یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

سفرنامه ی استانبول

سفر از اون بخش هایی از زندگیه که علاوه بر این که حال آدم رو به شدت خوب می کنه کلی هم به تجربه های آدم اضافه می کنه.سفرنامه نوشتن کار خیلی سختیه ضمنا".سخت تر از نوشتن وبلاگ یا حتی نوشتن کتاب به نظرم.تو این پست می خوام خاطرات سفرم از یکی از زیباترین شهرهای دنیا بنویسم.از استانبول.شهری که تنها شهر در دنیاست که هم در اروپا است و هم در آسیا.شهری درست در انتهای کشور ترکیه و با جمعیتی بالغ بر 11 ملیون نفر و به شدت توریست پذیر.شهری که خواب نداره و تمام وقت در جنب و جوش و حرکته.شهری که جا به جا چرخ دستی های رنگی فروش مواد غذایی داره و یه سیستم حمل و نقل کامل اما پیچیده و در عین حال گرون.قبل از سفر تصورم از استانبول جایی بود پر از ناامنی و کلاه گذاشتن سر توریست ها اما این طرزفکر بعد از رسیدن به فرودگاه آتاتورک به کلی شکل عوض کرد و جاشو به حس امنیت قشنگی داد که در خاطرم هم نمی گنجید.قبل از سفر برنامه ریزی کاملی انجام داده بودم.نرخ وسایل نقلیه ی عمومی رو درآورده بودم،لیستی از جاهای تفریحی و خوردنی های خوشمزه ی استانبول تهیه کرده بودم و خلاصه یه برنامه ریزی کامل انجام داده بودم و بنابراین با یه اطلاعات جامع راهی سفر شدیم.از اون جایی که استانبول سیستم حمل و نقل گرونی داره نقشه ی خطوط حمل و نقل زمینی و متروی شهر رو روی تلفن همراهم نصب کردم ، دو تا بلیط هواپیما تهیه کردیم و به کمک یکی از دوستان یه سوییت خوب تو منطقه ی تکسیم رزرو کردیم و راه افتادیم.به همین سادگی.
استانبول شهر زیباییه .از اون شهرها که اگه یک بار بیاین محاله دفعه ی بعد دلتون نخواد اونجا رو ببینید.پر از گل و بالکن های قشنگه.مردمش علاقه ی زیادی به گل دارن و توی هر بالکنی حتما چند گلدون پر از گل زیبا می بینید.این شهر برای عکس گرفتن بی نظیره.سوژه های زیادی پیدا می کنید تا دوربینتون رو روش زووم کنید و ازش عکس بندازید.از بالکن های پر از گل تا میوه های تازه و تمیز ،از بناهای تاریخی و مساجد معروف استانبول تا دریا و پل های متعددش،از تاکسی های زرد رنگ و ترامواهای قرمز تا متروی زیبا و قدیمی شهر،از کبوتر های میدان تکسیم تا دست فروش ها و گل فروش های کنار خیابان.شهر پر است از جاذبه های زیبای تفریحی.

در استانبول معمولا همه تا دیر وقت در خیابان ها به تفریح و خوشگذرونی مشغول اند و بساط خوردن انواع و اقسام خوراکی ها گرم است.از کباب معروف ترکی گرفته که همین جا اعتراف می کنم کباب ترکی های خودمان به مراتب بهتر و خوشمزه تر و نسبت به قیمتشان خوش آب و رنگ تر و پر و پیمان تر است تا ماسل که نوعی صدف دریایی است که داخلش را با برنج و ادویه پر می کنند و با لیموی تازه سرو می شود و از شاه بلوط بو داده شده گرفته تا ذرت آب پز.خیابان استقلال در شب بسیار زیباست و مردم تا صبح در این خیابان در رفت و آمدند و نوازندگان دوره گرد هم در این خیابان مشغول نوازندگی.چنان که حتی گروه نوازنده ی ایرانی توجه ما را در این خیابان جلب کرد که آهنگ های اصیل ایرانی را با سازهای سنتی و ضربی می نواختند و خیلی خیلی جالب توجه بودند و ایرانی های زیادی ازشان استقبال می کردند

