شد.تابستان یعنی وقتی از هرم گرمای خیابان کلافه ای و مدام خودت را با هر وسیله ی ممکن باد می زنی و هیچ نوشیدنی خنکی جواب نمی دهد زنگ بزنی تا برایت شربت آبلیموی خنک درست کنند.یعنی بساط دفتر و کتابت را گوشه ی حیاط رها کنی و هوس آبپاشی به سرت بزند و بخار بلند شده از زمینِ گرم و ورم کرده ی بعدازظهر های تابستان را بو بکشی و کیف کنی و تند تند هندوانه ی قاچ شده بخوری.الان در 36 امین روز زمستان درست هوس تابستان کرده ام .هوس یک کاسه بیدمشک با سیاه دانه هایی که تویش در حال غرق شدن هستند.هوس گوجه سبز،آلبالو،شاتوت و گیلاس.دلم برای پیراهن های آستین کوتاه و بستنی های یخی نارنجی تنگ شده است.برای شمدهای رنگی و خنک حتی.برای رختخواب هایی که شب های تابستان به پشت بام هجرت می کردند و صدای جیرجیرک ها و سیر سیرک ها و حشراتی که آخر هم نفهمیدم اسمشان چه بود.برای چرت های کوتاه بعد از ناهار اهل خانه و شیطنت های من به دور از همه ی آن چشم ها و گوش ها.اینجا زمستان است اما دل من هوس تابستان کرده است.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٦
سنجاق شده به :

یک روز برفی

و آدم برفی ای که ساختیم:

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱۱
سنجاق شده به :

برای روزهای سرد و بارانی

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۸
سنجاق شده به :

آغاز فصل سرد

روزهایی هم هست مثل همین حالا که بنشینی روبروی بخاری گرم اتاق و "آغاز فصل سرد"بخوانی و بوی فلفل دلمه ی سرخ شده پیچیده باشد توی دماغت و آستین هایت را مثل بچگی ها بلندتر کنی تا سر انگشت هایت و بگذاری روی دماغ یخ زده و قرمزت و بگویی:"می شود آن آهنگی که داری گوش می دهی را بلندتر کنی؟"و آهنگ بلندتر شود و کسی در گوشت بخواند"این زمستونم به یاد تو می مونم"

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢
سنجاق شده به :

دوباره پاییز

بازم امروز یه روز آخرِ فصلی ِ .تابستونم با همه ی اتفاقات خوب و بدی  که داشت سپری شد و باید یه سال دیگه صبر کنیم تا برسه باز.من امسال نه دلتنگ پاییز شدم نه منتظرش.الان از تموم جاذبه ها و خوشمزگی های پاییز فقط عکس انداختن از مناظر رنگی رنگیش و دون کردن انار تو یه کاسه ی بزرگ و بعد پاشیدن گلپر و نمک روی انارا  و با کِیف خوردنشونه که راضیم می کنه کمی پاییز رو دوست داشته باشم و یه کم دلخوش باشم به اومدنش.قبلنا مهر رو به خاطر باز شدن دانشگاه،آبان رو به خاطر ماه تولدم و آذر رو به خاطر اینکه روز آخرش شب یلدا بود دوست داشتم اما الان می خوام دوباره تیر ماه برسه که تو وجب به وجبش مناسبت داره واسه من.چه بخوایم چه نخوایم باید شاهد یه پاییز دیگه باشیم که امیدوارم پر از رنگُ شادیُ همه ی چیزای خوب باشه .به هر حال تبریک به همه ی کلاس اولی ها و ترم اولی های دانشگاه به خاطر یه شروع نو،تبریک به کسانی که تو پاییز به دنیا اومدن و تبریک به کسانی که مناسبت های خوب و رنگی و خوشگل دارن تو پاییز.به هر حال اومدنت مبارک پاییز.

