یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

باران حرف بارید دیروز

دیروز توی هوای خیلی خوبی که برای تهران نایاب بود قدم زدیم و حرف زدیم و توی کافه ها سرک کشیدیم و دود سیگارها را که به آسمان می رفتند نگاه کردیم و نوک دماغمان سرخ شد و باز خندیدیم و حالیمان نشد ساعت کی هشت شد و ما هنوز در خیابان ها می چرخیدیم.دیروز از جلوی کافه قهوه دار رد شدیم و کمی بعد من به صندلی های کافه ی بعدی که توی حیاط چیده شده بودند حسودی ام شد، بعد رفتیم نشستیم پرچک و دست های سردمان را گذاشتیم روی میز و به انگشت هایمان خیره شدیم و حرف زدیم از داشتن کافه ای این چنینی که هی تویش آدم بیاید و برود و ما هی موکا بگذاریم جلویشان و هی چیز کیک بدهیم به خوردشان و از این پیشبندها ببندیم و بدهیم دیوارهای کافه امان را یک در میان سفید و سیاه بزنند یا شاید سفید و لیمویی.بهار نارنجم را که مزمزه کردم توی سرم آدم ها وول می خوردند و در رفت و آمد بودند.فکر کردم به روزهایی که هر کدام از ما دلش می خواهد برایش معمولی نباشد، روزهای نیامده ای که دلمان می خواهد برایمان خوب رقم بخورد.و به تنهایی فکر کردم و نیاز همیشگی آدم ها به حرف زدن.کافه ها اگر نبودند شاید نمی شد هیچ وقت حرف حساب زد و شنید.فلسفه ی کافه نشینی به حرف هایی است که هیچ جای دیگر از دهانمان در نمی آید.انگار اینجور جاها فقط می شود از هر چیزی که دلت می خواهد حرف بزنی، بهترین قهوه ی دنیا را هم در خانه درست کنی گاهی حرف زدنت نمی آید.فکر کردم به ماه آخر پاییز که بدک نیست.مثل آن دو ماه دیگر مزخرف نیست حداقل.دل گیریش کمتر است.شاید چون دارد سردتر می شود.پاییزتر.حالمان دارد بهتر می شود.دیروز پشت ترافیک یک تهران باران ندیده گیر کردیم، گوش مان نشست پای درد دل راننده تاکسی ها و تا خانه زیر باران شعر خواندیم و خندیدیم و حرف هایمان ته نکشید.فکر کردم گاهی باید از لاک جدی زندگی خارج شد.تازگی ها همه یاد گرفته ایم به جای زندگی کردن غصه ی زندگی را بخوریم.بی خیال باید شد یک وقت هایی.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٥
سنجاق شده به :

به ندای جیبت گوش کن

ما از کِی فهمیدیم که می شود بدون خیلی چیزها به زندگی ادامه داد؟ از کِی فهمیدیم چروک های گوشه ی چشممان یا تار موی سفید لابلای موهایمان را جدی بگیریم؟از کی دلمان خواست ساعت سواچ دختر بغل دستی مان در اتوبوس مال ما باشد؟ما از کی به تغییر فصل ها فکر کردیم و به این نتیجه رسیدیم هیچ فصلی بوی همان فصل را نمی دهد؟از کی مسئله ای نشد برایمان پشت چراغ قرمزهای ممتد ایستادن و بوق نزدن حتی؟ازکی خوردن بیف استروگانف با نون و پنیر برایمان دیگر فرقی نکرد؟ما از کی تصمیم گرفتیم پرایدهای قراضه ی زیر پایمان را نگه داریم و صبح به صبح توی صف نون و سبزی وقت بگذرانیم؟از کی تعداد دفعات ساعت پرسیدنمان در روز نصف شد؟از کی عکس بهترین آدم های زندگیمان از پشت طلق کیف پول هایمان درآمدند؟از کی ترجیح دادیم 12 ساعت استخوان های بدنمان در قطارهای درجه ی دو و سه خرد شود اما یک ساعت با آرامش سرمان را به پشتی صندلی هواپیمای ماهان تکیه ندهیم و از آن بالا برای بچه هایمان توضیح ندهیم ابر در واقع همان بخار آب متراکم شده است؟ از کی به لیبل قیمت اجناس قبل از برداشتن جنس فکر کردیم؟از کی زیبایی و سادگی دریای جنوب را به ساحل سراسر آشغال دریای شمال فروختیم و روی تخت هایی شب را به صبح رساندیم که شرجی هوا خفه مان می کرد و بوی بد ملافه ها بیشتر؟ما از کی دیگر دلمان نخواست با کسی عمیقا دوست بشویم و دعوتش کنیم کافه آن ؟از کی آلبوم های موسیقی دلخواهمان را با اشتیاق دانلود کردیم و به جایش پول خریدش  را کنار گذاشتیم تا جوراب بنتون بخریم؟ما از کی ترسیدیم که یک روز دیگر خودمان را حتی در آینه هم نشناسیم و از کی تمام سعی مان را کردیم به نوزده سالگیمان برگردیم و نوزده ساله بمانیم و از گروه تین ایجرها حذف نشویم هیچ وقت؟ اما خواه ناخواه حذف شدیم و کرم های دور چشم و آب رسان های پوست و مرطوب کننده ها معجزه نکردند هیچ وقت.
از کی دیگر چیزی به وجدمان نیاورد،خرید کردن خوشحالمان نکرد،لقمه ها سنگ شدند و از گلویمان پایین رفتند،دو دو تا چهارتایمان زیاد شد،صورتحساب رستوران ها کوبیده شدند بر فرق سرمان و بساطمان را علم کردیم جمعه ها پارک ملت زیر نور بی فروغ چراغ های بلند قد و لاغر روی چمن های خیس و لزج  به صرف عدس پلوی دم نکشیده.از کی ما بی اشتهایی عصبی گرفتیم و به جایش ماشینمان به پرخوری عصبی مبتلا شد؟!
ما از کی به خانه های شیروانی دار اتو کشیده با پنجره های قدی و پرده های تور رها شده در باد با دربان و سگ شکاری نگاه حسرت بار داشتیم و خانه ی خودمان را فقط سالی یک بار استخوانی رنگ می زدیم که آن هم تجملاتی محسوب می شد برای خودش.
ما از کی فاصله امان اینقدر شد؟که به جای اینکه برویم دربند و حالمان تازه شود حالمان گرفته شود از دیدن سدان ها و کوپه ها و چه و چه .
ما از کی فهمیدیم دلار پول رایج مملکت ایست در آنور آب که بر همه ی چیزهای اینور آب تاثیر می گذارد؟

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۳٠
سنجاق شده به :

یادمان رفت در بهار یک دل سیر گوجه سبز بخوریم...