شاه بلوط

آقای فروشنده ی کباب ترکی با سرویس ویژه ی دلیوری

مردم در استانبول به دلیل گران بودن تاکسی و دلموش که نوعی ون است از سیستم حمل و نقل عمومی بیشتر استفاده می کنند .حمل و نقل در ترکیه به دلیل بالا بودن قیمت سوخت تقریبا گران است حتی اتوبوس،مترو و تراموا هم به نسبت ایران بسیار گران تر است.بنابراین تاکسی ها فقط مملو از توریست هایی است که از سیستم حمل و نقل استانبول سر در نمی آورند و رانندگان تاکسی ای هم هستند که از توریست بودن افراد سو استفاده می کنند ،گاهی تاکسی مترشان ر روشن نمی کنند و مسافر را چند بار دور شهر می گردانند تا هزینه ی فرد بیشتر شود.تنها راه فرار از این معضل تهیه ی یک نقشه ی مترو از شهر و یه کمی اعتماد به نفس است تا در عرض کمتر از یک روز به پیچیدگی های و چم و خم سیستم حمل و نقل عمومی اشان پی ببری.از آن جایی که تمام شهر تحت پوشش مترو،تراموا یا اتوبوس نیست این قضیه کار را کمی سخت می کند.
اگر گذرتان به استانبول افتاد از خوردن غذاهای خوشمزه ی ترک ها غافل نشوید.خوردن غذاهای اصیل و محلی ترکیه هزار مرتبه به رفتن به شعبات کی اف سی و یا مک دونالدز و گاز زدن همبرگرهای اندازه ی یک کف دست بسیار بسیار می ارزد ضمن اینکه غذا در استانبول اصلا گران نیست و به عبارتی می شود با یک قیمت بسیار مناسب یکی از خوشمزه ترین غذاهای محلی آن جا را امتحان کرد.پیشنهاد من بیف با سس قارچ و کمپیر است که نوعی سیب زمینی با محتویات موادی شبیه سالاد الویه ی خودمان است که خیلی خیلی خوشمزه است و خودش در حکم یک وعده ی غذایی کامل است.

کمپیر

در استانبول گربه ها همه جای شهر هستند.و به طرز عجیبی با آدم ها دوست شده اند.گربه ها بخشی از شهر هستند.شاید یکی از جاذبه های توریستی شهر.آرامند و مطمئنن اند که کسی به کارشان کاری ندارد .خواب راحتی دارند هر جا که دستشان برسد،هر جا که عشقشان بکشد دست و پایشان را دراز می کنند و لم می دهند و خمیازه می کشند و آدم ها هم بدجوری نازشان را می خرند.بعله

در استانبول همه هوای همدیگر را دارند،اصراری ندارند در مترو جای خالی دیدند به هر قیمتی هموطنانشان را هل بدهند و زیر دست و پا له کنند و روی صندلی خالی جا بگیرند بلکه حتی اصرار دارند گوشه و کنارها بایستند و صندلی هایشان را برای پیرترها خالی بگذارند،استانبولی ها انگلیسی بلد نیستند یا خیلی کم بلدند به زبان ترکی خودشان تعصب خاصی دارند و اصرار دارند که بفهمند چه می خواهی و هر طور شده کمکت کنند،استانبولی ها حتی استامینوفن ساده را هم بدون نسخه نمی دهند و اینطور نیست که در  یک داروخانه ای نسخه ی دارویت را از تو بخواهند و در داروخانه ی دیگر بتوانی با یک مقدار زیر میزی داروی مورد نظرت را بدون نسخه تهیه کنی.استانبولی ها شب هایشان را در خیابان های پر از نور و صدا و هیاهو می گذرانند و پلیس هایشان از خودشان عکس سلفی با نیش باز می اندازند،استانبولی ها چند دقیقه پشت سرت راه می آیند تا به تو برسند و سطل آشغال را نشانت دهند،در روزهای بارانی پیاده کنارت راه می روند تا تو را به ایستگاه مترو برسانند و باد که در بسته ی چیپست را با خود می برد دنبالش می دود تا آن را به تو برگردانند،استانبولی ها خیلی راحت به تو می گویند جنسی که می خری اصل نیست و های کپی اش را داری می خری و می گوید که برای خرید جنس اصل باید کجا بروی،استانبولی ها عشق می کنند وقتی کمی انگلیسی بلدند و می توانند تو را راضی کنند و وقتی ازشان تعریف می کنی و می گویی چقدر انگلیسی خوب حرف می زنند قند توی دلشان آب می شود،استانبولی ها اصراری ندارند به زور تو را داخل مغازه اشان بکشانند و وقتی ازشان خرید نمی کنی به تو باز لبخند می زنند،استانبولی ها صبح های زود کنار تنگه ی بسفر می دوند با نایک های اصلشان و روی نیمکت های رو به مرمره برای مرغ های دریایی نان خرد می کنند.