عکس جاده چالوس.بعد از پل خواب.روستای کلوان.1386

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۳۱
سنجاق شده به :

کاش بهار زودتر بیاید

روزایِ آرومیه این روزا.شاید نشونه ی تغییرِ فصله.پاییز آدمو یادِ آرامش و سکوت می اندازه.یه خورده اگه دقت کنیم و پنجره هامونو باز کنیمُ هوا رو بو بکشیم بوشُ می شنویم و اگه یه نگاهی به برگ درختهای خیابون بندازیم می فهمیم که پاییز خیلی خیلی نزدیکه.پاییز رو همراه با همه ی نشونه هاش در گذشته خیلی بیشتر دوست داشتم.اواخر هر تغییر فصلی یه حس خاص می آد سراغم.و حالا تا چند روز دیگه یه پاییز دیگه رو شروع می کنیم.بعضیا می گن فصل عاشق شدنه پاییز و بعضی ها هم نشونه های افسرده گی می آد سراغشون.بعضی ها هم از رسیدن پاییز تا تموم شدنش نهایت استفاده رو می برن،می رن با چتر هاشون زیر بارون نم نم پاییزی قدم می زنن و برگ های خشک جمع می کنن.پاییز رو به دلایل مختلفی دوست داشتم.(می گم دوست داشتم چون الان دیگه ندارم)یکی به دلیل باز شدن مدارس و دانشگاه که الان دیگه منتظر باز شدن هیچ کدومشون نیستم چون از دوره ی دانش آموزیِ من و روزهای خوب و شادِ مهر خیلی گذشته و چند وقتی هم هست که دوران دانشجویی رو پشت سر گذاشتم و چقدر حیف که نمی تونم مثل هر سال فرا رسیدن مهر رو شادمانه جشن بگیرم و دلیل دیگه هم به این برمی گرده که پاییز فصل تولدمه و انگار آدم هر چی که بزرگتر می شه دیگه فرا رسیدن ماه و روز تولدش مانند گذشته چندان جذاب نخواهد بود.از یه سنی به بعد انگار تولد گرفتن مفهوم خودش رو از دست می ده و انگار آدم دیگه دوست نداره جمله ی"تولدت مبارک" رو بشنوه.به هر حال حالا که این دو بهانه برای جشن گرفتن پاییز رنگ باخته انگار زیبایی های پاییز هم مثل گذشته نیست.انگار در گذشته همه چیز درخشان تر و پاییزی تر بود و لذت های آدم ها عمیق تر و ماندگار تر.حالا فصل مورد علاقه ی من "بهار"شده .دلم شادی،طراوت،زایش و نو شدن می خواهد نه ریزش،کهنگی،پیری و فرسایش...

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٢
سنجاق شده به :

سلام شهریور

من 12 بار در سال دلم بد جوری می گیره و اونم روزای آخر هر ماهه.اصلا"یه جورایی دلم برای این روزای آخر ماه می سوزه.فلسفه شم اینه که مثلا"دیگه من هیچ وقت مرداد ماه سال 1392 رو نخواهم دید و در این ماه از این سال هرگز قرار نخواهم گرفت.6 ماه اول سال که یه روز به هر ماه اضافه می شه بهتره و بیشتر فرصت داریم تا توی اون ماه یه خورده بیشتر بمونیم.اما امان از اسفند که دل گرفتگیش دو برابر هر ماه ِدیگه ست.چون هم ماه عوض می شه هم سال.به خصوص اسفندایی که 29 روزه هم باشند.به هر حال مرداد امسال هم تموم می شه امروز.و خوش به حال آدمایی که این ماه رو خوب گذروندند،واسش برنامه داشتن،ازش لذت بردن ،تولدشونو توش جشن گرفتن و کلی با این ماه خاطره ی خوب داشتن .
البته خیلی ها هم منتظر شهریورند که تولداشونو توش جشن بگیرند،قراره عروسی کنن،و کلی چیزای خوب دیگه البتهلبخند
به امید یه شهریور خوب و دوست داشتنی

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۳۱
سنجاق شده به :