می نشینم فکر می کنم چرا امسال تمام نمی شود؟ چرا لحظه لحظه اش دارد کش می اید و تو را هر روز با اتفاقات غیر منتظره ی تازه ای روبرو می کند؟ نشسته ام فکر می کنم به چیزهایی که این روزها دلم را خوش می کند و خوش نمی کند، حالم را خوب می کند و حالم را می گیرد، دست می اندازد دور گردنم و دوستانه با من قدم می زند و دندان های تیزش را نشان می دهد و ترسناک می شود.دارم به چیزهایی فکر می کنم که وصلم می کند و طناب اتصالم را با بی رحمی می برد.دارم فکر می کنم به درخت خرمالویی که امسال میوه نداد و آدم هایی که امسال مردند و آدم هایی که همیشه می میرند و ما نمی فهمیم هیچ وقت.دارم به نیامدن برف، سرفه ی مداوم آدم ها در اتوبوس و 2 متر فضای خسته و سنگین و سیاه بالای سر ادم ها در شهر فکر می کنم، به پاییز امسال که پاییز نبود و زمستانش که حداقل برای ما تهرانی ها رنگ زمستان نداشت.به ماه هایی که یادمان رفت مناسبت های مهمش را ، به بهاری که یادمان رفت مثل هر سال یک دل سیر گوجه سبز بخوریم و گیلاس ها نیامده تمام شدند و خرمالو ها گس تر از همیشه بودند و پرتقال ها بی مزه تر از قبل.به خیابان هایی که خلوت تر از همیشه شدند و آدم ها که بی رحم تر و به اینکه امسال بوی عید نمی آید، هر چقدر سبزه سبز کنیم و پامچال بگیریم بکاریم در باغچه های نیم وجبی حیاط هایمان بوی عید نمی آید، نشسته ام دارم فکر می کنم به سالی که نفس های آخرش را می کشد و سر وته یلدایش را با هندوانه های نه خیلی شیرین و یک کاسه اجیل هم آوردیم و نوروزش را هم حتما با چند سین از اینور و آنور جور می کنیم و لباس نوهایمان را نمی پوشیم مبادا مسخره امان کنند و  همین که سال نو شد اولین عید دیدنی امان را مثل هر سال می رویم و طبق معمول هر سال به بهانه ی رشد قدی و سنی عیدی نمی گیریم و از خلوتی اتوبان های تهران لذت وافر می بریم و سریال های بی سر و ته نوروزی نگاه می کنیم و زاپنی ها و کدوها را تند تند می شکنیم و آخرش هم با یک قابلمه آش و توپ و پتو و فلاسک چای می زنیم به دل مثلا طبیعت و حالش را برای یک سال جا می آوریم.دارم فکر می کنم به چارشنبه سوری هایی که توپ می ترکانیم و گاز منفجر می کنیم و زن های باردار را می ترسانیم و از پیرزن های محل فحش می شنویم و نان بیمارستان های سوانح و سوختگی را توی روغن می اندازیم و کشته می دهیم و قطع عضو  و عبرت هم نمی گیریم هیچ وقت.به سپندارمزگان فکر می کنم که آدم ها ولنتاینش را ترجیح می دهند چون باکلاس تر است و خارجکی است و  شکلات های گران خارجی می خرند و قلب های گنده ی قرمز می چسبانند و مک بوک پروها و گلکسی های کادوگرفته اشان را در اینستاگرام به رخ همدیگر می کشند، به مهرگان که فراموش شده است و اگر هم نمی شد حتما جور دیگری برگزارش می کردیم، به عروسی هایمان که قلیان می گذاریم جلوی مردم و هزار جور غذا سفارش می دهیم و همان هزار جور را دور می ریزیم و  خوشحالیم در عین حال  و حتم داریم اینجوری خوشبخت تریم لابد.دارم به تمام مناسبت ها فکر می کنم که دیگر مناسبت نیستند، رنگ باخته اند و آنطور که باید حقشان ادا نمی شود

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٤
سنجاق شده به :

از آماتور بودنت لذت ببر

من از اون دست آدمام که می دونم دارم چیکار می کنم.یعنی اگه هر روزی برام خوب یا بد بگذره اون طوری می گذره که خودم خواستم، بد و خوبشو خودم انتخاب کردم و هر جور بگذره می دونم مخلوق خودم بوده من ساختمش و خب همیشه هم که نباید همه چی عالی و بی نقص بگذره.حتی سازه های بد و بی ریخت و فوق العاده خسته کننده ام رو هم دوست دارم.ته تهش می دونم امروز زندگی من شبیه هیچ آدم دیگه ای نبوده و این خوبه برام.یادمه همیشه سال که نو می شد به خودم قول می دادم تا آخر سال یه کارایی رو انجام بدم و یه کارایی رو نه.اما هنوز دو هفته از سال نگذشته بود که یادم می رفت و برمی گشتم به روال سابقم.من آدم کلیشه و برنامه ی مدون نیستم.آدم روزای خودمم.نمی دونم فردا قراره چه اتفاقی بیافته و دیروز نمی دونستم امروز چه روزی خواهد بود و همین وجه جالب و فوق العاده و سورپرایز کننده ی زندگی منه.الان نیاید بگید هدف و برنامه تو زندگی لازمه و چه و چه و چه و نمی شه دست رو دست گذاشت و تلاش نکرد و همین جوری گذروند.منظور من اصلا اینا نیست. منظورم زندگی کردن بدون باید و نبایدهای خسته کننده است .بدون دویدن های همیشگی برای رسیدن .خوب و بدش رو نمی دونم اما من تو لحظه زندگی کردن رو دوست دارم، از داشته ها لذت می برم، راضی ام به زهرایی که هست، خودمو واسه رسیدن به اهداف ریز و درشت ابتدا و انتهای لیست اذیت نمی کنم، کلیشه ها رو دوست ندارم، اصول و قوانین و مقررات سخت و دست و پا گیر رو تو زندگی نمی پسندم .هدف ها و برنامه ریزیا باعث می شن چشمم بهشون خشک بشه و تا موهام رنگ دندونام بشه حسرت رسیدن بهشون آزارم بده.بعدش چشم باز کنم ببینم تموم زندگی همین جوری تو حسرت "دست پیدا کردن ها "گذشته.تو دویدن های مداوم و نرسیدن های معمولا همیشگی.تا جایی که زندگی آروم از کنارم رد شده دست تکون داده و من ندیدمش.همین معمولی بودن و لذت بردن رو به مشهور بودن و معذب بودن ترجیح می دهم.من از اون دست آدمام که دلم نمی خواد فیلسوف یا پرفسور باشم اما می دونم می خوام قهرمان زندگی خودم باشم.من نویسنده ی معروفی نیستم اما گاه گاه چیز می نویسم و تحسین می شوم و ته ته وجودم از این راضی است.من نوازنده نیستم اما موسیقی را می شناسم و آهنگ های خوب گوش می کنم و همین برای روح من بس است.من عکاس نیستم اما عکس می گیرم و از اینکه حرفه ای نیستم باکی نیست.آماتورها هم می توانند با دوربین 5 مگاپیکسلی گوشی هایشان زیبایی خلق کنند و لذت ببرند و تحسین شوند. شاید بشود چیزهای بیشتری از زندگی خواست به جای شنونده بودن شاید بشود نواخت ، می شود عکاس قابلی شد حتی، می شود تا ته ته یک حرفه رفت و پروفشنال شد اما گاهی لذت آماتور بودن کم از حرفه ای بودن نیست.لذت آزادی دادن به زندگی کم از رسیدن به هدف های دور نیست.حتی به نظرم خیلی حرفه ای است که از آماتور بودنت لذت ببری.

 

 

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٧
سنجاق شده به :

اتفاق های ساده ای که عوض نمی شوند با چیزهای دیگر

گاهی یه اتفاق خیلی ساده خوشحالت می کنه.گاهی فقط یه پیاده روی کوتاه به اندازه ی 10 دقیقه.گاهی فقط دستکشی که یکیش دست تو باشه و یکیش دست دیگری و دست های آزادتون توی جیب به اندازه ی همه ی لحظه های خوب دنیا می ارزه.گاهی حتی حلقه کردن دستات دور لیوان کاعذی چای داغ خیلی خوبه.نشستن روی یه صندلی راحت، خوردن یه لیوان آب خنک، دیدن برف بازی بچه ها تو خیابون حالت رو حسابی جا میاره.گاهی به اندازه ی تکیه دادنی و بستن چشم ها حال خوبت دوباره برمی گرده.این روزها حاضر نیستم این لحظه های کوچیک و اتفاق های ساده خوشایند رو با چیزی عوض کنم.به اتفاق های ساده و خوشایند بیشتر فکر کنیم.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱۸
سنجاق شده به :