دریای مرمره



قیز کوله سی یا قلعه ی دختر وسط آب که به نماد استانبول معروف است

در خیابان های شهر که قدم می زنی همه به عکس گرفتن ها عادت دارند حتی جلوی دوربینت ژست می گیرند و دلشان می خواهد عکسشان را بگذاری در شبکه های اجتماعی،در مترو کسی به کسی زل نمی زند و هر کسی سرش به کار خودش گرم است برخلاف ما ایرانی ها،یا 2048 بازی می کنند یا با آیفونشان ور می روند یا روزنامه می خوانند و یا هندزفری در گوششان است.مترو در ایستگاه ها توقف های کوتاه دارد و وقتی در قطار بسته می شود یعنی امکان ندارد دوباره باز شود این یعنی قطار حتما حرکت می کند و باز شدن دوباره ی در برای مسافرین جا مانده امیدی واهی است مسئله ای که در ایران بارها و بارها در متروها شاهدش هستیم و آدم هایی که در هر بار دوباره باز و بسته شدن در بین در گیر می کنند و مسائلی از این دست.در استانبول هیچ کس کسی را به خاطر داشتن علایق شخصی مورد تمسخر فرار نمی دهد چنان چه با حجاب ها خیلی خیلی مسالمت آمیز در کنار بی حجاب ها در اماکن عمومی قرار می گیرند و کسی به خاطر نوع پوشش انتخابی خود مورد تمسخر قرار نمی گیرد.در فرودگاه استانبول من تازه متوجه شدم که این که می گویند دو ساعت قبل از پرواز در فرودگاه حاضر باشید فقط و فقط در ایران صدق می کند و بس.در ایران اینقدر که کارها در فرودگاه کند پیش می رود و کسی مسئولیت دیگری را پذیرا نیست و هرج و مرج و شلوغی در صف ها به حد اعلای خود می رسد برای یک مهر زدن ساده در پاسپورت باید حداقل نیم ساعت سر پا ایستاد اما نظم در فرودگاه آتاتورک مثال زدنی بود.مترو از فرودگاه یکراست تو را به مرکز شهر می برد و حتی کادر پرواز خودشان را با مترو به محل کار خود می رساندند نه با هیونداهای شاسی بلند!!!!
با اینکه رطوبت در شهر نسبتا زیاد است اما به دلیل اینکه باد تقریبا به صورت دایمی در شهر می وزد هوا خنک است تا جایی که ما حتی شاهد دو روز بارانی خنک در وسط اگوست گرم و تابستانی بودیم.
در انتها اگر به استانبول زیبا و رویایی رفتید فرصت دیدار اط جزیره ی بیوک آدا را از دست ندهید که پر از خانه های زیبا و رویایی و دنج است.می توانید دوچرخه کرایه کنید و از مناظر بیوک آدا لذت ببرید و عکس بیندازید و یا سوار بر درشکه این جزیره ی زیبا را گردش کنید.در ادامه عکس های زیبایی از بیوک آدا را می بینید

پیشنهاد می کنم برای یک بار هم که شده استانبول را ببینید.مطمئنن پشیمان نخواهید شد.ناگفته ها از استانبول زیاد است فقط در این مقال نمیگنجد مسلما.

 

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۳۱
سنجاق شده به :

جایی که آسمانش آبی تر است

وقتی جایی باشی که آسمانش از تهران خیلی خیلی آبی تر است

و کوه ها اینقدر به تو نزدیک اند

و حیاطش درخت هایی دارد در انتظار بهار و یک حوض آبیِ کوچکِ تنها که بنشینی زیر آفتاب کم رمق زمستانی اش و پاهایت را دراز کنی و چای بنوشی

و برفی که دارد کم کم آب می شود به خاطر بهاری که همین نزدیکی هاست

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٢
سنجاق شده به :

