یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

مامور سیگاری خدا

مامور سیگاری خدا" روایت های پراکنده ی نویسنده است از تجربه های تاکسی سوار شدنش در شهر.بخشی از کتاب را با هم می خوانیم:

"من همیشه تاکسی را به اتوبوس ترجیح می دهم.نه فقط به خاطر آن که در تاکسی جایی مخصوص و انحصاری داری که می توانی آسوده در آن بنشینی و خیالت راحت باشد که اگر پیرمرد و پیرزنی سوار شد  او هم جای مخصوص به خودش را خواهد داشت و نیازی نیست تو زیرِ فشار وجدان درونی یا نگاه های سرزنش بار دیگران جایت را به او بدهی،آن هم وقتی خسته و کوفته از سرِ کار برمی گردی.و نه فقط به خاطر آن که می توانی به دلخواهِ خودت -البته اگر راننده یا مسافران قبلی دست گیره ی پنجره ها را از جا در نیاورده باشند-در تابستان شیشه را پایین بکشی و بگذاری هوای خنک با سرعت بزند به صورتت و موهات را به بازی بگیرد،یا در زمستان شیشه را بدهی بالا تا سوزِ سرما به پیشانی ات نخورد و سرما خوردگی ات شدیدتر نشود.و نه فقط به خاطر آن که مجبور نیستی تا رسیدن به ایستگاه بعدی هر شرایطی را تحمل کنی و می توانی هر وقت هر جا دلت خواست بگویی:"رئیس! قربون دستت!همین کنارا منو پیاده کن" و همین بهت احساس قدرت می دهد"

 

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢۱
سنجاق شده به :