خیلی وقت ها خیلی چیزها یادمان می رود

بعضی وقت ها یادت می رود خیلی چیزها.از خاموش کردن شعله ی زیر کتری و کشیدن پریز اتو از برق تا برداشتن شال گردن و دستکش برای این روزهای سرد و یا حتی نوشتن دخل و خرج های روزانه.مثلا یادت می رود وقتی چیزی می خری تاریخ انقضایش را خوب نگاه کنی یا در بطری آبمعدنی را محکم تر ببندی تا مهم ترین ورقه های توی کیفت را غیر قابل استفاده نکند.یا یادت می رود قرصت را فلان ساعت بخوری و موقع بیرون رفتن از خانه چراغ ها را خاموش کنی.گاهی یادت می رود با خودت قرار گذاشتی که به آدم هایی که خودشان هزار و یک مشکل دارند و نمی توانند حلال مسایل و مشکلات آدم باشند تکیه نکنی و راه حل نخواهی ازشان،یادت می رود که از دیگران به اندازه ی توانشان توقع داشته باشی،یادت می رود که فراموش کنی گاهی حتی.یادت می رود که بعضی وقت ها هم باید یادت برود و اینقدر توی ذهنت دنبال چرا و اما و اگر نباشی و رهایش کنی و بگذاری برود آن ته ته های ذهنت و فراموشت شود.یادت می رود قول و قرارها و عهدهای خودت با خودت را.زیر خیلی چیزها می زنی اینطور وقت ها.جایی که نباید مهربان باشی هستی و جایی که نباید حال کسی را بگیری می گیری.بعضی وقت ها باید به خودت گوشزد کنی آدم های اطرافمان همینی هستند که هستند،بپذیریشان،تغییرشان ندهی،بخش های آزاردهنده ی وجودشان را بفرستی برود آن دور دورها و بخش های خوبشان را هم بدانی که مطلق نیست،همیشگی نیست.بعضی وقت ها باید یادت برود سهم آزادی و عدالت و حق انتخابت را در ارتباط با آدم ها.برای اینکه بتوانی راحت تر نفس بکشی و ناخن هایت رانجوی و زیر پوستی حرص نخوری.باید یادمان برود و گاهی به خودمان یادآوری کنیم که راه حل همه ی این ها سکوت و نفس عمیق است .همیشه جایِ پارک حاضر و آماده و صندلی های خالی برای نشستن توی کافه ی مورد علاقه ات وجود ندارد.گاهی وقتی چند ثانیه دیر می رسی فروش بلیط های نمایش محبوبت تمام شده است،سرویس اداره درست در سردترین روزهای سال ممکن است جایت بگذارد و حتی گل و شل کف خیابان خیس و خسته ات کند.همه ی این ها بخش هایی از زندگی ما هستند .باید رهایشان کنیم ،بگذریم و تقصیر را به گردن روزهایمان نیندازیم.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٥
سنجاق شده به :

من و هفته ای که گذشت

من در هفته ای که گذشت:

-خرید بلیط جشنواره ی فیلم فجر امسال

-آپدیت نرم افزار ساخت ویدیوی فلیپاگرام

-خرید شیرینی خامه ای از ناتلی

-صحبت کردن با یک دوست قدیمی

-پیاده روی و عکاسی

-شرکت در آموزش مجازی ساخت پادکست

-خرید یه سارافون چهارخونه ی سبز و مشکی از رنگار

-پیدا کردن یه وبلاگ خوب

-همشهری داستان خوانی بهمن ماه و خواندن دوباره "غسل تعمید آتش" از روایت های مستند

- دوخت و دوز با یه عالمه پارچه ی رنگی و گل گلی

-پیدا کردن یه جای خوب برای خرید انواع غذاهای ارگانیک(کفشدوزک)

-رویت آلودگی تهران بر فراز پارک پرواز

-نوشتن ،نوشتن و باز هم نوشتن

-خواندن خبرهای خوب و امیدوار کننده ،خواندن خبرهای بد و دردناک

-کارتینگ آزادی،سرعت و سرمای یک شب زمستانی

-آخرهفته :خونه،نظافت،مطالعه،بیرون گردی،تلویزیون و شکستن تخمه به مقداری متنابه

 

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٥
سنجاق شده به :

در یک ظرف نمی گنجند

پشت چراغ قرمز مطهری توی تاکسی نشسته ام و دارم به اینکه دنیا عجب جای نامتعادلیه فکر می کنم.پیرمرد بادکنک فروش هر روزه رو دارم می زارم کنار پورشه ی مشکی براقی که کنار ما پشت چراغ قرمزه و راننده اش پک های محکم و عمیقی به سیگارش می زنه و با آیفون فور اس اش هم داره همزمان حرف می زنه.کنار هم جا نمی گیرند این دو تا تصویر.تو فکر بالا پوش نازک پیرمرد تو هوای سرد این روزهام و اینکه با آلودگی زیاد این روزهای تهران نباید او بیرون باشد الان.باید کنار بخاری حافظ بخواند شاید یا اخبار گوش بدهد و سوپ جو بخورد حتی.باید کنار دست رادیو چرت دم ظهرش را بزند و سرش هر بار بیفتد روی شانه هایش.باید شمعدانی های پشت پنجره اشان را آب بدهد یا احیانا برای ناهار ظهر دو تا سنگگ کنجدی بگیرد و یه بسته ی پاستیل برای نوه اش که قرار است بعدازظهر بیاید به دیدنش.باید از این جلیقه ها بپوشد که بند ساعت می خورند و هر از گاهی برای ژست ساعتش را از جیب جلیقه اش دربیاورد، باید روی صندلی گهواره ای تو ای پری کجایی گوش بدهد باید جای دیگری باشد پیرمرد الان.

تضادهای اجتماعی این روزها به شدت آزارم می دهند.رادیو دارد نمایشنامه پخش می کند.نمی فهمم موضوع بر سر چیست.تصمیم هم ندارم بفهمم.چند دقیقه ی دیگر بین هیاهوی جمعیت آدم ها و ماشین ها و شلوغی پل سیدخندان و فریاد رانندگان تاکسی و آلودگی خفه کننده ی شهر من هم گم می شوم.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٧
سنجاق شده به :

ساعت 11 به وقت تهران

پشت سر رسید سال 92 با خودکار قرمز نوشته ام "فهرست کتاب هایی که امسال خوندم" و بعد تا عدد 49 ردیف کرده ام لیست کتاب ها را زیر هم.تقریبا هر 5 کتاب با یک رنگ."مامور سیگاری خدا" را با صورتی نوشته ام و "عاشقانه" را با بنفش درست رنگ عنوانش."خندیدن بدون لهجه"سیاه است و "داستان های تولد"سبز.پایین لیست "بار هستی"را با نارنجی خوشرنگی نوشته ام و کنارش یک عدد 2 جا خوش کرده.یعنی برای دومین بار.هر چیزی برای تو اولین بارش خوب بود فقط.دومین بار لوس می شد،می رفت به سمت و سوی عادی شدن.می گفتی هر کتاب رو فقط یه بار بخون انگار که دیگه بعدی وجود نداره.اینطوریه که عادت می کنی به یکبار تجربه کردن و همون یک بار بهترین تجربه های عمرت رو رقم می زنه.چون بار دیگه ای وجود نداره.برای همین کتاب نمی خریدی تا وسوسه ی دوباره خواندنش در تنهایی های بی حد و حصرت کلافه ات نکند و لای کتاب را ناخودگاه باز نکنی و نگاهی به صفحه ی عنوان و تقدیم نامچه اش نیندازی و بعد یک مرتبه و بی مقدمه سر از متنش در نیاوری.کتابخانه نداشتی و کتابخانه پاتوق همیشگی ات بود.امانت می گرفتی و یک روزه تمامش می کردی.حتی توی شلوغی نزدیکی های غروب مترو و آویخته به میله های سرد فلزی اش می خواندی.اهل نگه داشتن فیلم و عکس و خاطره بازی هم نبودی.فولدر عکس لپ تاپت همیشه خالی بود و از خودت عکس نمی انداختی هیچ وقت.می گفتی برای چه مغزمون رو با گریز به گذشته های رفته سوراخ کنیم.دلت نمی خواست ثبت شوی .که چه بشود؟بمانی برای آیندگان نامعلوم و بی هویتی که بعدا"پشت سرت بگویند پیراهن زرد چهارخانه اش خوب اتو نخورده بود و لبخند پهنش حالمان را به هم زد.دوست نداشتی خودت را در یک قاب کوچک چند در چند محصور کنی،نفست را حبس کنی و برای همیشه آن تو نتوانی پلک بزنی و فریز شوی.حتی در عکس های سه در چهار گواهینامه ی رانندگیت هم معذب نگاه می کنی و از عکاس نفرت داری.به جایش لنز دوربینت به روی هر چه پرنده و درخت و جدول های کنار پیاده رو و ایستگاه های اتوبوس و نیمکت های خالی باز شده است."استانبول خاطرات و شهر"را با زرد نوشته ام.اولین بار دست تو دیدم در کافه کنج .صفحه ی اولش با زرد نوشته بودی "یه فنجان قهوه فرانسه سفارش داده ام فعلا".نمی دونستم فرانسه می خوری یا ترک یا هر چیز دیگری.قهوه ات را خودت بیا و سفارش بده.اینجا کافه کنج.پنج شنبه.تاریخ یادم نیست اما ساعت 11 به وقت تهران"