من سرزمینم را دوست دارم

گاهی به مدیترانه فکر می کنم .عصرها.وقت غروب خورشید.وقتی بوی چای می پیچد توی خانه ی نقلی امان.وقتی قهوه آسیاب می کنم و شیر اضافه می کنم و شکر نمی ریزم.وقتی سس قرمز ریخته می شود  روی سیب زمینی های برشته شده .وقتی پا روی پا می اندازم و روزنامه می خوانم.دلم می خواهد دوباره بنشینم روبروی آبیِ تمام نشدنی و ذرت بخارپز بخورم.آبیِ زیبایی که دور تا دورش جنگ است و سلاح و کودکانی که بیگناه می میرند.تناقضی که دلم را به درد می آورد و روی ماسه ها یک دایره با سه خط می کشم به نشانه ی صلح.دلم می خواهد تکیه بدهم به طناب های نامریی و زیر گرمای بی جان خورشید "شاورما"بخورم و بلرزم و عکس بگیرم از خودم در پیچ و خم های جاده ای که می رسند به  "حریصا".و سنگفرش های خیس را بشمارم و درهای چوبی کافه ها را به دقت از نظر بگذرانم و چرخ بزنم لابلای شمعدانی هایی که بیرون آفتاب می گیرند و دمپایی هایم را در بیاورم و روی پاهایم ماسه بریزم و از گرمای مطبوعش کیف کنم و زیر آفتاب ملایم شکلات گاز بزنم و دندان های قهوه ایم را به سگ های پشمالوی کوتوله نشان بدهم و دهن کجی کنم برایشان و عکس های دوربینم را برای بار صدم ببینم و توی گوگل مپز،منطقه ی "جونیه" را پیدا کنمُ دم اسبی موهایم را دوباره ببندم و بعد از زوج پیری کنار صخره های "روشه"عکس بیندازم و نگاهم روی لبخند هنوز زیبای پیرزن زوم شود و فکر کنم دنیا گاهی عجب جای زیبا و در عین حال زشتی است. لبخند زیبای پیرزن کنار صخره های روشه . چند سال پیش در سفری فهمیدم من سرزمینم را دوست دارم هر چند اینجا مک دونالدز ندارد و ما به جایش کی اف سی های قلابی می رویم و کافه رئیس لوگوی استارباکس را انداخته باشد روی ماگ هایش با کمی دستکاری و تغییر.هر چند اینجا آبیِ دریای شمال به اندازه ی مدیترانه روشن نیست و ماسه هایش نرم و سفید و مطبوع نیستند و پر از خرده شیشه و چوب های خشک و گوش ماهی های شکسته اند.من سرزمینم را دوست دارم حتی بدون آبی یکدست آسمانش در روزهای دود گرفته و کثیف وارونگی هوا.حالا دارم از زوجی میانسال در پس زمینه ی خیس خیابان ولیعصر عکس می اندازم و لبخندها اینجا تناقض ندارند دیگر.با زیبایی ها هماهنگ اند.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢۳
سنجاق شده به :

پاییز در شمال



  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٦
سنجاق شده به :

چمدون یا کوله پشتی

من همیشه دلم می خواسته سبک سفر کنم یعنی همیشه دوست داشتم یه کوله پشتی بندازم رو دوشم و راه بیفتم اما هیچ وقت نشده و به آدمایی که اینجوری سفر می کنن کلی غبطه خوردم.اونقدر این احساسِ احتمالِ نیاز به چیزی در مسافرت شدیده  که نمی زاره فقط همون کوله پشتیِ رو بردارم.عادتیه که همیشه داشتم و هیچ وقت هم نتونستم ترکش کنم.از لباس هایی که اضافی با خودم برمی دارم که همین جور دست نخورده و استفاده نشده بعد از مسافرت آویزونشون می کنم تو کمد،تا کتابایی که نخونده باقی می مونن چون می دونم نه من عادت دارم و می تونم تو مسافرت چیزی بخونم نه حتی فرصتش پیش می آد ولی با این همه برشون می دارم.جالبه که قبل از مسافرت همه رو با دقت می چینم تو چمدون و چقدر هم در برداشتنشون تاکید دارم و اصلا"هم فکر نمی کنم بعد از مسافرت اینا باید دوباره سرجاشون برگردن و چقدر جابجایی این حجم از وسایل سخت و وقت گیره.همیشه هم باز برحسب عادت به محض این که از مسافرت برمی گردم اولین کاری که می کنم خالی کردن چمدون ها از وسایلِ حتی اگه از خستگی نتونم سر پا بایستم ولی باید این یه مورد رو قبل از هر کاری انجام بدم.حالا من نمی دونم اون همه اصرار برای برداشتن اون همه وسایل که شاید یه جایی به کار بیان در من از کجا نشات گرفته و و البته اون همه اصرار برای جابجایی وسایل به محض رسیدن .اما حداقل می خوام عادت آخری رو ترک کنم.یعنی بی خیال جابجایی وسایل بشم و بزارم همه چی تا صبح روز بعد دست نخورده باقی بمونه و عذاب جابجاییش حداقل موکول بشه به بعد.اینجوری شاید باعث بشه عادت اولیه هم ترک بشه و صبح که با چشمای باز و کاملا"هوشیار و خستگی در کرده به این حجم انبوه از وسایل نگاهی بندازم به عمق فاجعه بیشتر پی ببرم.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۳٠
سنجاق شده به :

