یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

سالینجر خوانی در پارک شهر

مستند "سالینجر خوانی در پارک شهر" ساخته ی پیروز کلانتری را سال 1390 در خانه ی سینما دیدم.پاییز اون سال چند روز به صورت متوالی نمایش فیلم های مستند در خانه ی سینما ادامه داشت و فیلم های واقعا"تامل برانگیزی هم بودند که گاه بعد از اتمام نمایششان پیاده تا خونه قدم می زدیم و فیلم ها رو نقد می کردیم و چه خاطره ی دل انگیز و شیرینی از اون روزها در خاطر من به جا مونده .حالا که 2 سال از اون روزها می گذره و از خانه ی سینما هم خبری نیست ، گفتارِ متن این مستند در همشهری داستان این ماه در داستانِ "پارک مرا تعریف می کند" آورده شده تا گذری باشد بر نمایش این مستند در گذشته و البته برای من بازبینیِ گذشته های نه چندان دور.

"آدم ها را نگاه می کنم و در این فکرم که شهر از همین تک آدم ها شکل گرفته .این جا نشسته ام و از جوشُ خروش شهر فاصله دارم و آدم هایی را می بینم که در خلوت و خالیِ پارک مرا به لحظه های متفاوتی از ارتباطم با مردم این شهر شلوغ وصل می کنند.

این ها ساکنان و یارِ غارِ پارک اند:نرمش کارها،نگهبان پارک،مادرها و بچه ها،پدرها و بچه ها،سربازهای پنج شنبه،رفتگر پارک،خانواده ها،شهرستانی ها،درس خوان ها،نیمکتی ها وپیرمردها.به جمع آن ها کلاغ ها را هم اضافه کنید.یاران با وفای پارک.

در وضعیتی که روی نیمکتی نشسته ام و آدم های در گذر را تماشا می کنم و آن ها هم مرا تماشا می کنند گاهی فکر می کنم اگر با تهران سر نکنیم و با آن اخت نشویم تهران است که یک جوری و یک جایی ما را قال می گذارد و دست به سرمان می کند."

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٥
سنجاق شده به :