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱۸
سنجاق شده به :

مسواک بعد از شکلات

روی یونیت دندونپزشکی دراز کشیدم و دارم همزمان به صدای مته برقی و آهنگ سنتی رادیو گوش می دم که به نظرم یه جورایی با هم تناسب دارند هر دو گوشخراش و نافرم اند.لحظه ی بدِ ماجرا که زدن آمپول بی حسی باشه رو چند دقیقه ای هست پشت سر گذاشتم و الان درست مته روی دندون شماره ی هفتم زوم کرده و ساکشن آب هم بدجوری تو دهنم قل قل راه انداخته.روبروم عکس دندون های کج وکوله و خراب و انواع بیماری هاشون با پونز چسبیده اند به دیوار و پشت سرم یه کتابخونه ی کوچیکه که چن تا کتاب دندونپزشکی توشون عمودی چیده شده.دارم به چیزای دیگه به جز صدای مته فکر می کنم اما ذهنم منحرف نمی شه.خودمو تو قسمت فلزی مهتابی نسبتا"پر نور اتاق می بینم که یه پیشبند پلاستیکی سبز گره خورده دور گردنش.یه لحظه به خاطر تموم وقتایی که تنبلی کردم و مسواک نزدم و همین جوری سرخوشانه رفتم تو رختخواب خودم رو لعنت می کنم.یه نخ دندون سرسری و بعد جفت کردنِ دندونا تو آینه و دیدنِ سفیدیشون و گفتنِ خب هم سفیدین و هم تمیز پس شب بخیر.از بچگی هم از وایستادن جلوی روشویی و زل زدن خودم تو آینه موقع مسواک زدن خوشم نمی اومد.نمی تونستم این قسمت ماجرا رو تحمل کنم.به نظرم 8 دقیقه برای مسواک زدن و البته حرف نزدن خیلی زیاد بود و جالبیه قضیه این بود که دقیقا"تو یه همچین موقعی هم چیزایی که می خواستم بگم یادم می اومد.اندازه ی یه نخود خمیر دندون زدن هم کم بود برام. دوست داشتم مثل این تبلیغات تلویزیونی خمیر دندون رو در راستای برسِ مسواک بکشم  تا آخر خمیر یه قوسِ خوشگل برداره رو به بالا .تنها در اینصورت بود که راضی می شدم که البته کفِ زیاد بعدش مصیبتی بود ناگفتنی.با ترفند های مختلف همیشه منو ترغیب می کردن تا مسواک بزنم.از خمیر دندون ژله ای و طعم دار بگیر تا مسواک حیوانات.اما من عاشق وقتایی بودم که مهمون داشتیم و نظم و ترتیب همه چی به هم می ریخت و کسی حواسش به دندونای من نبود و من سریعا"با تظاهر به خستگی از زیرش در می رفتم و الان دارم زیر این صدای اعصاب خورد کن مته له می شم.دکتر یه ماسک گنده بسته جلوی دهنش و منو از بالای اون وحشتناک نگه می کنه یه تیکه پد گذاشته تو لپم و می گه شکلات زیاد می خوری؟ انتظار داره با ساکشن آب و پدِ توی دهنم چجوری بهش بگم من عاشق شکلاتم .فقط سعی می کنم چند بار تند سرمو تکون بدم یعنی من خیلی به این خوردنی خوشمزه و شیرین ارادت دارم ،جوری که برق چشامو تو فلز دسته ی عینکش می تونم ببینم حتی.انگار مخاطبش یه بچه ی 4، 5 ساله است .حدس می زنم توصیه ی بعدیش اینه خب شما که اینقد شکلات دوست داری چرا بعدش مسواک نمی زنی؟.دعا می کنم زودتر این چاله ای که با مته کنده رو با آمالگام پر کنه من بلند شم برم شکلات بخورم و بعدشم مسواک بزنم البته.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢۸
سنجاق شده به :

اندر احوالات تاکسی سواری در کلان شهر

از وقتی کتاب "مامور سیگاری خدا"رو خوندم بیشتر به مکالمات آدما تو تاکسی گوش می دم:

تاکسی سیدخندان-ونک ساعت 3 بعدازظهر همین چند روز پیش

خانم کنار پنجره به خانوم بغلی:می دونی از کدوم مسیر می ره؟

-نه یا از جردن میره یا حقانی.چه فرقی می کنه حالا؟

-خیلی فرق داره خانوم.اگه از جردن بره کلی می مونیم تو ترافیکش .من نمی دونم اینا چرا بعدازظهر که می شه بای دیفالت می ندازن از جردن می رن.همت، حقانی ونک به همین راحتی.

مداخله راننده: خانوم چراغ قرمز سر جهان کودک دیوونه می کنه.حالا ببین از جردن می رم چه زود می رسیم

نیم ساعت بعد.نزدیکی های ونک.خانوم بغل دستی خوابش برده.من با گوشیم اس ام اس می دم که تو ترافیکم و یه کم دیگه می رسم.خانوم کنار شیشه هم وسطای راه ترجیح می ده پیاده روی کنه و در رو با شدت می کوبه و یه اسکناسی هزاری مچاله رو پرت می کنه و بقیه اش هم نمی گیره و آقایی هم که درصندلی جلو نشسته و از اول مسیر سایلنته و انگار زمان براش یه اپسیلون هم ارزش نداره و رسیدن یا نرسیدن براش علی السویه می باشد در حال خوندن روزنامه ی ورزشیه.بعله

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٧
سنجاق شده به :

یک روز برای خودمان

یه روز شاید دلت بخواد برای یه بارم که شده صبح زود قبل از ساعت 5 بلند شی پنجره رو باز کنی و هوای خنک و خوشبوی دم صبح پاییزی رو بو بکشی.یه روز شایددلت بخواد بدون هیچ رو دربایستی با خودت اونجور باشی که شاید خیلی وقت ها نبودی.رخت خوابتو جمع نکنی ، چای رو با صدا هورت بکشی و بیسکوییت ها رو خرچ خرچ زیر دندان هایت خرد کنی و لم بدهی روی کاناپه برعکس بخوابی و دنیا رو وارونه ببینی.یه روزشاید دلت بخواد معمولی ترین آدم غیر معمولی باشی.می خوای همه چی رو کش بدی و تنبل بشی و متعارف ها رو کنار بزنی و برای خودت باشی.اونروز دلت می خواد هر چقدر می شه چیپس و پفک و فست فود بخوری و فیلم های آبکی ببینی و آهنگ های بی سر و ته گوش بدی.دلت می خواد همه ی تلفن ها رو از پریز بکشی،جواب هیچ اس ام اسی رو ندی و موبایلت رو بزاری روی فلایت،به صداهای بیب هنگ اوتت توجه نکنی و تبلت و لپ تاپتو خاموش کنی و تخمه بشکنی و pes بازی کنی و دکمه ی کنسول ها رو اشتباهی بزنی و جیغ بکشی و هی "مِسی" رو تشویق کنی و طرفدار بارسا بشی.دلت می خواد دست و رو نشسته پشینی پای میز صبحونه و از هفتاد و هفت دنیا آزاد باشی.از خونه نری بیرون و بخوابی و بخونی و هی کافئین بخوری و هی تیترهای درشت روزنامه ها رو های لایت کنی و دنبال کلمه ی "زندگی" تو یه صفحه از روزنامه بگردی،زیرشان خط بکشی و بشمریشان.دلت می خواد یه روز تو خونه طناب بزنی،بدمینتون بازی کنی و خرمالو بخوری و با دندان های نارنجی به لنز دوربینی که می خواهد از تو عکس بیندازد بخندی.یه روز شاید دلت بخواد ظرف های تلنبار شده ی توی سینک ،لباس های تلنبار شده توی لباسشویی و دستمال کاغذی های مچاله شده روی زمین را نادیده بگیری و بدون عذاب وجدان"همشهری داستان"بخونی،نهار دو تا تخم مرغ تو روغن زیتون بشکونی و سر پا تو آشپزخونه بخوری و برگردی سرِ طاقباز خوابیدن و خوندنت.یک روز در سال شاید دلت بخواد بی خیال دنیا و آدماش بشی،اونروز شاید دلت بخواد فقط برای خودت باشی فقط خودت.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٢
سنجاق شده به :