بیاین بریم سفر

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٩
سنجاق شده به :

از ایفل تا برج میلاد

اگه بگن از بین تموم آثار تاریخیُ جاهای تفریحی دنیا کجا رو بیشتر دوست داری می گم برج ایفل.باز اگه بگن دیوار چینُ تاج محلُ برج پیزا و مجسمه ی آزادی هم هستنا! من باز می گم برج ایفل.تو ویکی پدیا می خونم که این برج حدود 5/6 میلیون بازدید کننده در سال داره که من هیچ وقت جزو یکی از اونا نبودم.شبای سال نو که اطراف برج آتیش بازی می کنن منو بیشتر به ایفل علاقه مند می کنه.یه جورایی سازه ی کاملیِ از نظر من و در عین حال هم مدرنه و هم نمادی از گذشته است و ساختش با آهن هم خیلی ابتکاری و بی نظیر بوده در نوع خودش.دیشب با street view گوگل یه سر رفتم تا فرانسه و برگشتم اما نتونستم ایفل رو ببینم .اما امروز موفق شدم.با سازه های بلند یه ذره مشکل دارم.یه جورایی می ترسونن منو اما با ایفل اصلا"مشکلی ندارم.تو استریت ویو آدرس برج ایفل رو نوشته خیابون آناتول فرانس .یادم باشه به محض اینکه پام به پاریس رسید به اولین تاکسی بگم:je veux aller a l'avenue anatol france . بله و وقتی رسیدم دونه دونه از پله هاش برم بالا و از اون بالا پاریس روشن و نورانی رو ببینم و یه عالمه عکس بندازم. من اصلا"نسبت به فرانسه و هر چیزی که توش هست حس دیگه ای دارم نه فقط به ایفلش.از قهوه فرانسه بگیر تا کافه هایی که بیرون صندلی می چینن و زندگی رو برای فرانسوی ها تا صبح به جریان می ندازند.از کرواسان که خیلی دوستش دارم بگیر تا شانزه لیزه .موزه لوور هم که دیگه جای خودشو داره .اصلا"همین که دومین کشور بزرگ اروپا است کلی خوشحالم می کنه.کلی هم البته به کارخونه ی اتومبیل سازی رنو ارادت دارم بنده.حتی دیدن فیلم های فرانسوی رو به باقی فیلم ها ترجیح می دم.یه زمانی هم نمایشنامه های "اوژن یونسکو"رو زیاد می خوندم.یادم باشه پاریس رفتم به "پرلاشز"هم سر بزنم حتما".
دارم با خودم فکر می کنم چقدر خوبه که هر شهری یه نماد اینجوری برای خودش داشته باشه که باعث غرورِ کسانی بشه که تو اون شهر زندگی می کنن و توریست ها هم به دیده ی تحسین به اون سازه نگاه کنن.سازه ای که با وجود گذشت بیش از صد سال بیش از پیش محبوب شود و تنها اِلِمان شاخص یک شهر باشد.آیا ما داریم یه همچین سازه ای رو؟
برج میلاد که با کمترین حس ظرافت و زیبایی در غرب تهران بالا رفته چه چیزی را در ذهن بیننده تداعی می کند؟جایی خواندم آمپولی آماده تزریق.

پ.ن:در سفرهای مختلف به اقصی نقاط ایران بیش از پیش به این مسئله پی می بریم که سازه های تاریخی ما در معرض خطر جدی نابودی قرار دارند.از تخت جمشید تا سنگ نگاره داریوش در بیستون از ستون های پر از یادگاری معبد آناهیتا در کنگاور تا آسیب به مقبره کوروش.وحتی از دزدیده شدن اِلِمان ها و مجسمه های شهری.
لا اقل اگر سازه ای خوب نمی سازیم تاریخ را مخدوش نکنیم.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢۸
سنجاق شده به :