جریان زندگی در من

یه ظرف پر انار با کلی گلپر داشته باشی،یه آینه ی قدی هم درست هم قد خودت به دیوار تکیه داده باشه و تو جلوش نشسته باشی،یه کتاب زرد خوشرنگ هم گرفته باشی دستت و صفحه ی اولش رو باز کرده باشی جلوت،یه ساعت قبلشم سعی کرده باشی یه آهنگ خوب از تو اینترنت دانلود کنی که با حال و هوات جور در بیاد و موفق شده باشی،دیگه هیچی نمی خوای دیگه.پاهاتو دراز می کنی رو تخت و زل می زنی به آینه ی قدی و یه قاشق انار می خوری یه خط کتاب می خونی.و زندگی در تو جریان پیدا می کنه به همین آسونی.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢۱
سنجاق شده به :

بیا دنبال خودمون بگردیم

بعضی وقتا یه جور عجیبی دلم برای خودم تنگ می شه اونقدر که هر چقدر تموم آلبوم ها رو ورق و تموم آینه ها رو دور می زنم باز دلتنگیم به قوّت خود باقیِِ.تا چند کلمه با خودم گپ نزنم دلم باز نمی شه انگاری و یاد خودم نمی افتم:

-من:خوبی؟این روزها کمتر به فکر منی

خودم:شاید توی دوره ی گذارم.می گن واسه همه لازمه

من:فلسفه نباف...دنبال چی می گردی؟

خودم:دنبال خودم

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱۸
سنجاق شده به :

پاشنه ی آشیل احساس

یه دوربین نیکون انداخته بود گردنش و داشت چرق چرق از زوایای مختلف تئاتر شهر عکس می گرفت.هر از گاهی لنزشو تنظیم می کردُ هی دیافراگم رو باز و بسته می کرد تا به شاتِ دلخواه برسه.جوری از لوزی های نقش و نگار دار در ورودی سالن اصلی عکس می گرفت که آدم حس کسی رو داشت که می خواد کفِ روی فنجون قهوه رو با احتیاط جوری که قهوهه اصلا"متوجه نشه اول برداره بخوره.یه  شال زرد چروک و یه آل استار قرمز پوشیده بود و تموم مدتی که من روی یکی از نیمکت ها 24 می خوندم عکس می گرفت.شده بود فاصله ی بین پاراگراف های من.دیگه جایی تو نمای بیرونی مجموعه نبود که اون دوربینشو روش زوم نکرده باشه.نمی تونستم خودمو به خوندن مشغول کنم.بدجوری هدفش حس فضولیم رو برانگیخته بود.گفتم عکس انداختنش که تموم بشه می رم ازش سوال می کنم این عکسا رو قراره باهاش چیکار کنه.سرم هنوز تو مجله بود که یه جفت کفش آل استار قرمز پرید تو صفحه ی 12 مجله 24.کنارم رو نیمکت نشست و بی مقدمه گفت:اون پیرمرده رو می بینی اونجا داره روزنامه می خونه می گه وقتتو با این ماسماسکی که انداختی گردنت تلف نکن .هیچ نون و آبی ازش در نمی آد .می گه هنرمند جماعت همیشه هشتش گرو نهشه.می گه ول کن بابا این مسخره بازیا رو.تب روشنفکری همه تونو ورداشته.میاید می شینید اینجا فکر می کنید همه چی حالیتونه.تا حالا مثلا"خودت که داری اینجا رو عکس بارون می کنی از شکسپیر چیزی خونی،اصلا"می دونی نیل سایمون کی بود.اسم هارولد پینتر به گوشِت خورده .فقط مثل بقیه یه دونه از این دستبند چرمیا می ندازید دستتونو یه کتابی،دوربینی چیزی هم می گیرید دستتون که می شه عَلَمِ روشنفکری.از اون موقع تا حالا دارم به حرفای اون آقاهه فکر می کنم.انگار از احساسم منو گرفتنُ و مثل آشیل سر و ته منو فرو بردن تو آب آسیب ناپذیری.این وسط احساسم شد پاشنه ی آشیل من و زخمی شد.درست زد به هدف.دیدم تنها نشستی اومدم اینا رو بهت بگم برم.گفتم بهت میاد اهل کتاب و هنر و این حرفا باشی.سبک شدم اما.وسط حرفاش هی دکمه deletرو فشار می دادُ بعدم بدون این که صبر کنه من جوابشو بدم نیمکت رو دور زد و تو شلوغیه چهار راه ولیعصر گم شد.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٤
سنجاق شده به :

هوای خونه

روزای آرومی رو نمی گذرونم این روزا.بعضی وقتا آدم هر چی بیشتر دنبال یه جای دنج و آروم می گرده بیشتر گمش می کنه انگار.این روزا بیشتر دلم می خواد از دنیا و هیاهوهاش دور باشم.از آدما.از ماشین ها حتی.دوست دارم زودتر برسم به خونه ای که چهار دیواری نیست و یه دیوار اضافه تر داره.قبلنا خیابون گردی هم مزه ی بیشتری می داد.سر راهم بیشتر به سنگفرش ها نگاه می کنم تا به آسمون .دوست دارم به حرف های یواشکی بچه های شهر کتاب گوش بدم.دو تا صندلی می خوام برای روزای تکراری این حوالی.این روزا اینباکس گوشیم پر شده از اس ام اس های تبلیغاتی و اظهار فضل های همراه اول.آدم ها کمتر مخاطب قرارم می دهند.به جاش تا دلت بخواد شرکت و موسسه و سازمان هست.وضع کانتکت هامم بهتر نیست .ترجیح می دم زنگ بزنم به نشر ثالث تا به یه آدم گرفتار که یا در دسترس نباشه یا حوصله ی حرف های حوصله سر برم رو نداشته باشه.همه ی نیمکت ها تک نفره شده اند و چتر هیچ کس بالای سر دیگری نیست.از مترو متنفرم اما تو این ترافیک نزدیک غروب شهر گزینه ی بهتری برای زودتر رسیدن به خونه ندارم.زیرِ زمین هم تفاوت چندانی با رویِ زمین نمی کنه و اینجا هم خبری از اکسیژن نیست.خونه یعنی کتاب هایی که نخونده موندن،کسی که دو فنجان چای بهار نارنج دم کرده و دست ها رو ستون کرده و معکوس می شمارد.من این روزها خونه رو به هر جای دیگه ای ترجیح می دم.

این پست رو اینجا با صدای خودم بشنوید.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٢
سنجاق شده به :

صداهای اطرافم تو یه صبح پاییزی

با اولین اشعه های خورشید که از پشت پرده ی زرد و نارنجی اتاق سرک می کشن و با صدای بوق ماشین همسایه بیدار می شم و پاهامو می کنم تو یه جفت پاپوش گرم و راحت و لخ لخ کنان فاصله ی اتاق تا دستشویی رو به زحمت طی می کنم و صدای مسواک زدن خودم رو می شنوم .تا آشپزخونه روی کفش پوش هایی که غیژ غیژ می کنن راه می رم.کتری رو از آب شیر پر می کنم و می زارم تا آب به جوش بیاد.تو این فاصله به گلدونای پشت پنجره آب می دم و یه ترانه ی قدیمی رو زیر لب زمزمه می کنم.یه فنجون از تو کابینت در می آرم و با دقت می زارم روی میز.آبی که حالا جوش اومده رو با حوصله می ریزم توو فنجون و یه کافی میکس رو حل می کنم توش.مواظبم که موقع هم زدن لبه های فنجون کافی میکسی نشه.چند تا دایجستیو که از شب قبل توی ظرف مونده رو می کشم نزدیک تر و از پشت عینک فریم مشکی ام زل می زنم به کاکتوسی که تازه از کناره هاش جوونه های کوچولو زده بیرون.با خودم فکر می کنم مثل صحرای تو فیلم رنگو.دلم هوس آب پرتقال می کنه اما نه پرتقال هست نه آب پرتقال.روی میز آروم ضرب می گیرم و با یه دست فنجون رو از لبه هاش بلند می کنم.مزه ی همیشگی رو نمی ده این کافی میکس حتی دایجستیو ها هم مثل سابق نیست.تلفن سه بار پشت سر هم زنگ می خوره و بعد می ره روی پیغام گیر.صدای خودم رو از پیغام گیر می شنوم که درخواست می کنم پیغام بزارن.اما کسی پیغامی نمی زاره.فنجونو می زارم تو ظرفشویی و لپ تاپمو روشن می کنم.رمزشو می زنم و صدای همیشگی ویندوزش بلند می شه.صبر می کنم تا صفحه ی جیمیل بالا بیاد اما اندازه ی یه قرن طول می کشه .تصمیم می گیرم سرویس دهنده ی اینترنتم رو عوض کنم.124 تا ایمیل خونده نشده دارم.بالا تا پایین صفحه رو اسکرول می کنم و مهم تریناشو استار می زنم تا سر فرصت بخونم.خیلیاشون طبق معمول خواهش و تمناهایی هستن که معمولا"بی جواب می زارمشون.درخواست فول تکست مقالات معمولی ترینشونه که یه راست تیک می خورن و سر از سطل آشغال در می آرن.حوصله ندارم به سایت هایی که هر روز سر می زنم سربزنم حتی برای وبلاگم هم پست جدید نمی نویسم.پاهامو می زارم رویِ پافِ کنار کاناپه و دلم می خواد امروز اول اسفند سال 87 باشه.دوباره تلفن زنگ می زنه و اینبار صدای خودمو با دقت بیشتری می شنوم.می گم:"لطفا"پیغام بزارید" مهربون نمی گم این جمله رو.انگار عصبی م که چرا کسی زنگ زده و تلفن رفته رو پیغام گیر و من مجبور شدم حرف بزنم.یه بار خواستم قضیه رو خیلی فانتزی و رمانتیک کنم یه جمله ضبط کردم که قند تو دلم آب کرد و خیلی شیک و تر و تمیز از آب دراومد اما انقدر طولانی بود که هیچ کس تا تهش رو گوش نمی داد و وسطاش بوق ممتد شنیده می شد.حیف اون همه ذوقی که گذاشتم و اون جمله رو ضبط کردم.آدما معمولا"از شنیدن صدای پیغام گیر وحشت دارن و تا می فهمن کسی خونه نیست سریع قطع می کنن در حالیکه من عاشق پیغام گذاشتن و پیغام خوندنم.یعنی وقتی میام خونه و می بینم چراغ تلفن داره چشمک می زنه یا ایمیلم رو باز می کنم و می بینم کامنت یا ایمیل جدید دارم کلی ذوق زده می شم.جیمیل رو که می بندم خوردنی های روی دسک تاپ بهم چشمک می زنن.عاشق گذاشتن خوراکی رو بک گراند لپ تاپمم.چند تا پن کیک برشته است که روی هم چیده شده و یکی داره از بالا روش عسل می ریزه.دلم ضعف می ره و پا می شم چند تا تست رو می زارم توی توستر .سه تا بیب که می زنه میفههمم موقش رسیده تا کره رو هم از توی یخچال در بیارم و ایضا"مربا رو .به ترتیب می آن روی تست و بعد زیر دندونای من.خرت خرت نون درست تو صفحه ای که دارم یه عکس رنگی از یه لباس راه راه رو سیو می کنم می پیچه تو گوشم.ارور می ده و سیو نمی شه. نوشته این عکس قبلا"سیو شده می خواید جایگزین قبلی بشه noرو انتخاب می کنم و می رم سراغ عکس بعدی.صدای زنگ همیشگی آیفون های تصویری می پیچه تو سرم.یه آقای خیلی خیلی ژولیده و اخمو با یه دستگاه بزرگ زل زده تو مانیتور و می گه مامورِ گازه.دکمه ای رو که کنارش عکس کلید داره رو با تردید می زنم با احتمال 1 درصد که به جای مامور گاز در رو روی یه دزد یا یه آدم خلافکار باز کردم.مامور مورد نظر تا پله ی یازدهم بالا می آد همونجایی که کنتور گاز هست .قدمهاشو می شمرم و مواظبم از یازده تا بیشتر نشه.در رو با شدت پشت سرش می بنده و من برمی گردم سر سیو کردن عکسام.صدای بیبِ چت جیمیلم در می آد پرسیده امروز وقت داری بریم نشر چشمه؟ و یه علامت سوال بزرگ.دارم می افتم باز تو رودروایستی که دستم می ره سمت دکمه ای که حرف نون روش نوشته .می نویسم نه و در دنبالش امروز خیلی کار دارم.فکر می کنم فقط حوصله ندارم اما می نویسم شلوغه سرم.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۸
سنجاق شده به :

روزِخاصِ ما آدم ها

این روزا هر چی به روز تولدم نزدیک می شم بیشتر به گذشتِ این بیست و خورده ای سال فکر می کنم.خیلی دوست دارم بدونم چند نفر دیگه مثل من تو اولین روز از دومین ماه سومین فصل همون سالی که من به دنیا اومدم به دنیا اومدن.این روزا هر چی بیشتر به روز تولم نزدیک می شم نمی دونم چرا دلم می خواد برگردم به گذشته و تولد 10 سالگیمو جشن بگیرم.روزایی که بی غل و غش بودند،دوست داشتنی بودند،ازته دل همه شاد بودند،من می نشستم جلوی یه کیک بزرگ و بقیه پشت سر من در حالیکه می گفتند"سیب" و چند تا از دندون های جلویی شون هم افتاده بود عکس می گرفتند،دلم همون روزایی رو می خواد که دوست داشتم زودتر بزرگ بشم و عدد شمعِ روی کیکم دو رقمی بشه،روزایی که تنها دغدغه ام بزرگ شدن و بیست گرفتن بود.این روزا روز تولد آدما خیلی خاص نیست،مثل باقی روزهاست،تو شلوغ پلوغی های زندگی شهری و گرفتاری های روزانه گم شده.وقتی می شه با یه اس ام اس و چند تا اسمایل خشک و خالی تبریک گفت آدما کمتر برای تبریک تولد به دیدن همدیگه می رن.باز هم جای شکرش باقیِ که عده ای دقیقا"همون روز تولد اس ام اس می زنن و تبریک می گن یه عده که دو هفته بعد تازه یادشون می افته و هر سال هم دقیقا"همون دو هفته بعد اس ام اس می زنن و بهونه شون فراموشیِ.گاهی وقتا می خوام سر تکنولوژی داد بکشم.اگه تلفن نبود،اگه نمی شد اس ام اس زد،اگه اسکایپ نبود حداقل آدما همدیگه رو شاید تو روز تولدشون می دیدند،همدیگه رو بغل می کردند و احساس واقعی تری داشتند.روز تولد همه ی ما آدم بزرگا دستِ کم یه روز غمگینه از نظر من، درست مثل لحظه ی تحویل سال می مونه.یه جورایی آدما تو روزای باقی مونده به روز تولدشون بیشتر توی فکر و خیالن.فکر روزای از دست رفته و روزای نیومده شاید.فکر لحظه هایی که به اشتباه قدر ندونستن و سال های نامعلوم پیش رو.هر چی هست من هم این روزها سخت مشغول گذشته و آینده و پل ارتباطی بین این دو هستم.

پ.ن.یه همکلاسی داشتم تو پیش دانشگاهی که از وقتی رفتیم دانشگاه تا به امروز که تقریبا"8 سال میگذره نه دیدمش نه با هم حتی تلفنی حرف زدیم نه تو شبکه های اجتماعی دنبال همدیگه ایم ،تنها چیزی هم که ازش می دونم اسم وفامیلشه اما هر سال درست تو روز تولدم برام اس ام اس تبریک می فرسته.نه یک روز زودتر نه دیرتر و تا سال بعد سکوت می کنه.برام جای سواله واقعا".

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢٩
سنجاق شده به :

تغییراتی که نوستالژی هایمان را می دزدند

این روزا اسم همه ی خیابون ها رو با دقت می خونم و سعی می کنم بیشتر از قبل به خاطر بسپارمشون،تقاطع های اصلی و فرعی هر خیابون و جاهای مهمی که توی هر خیابون هست و یا بود رو بیشتر تو ذهنم مرور می کنم و به تغییراتی که کردند بیشتر فکر می کنم.دانشجو که بودیم بین همکلاسی ها تهران شناسیِ من از همه بهتر بود.می دونستم بهترین شیرینی فروشی های شهر تو کدوم خیابون ها هستند،از کجا می شه گل های لوسیَن توسِ تازه خرید،ذرت مکزیکی های کدوم دکه ی شهر از همه خوشمزه تره و ادویه های خاص تری بهش می زنن و پنیرش هم به اندازه است،امشب تو کدوم نقطه ی شهر یه برنامه ی مفرح تفریحی برپاست،کدوم گالری آثار کدوم هنرمند رو به معرض نمایش گذاشته،از کجا می شه کتابای نایاب رو پیدا کرد،از کدوم مسیر بری سریعتر به مقصد می رسی،کدوم پارک ها برای پیاده روی و یا دویدن های صبح زود روزهای تعطیل مناسب ترند،چه غذایی از چه رستورانی بهترینه،بلیط کدوم سینماها نیم بهاست و چیزایی از این قبیل.این روزا به چهره ی شهر و تفاوت هایی که تو این همه سال،از سال های دانشجویی تا به امروز تو خیابون ها ایجاد شده بیشتر توجه می کنم پارکینگ های طبقاتی که بازار میوه و تره بار شدن،شعبه ای از بوف که جاشو به بانک شهر داده،گل فروشی ای که برای همیشه بسته و رفته،خرابه ی بزرگی که به یه بیمارستان مجهز تبدیل شده،ساختمون هایی که خراب شده اند و در طرح تعریض شهرداری افتاده اند،تغییر محل ایستگاه های اتوبوس،تغییر یه کتابفروشی به اغذیه فروشی،رنگ زدن در و دیوار شهر با رنگ پاش های دستی و فوری،ماشین های گرون قیمتی که تا چند سال پیش تو خیابون ها نبودند،تبلیغات مدرن بعضی از شرکت ها روی بنر های تبلیغاتی،سر در های بی ریخت و قیافه و زمخت دانشگاه ها،خطوط در هم و برهم و شلوغ اتوبوس های ظاهرا" تندرویی به اسم بی آر تی،برج هایی که پس از گذشت چند سال از برپاییِ اسکلتشون همچنان به همون شکل و شمایل رها شده اند و زنگ زده اند،مغازه های لوازم خانگی فروشی که آبمعدنی خنک هم می فروشند،واگن های رنگ و رو رفته و کهنه ی قطار شهری که بوی کهنه گی می دهند،قطع چنارهای ولیعصر،دست فروش هایی که قبلا"نبوده اند و حالا هستند،حرکت نامنظم کالسکه ها و چرخ دستی های خرید توی پیاده رو ها ،رنگ زدن دوباره و چندباره ی نرده های وسط خیابان ها،دزدیدن مجسمه های شهری،دست فروشانی که اصرار دارند یا به زور به تو دستمال کاغذی بفروشند و یا شیشه ی ماشینت را پاک کنند و خیلی چیزای دیگه که قبلا"بودند اما الان دیگه نیستند.تغییراتی که بعضا"بدجوری آزارمان می دهندو نوستالژی هایمان را می دزدند. دارم فکر می کنم زیبایی های شهر فقط گاهی در شب ها و به حکم چراغ های نئون دیده می شه و زشتی ها و تاریکی هاش دقیقا" توی روز روشن.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢۳
سنجاق شده به :

کتاب هایی که خوانده نمی شوند دیگر

شور و حالی توی شهر نیست این روزا.از همه بیشتر کتابفروشی ها .همه خلوت و خالی از آدم شده اند.دست هیچ کس هیچ کیسه ی خریدی نیست و آدما به همون آرومی که وارد می شن به همون آرومی هم می رن بیرون .امروز به 3 تا کتابفروشی سر زدم اما همشون توی یه همچین وضعیت اسف باری به سر می بردن و یه جورایی هم حق دارند مردم.2 سال پیش با 30 هزار تومن دوره ی 5  جلدی کتاب تهران قدیم رو گرفتم امروز با همون فقط می تونی یه کتاب صد و خورده ای صفحه ای از اورهان پاموک رو بخری.آدما تو این شرایط ترجیح می دن محصولات فرهنگی مثل کتاب و مجله رو از سبد خریدهاشون حذف کنن و به جاش مایحتاج روزانه شونو تهیه کنن که البته به نظرشون واجب تره.این وضعیت فقط مختص کتابفروشی ها نیست .رستوران ها خالی،کافه ها خالی تر و اتوبوس ها پر و پرتر دارند می شن .اما دلم امروز برای کتابفروشی هایی که روزی خیلی از اینی که هست پررونق تر بودند به شدت گرفت.دلم برای توی صف وایستادن برای پرداختن پول کتابایی که خریده بودم تنگ شد.دلم برای کتابایی که با سه برابر قیمت دو سال پیششون به سختی به فروش می رن سوخت.برای کتابایی که آدمای کمتری می خوننشون و صرفا"جهت تزئین هستند در ویترین کتابفروشی ها.

باز نشر این مطلب در لینک زن

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢٢
سنجاق شده به :

هنوز های من

هنوز روی خیلی چیزها تاکید دارم.هنوز اصرار دارم کتابی رو که خریدم حتی اگه قصه اش جذبم نکنه تا به آخر بخونمش حتی با شکنجه ی زیاد.هنوز اصرار دارم تا وقتی خوندن همه ی کتابایی که خریدم تموم نشدن کتاب تازه ای نخرم،هنوز هم از خیابون های شلوغ بیزارم و هیچ وقت چای رو با قند نمی خورم.هنوز مثل بچگیا دوست دارم کتابامو افقی بچینم تا بیشتر به نظر بیان.هنوز هم نمی تونم از آبخوری های پارک آب بخورم.هنوز از گیر کردن لایِ گیتِ بلیطِ مترو می ترسم.هنوز یاد نگرفتم چطوری خیلی بی عیبُ نقص سوت بزنم،هنوز مثل بچگیا همچین که یه خورده هوا سرد می شه لباس زمستونیامو زود از چمدون در میارم،من هنوز نمی تونم شال گردن رو اونقدر خوب بپیچم دور دماغُ دهنم که هم بتونم خوب حرف بزنم هم خوب نفس بکشم،هیچ وقت هم یاد نگرفتم اون رو کراواتی ببندم دور گردنم.بچه که بودم مامانم یه گره بزرگ می زد پشت شال گردن که بال هاش از دو طرف می افتاد روی شونه ام و اون گره بزرگ پشت گردنم یه چیز زائد و سنگین بود انگار.زمستونا از هیچی به اندازه ی شال گردن پیچیدن بدم نمی اومد برعکس عاشق دستکش بودم.هنوز دلم برای اون گربه ای که بی هوا از من به بهونه ی انواعُ اقسام مریضی ها جداش کردند تنگ می شه.هنوز خاطرات بعضی کوچه ها،بعضی خیابان ها و بعضی کافه ها حالم رو جا میاره،هنوز بوک مارک می زارم لای کتاب های خونده نشده ام و دستِ راستم رو هم هیچ وقت خوب لاک نمی زنم.هنوز نتوانستم به هیچ ورزشی دل ببندم و دلم می خواد با تمام پول های توی جیبم کتاب بخرم.هنوز ترس ها،نگرانی ها و سوال های ذهنم رو می نویسم و عاشق دعواهای خیابانیَم.هنوز از همه ی منشی های دکترها بدم می آد و از رفتن به بانک بیزارم.هنوز مثل بچگی ها دلم می خواد هر بار که قدم برمی دارم هر پایم را روی یک سنگفرش بذارم.هنوز برام معمای خیلی چیزها حل نشده مثل جریان برق در سیم ها.هنوز گاهی مثل بچگی ها فکر می کنم شاید یک روز آسمان بیفتد روی پشت بام ما و من باید مراقب ستاره ها باشم که کسی پایش را روی آن ها نگذارد.هنوز با خطوط امضاهایی که می کنم در گیرم و ایضا"با هسته ی بزرگ وسط انبه.هنوز کوله را به کیف های بزرگ و سنگین زنانه ترجیح میدم و یا آل استارهایم را به کفش های پاشنه بلند و شال را به روسری حتی و من با وجود همه ی این سال ها هنوز هم به تنهایی عادت نکرده ام .

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٦
سنجاق شده به :

احساس مثبت من

برای من هیچی تو طبیعت به درد نخور و زائد نیست.یعنی یه مدتیه نگاهم به دور و اطرافم عوض شده و هر چیزی می بینم یه کاربردی براش پیدا می کنم و یا فکر می کنم ممکنه این به چه کاری بیاد و من چجوری می تونم ازش یه جور خوبی استفاده کنم.اینه که مثلا"وقتی دارم تو مسافرت چوب و گلُ سنگریزه و گوش ماهیُ اینجور چیزا جمع می کنم همه اینجوری می شنتعجبیا مثلا"می گردم دنبال پوست گردوهای نصف شده یا میوه های کاجُ برگ های خشک و خلاصه هر چیزی که بهم حس خوبی بده.از کنفُ نخ های رنگیُ دکمه و آهن ربا هم نباید در این میونه غافل شد.جدیدا"هم که هیچ قوطی کنسرو خالی یا بطری پلاستیکی شیر رو دور نمی ندازم و همشون یا می شن گلدون یا جا شمعی و از این قبیل.بعد حالا جالب تر از همه ی اینا واکنش های اطرافیانمه به جمع آوری اینجور چیزا که اولش اینطوریَنتعجب همون طور که گفتم و بعدش اینطوری می شنتشویق و منم اولش اینطوریَمافسوس بعد اینطوری می شمدل شکسته ولی خب در نهایت می شم اینلبخندهورا.حالا خیلیا دارن همه ی ظرفای خالی موادی که خریدنُ تموم شده رو نگه می دارن،خرده پارچه و روباناشونو دور نمی ندازن همه تو مسافرتا می گردن ببینن اینجور چیزایی که من جمع می کنم کجاها پیدا می شه زود بدوئن زودتر از من جمعشون کنن.خب منم کلی خوچحال می باشم از این مورد.آخ که من کیف می کنم می بینم یکی داره از درخت صاف می ره بالا برگ سوزنیِ کاج بچینه یا تو ساحل داره دنبال سنگریزه های صافُ براق می گرده.اصلا"زندگی یعنی همین.یعنی از بی مصرفا با مصرف بسازیم.یعنی نگاهمونو عوض کنیم و به جای خریدن خودمون دست به کار بشیم،یعنی به چیزای دور ریختنی مهربون تر نگاه کنیم.آخِی الان احساس معلمی رو دارم که شاگرداش نمرات امتحان پایان ترمشون همه 20 شده نشسته تو دفتر مدرسه داره چای با بیسکوئیت می خوره.بعله اینچنین احساسی داریم ما.مژه

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٠
سنجاق شده به :

قرار پاییزی

بیا یه بعدازظهر پاییزی بشینیم روی صندلی های قرمز خوشرنگمون کنار پنجره.من برات یغما بخونم و تو به کاکتوسا آب بدی.بعدشم عود روشن کنیم و  نسکافه بخوریم و صد بار به آهنگ "خورشید خانوم" گوش بدیم.این بعدازظهر های پاییزی چرا جونِ سابق رو ندارند.نه بادی نه هوایی که ابری بشه نه آسمونی که بغض کنه و بباره.پس این بارون ها کجا توی ترافیک آسمون گیر کردند؟چرا چراغ براشون سبز نمی شه؟ما که مُردیم از بس انتظار کشیدیم.انگار هیچ اشاره ای به پاییز نیست این روزها.انارها که درست و حسابی نرسیده اند و خرمالو ها هم بی نهایت گس هستند.اما تو قرار کنار پنجره امان را فراموش نکن.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٠
سنجاق شده به :

کاملا"اتفاقی

یادمه از بچگی از هیچ چیزی به اندازه ی دور انداختن چیزای مورد علاقه ام اونم بدون اجازه بدم نمی اومده.یه خاطره ی خیلی بدی هم که از این قضیه دارم اینه که وقتی  دبستان می رفتم اشتراک کتاب های کانون پرورش فکری کودکان رو داشتم و از بین همه ی اون کتابایی که واسم می فرستادند یه کتابی بود که فقط یادمه نویسنده اش چخوف بود و داستانش به طور مشخصی یادم نیست جلدش سبز بود و به خاطر صحافیه بدش صفحاتش ورق ورق شده بود-تاکید می کنم صحافی بد چرا که من کلا"در نگه داری کتابام خیلی خیلی وسواس داشتم و دارم-خلاصه یه روزی از اون روزا که من خونه نبودم پدر محترم تصور می کنن این کتاب که پاره شده و اصلا"معلوم نیست چند تا از برگه هاشم شاید گم شده باشه اونو راهی سطل آشغال می کنن.یکی هم نبوده بگه آخه کی کتاب رو می ندازه سطل آشغال؟البته پدر جان بنده خودشون به شدت عاشق مطالعه هستند و این کار به شدت از ایشون در اون دوره بعید می نمود.حالا بماند چقدر سر این قضیه اشک تمساح ریختم و چخوف چخوف کردم.
تا اینجا رو داشته باشید.من کلا"عاشق نوستالژی هستم و حسابی هر چیزی رو که مربوط به گذشته و مخصوصا"گذشته های نسبتا"دور باشه رو نگه داشته ام.از دفتر مشق کلاس اول دبستانم رو تا جامدادی و کیف و لباس های فرم اون موقع.روی بی هوا دور ریختن این جور چیزها هم به شدت حساسم.چند سال پیش اما باز خیلی کاملا"اتفاقی و ناخواسته یکی از همین نوستالژی آور ترین وسایل اون دوره رو از دست دادم.چرا که اهالی خونه اون رو چیز زائدی تصور کرده بودند و باز بر حسب عادت بدون اطلاع بنده انداخته بودنش دور.
الانم چند هفته است دارم دنبال ستِ رنگ های وینزور و اکریلیک ،قلم مو و پالت نقاشیم می گردم.مطمئنم همه شون در یک اقدام شجاعانه و طی یک عملیات شبانه گم و گور یا بهتر بگم نیست و نابود شدند بنا به دلایل معلوم و ذکر شده در بالا.من الان باید وسایلم رو کجا بزارم تا از نبودشون غافلگیر نشم.مثلا"کتابخونمو کجا قایمش کنم تا یه دفعه سر از سمساری در نیاره؟این روزا همش ذهنم درگیر قایم کردن وسایلمه که بدون هماهنگی همشون ناپدید می شن.نگران

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٩
سنجاق شده به :

بی هویتی تحصیلی

دبستانی که تا کلاس پنجم توش درس خوندم الان شده مدرسه ی پسرونه و من چقدر حرص می خورم هر دفعه که از جلوش رد می شم.مدرسه ی راهنماییم هم بعد از دو سال که من ازش جدا شدم و رفتم دبیرستان شد راهنمایی پسرانه ی رشد.حالا اون زیاد حرص خوردن نداره چون خاطره ی چندانی از دوره ی راهنماییم ندارم و به نظرم این دوره تو دوره های آموزشی خیلی زائده.اصلا"نمی فهمی چکاره ای .کوچیکی یا بزرگی؟من که هنوزم به فلسفه ی این مقطع اضافی و بیخود پی نبردم واقعا".هر دو تا مقطع هم رفتم یه دبیرستان یعنی سال اول و دوم یه دبیرستان بودم که الان شده مهد کودک و آمادگی پیش دبستانی و سال سوم و پیش دانشگاهی هم می رفتم یه دبیرستان دیگه که الان شده حسینیهتعجب حالا من حتی یه مدرسه از اول تا آخر تحصیلم ندارم که به عنوان نوستالژی برم جلوی درش وایستم یکی رو هم که تو رفتن به گذشته و آه کشیدن خبره باشه رو با خودم ببرم بعد به خودم ببالم و هی بگم آخی اینجا من یه زمانی درس می خوندم.کی باورش می شه آخه؟نگران دلم به دانشکده مون خوش بود که روی دیواراش نوشتن تخریب و اونم به این زودیا خراب می شه و با خراب شدنش کل سابقه ی تحصیلیه من می ره زیر سوال کلا".کاش حداقل یه عکسی چیزی از سر درهاشون گرفته بودم که حالا اینجوری دچار بی هویتی نشم حداقل.افسوس

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٧
سنجاق شده به :

نورهای جادویی

منظره ی شهر این شبا قشنگ شده.کافیه یه شب از ابتدای اتوبان همت تا انتهای اتوبان رو بدون هیچ ترافیکی برونید تا به حرف من برسید.این روزا مثل اینکه بیشتر به تاثیر نورپردازی در محیط های شهری پی برده اند و شهر توی شب بسیار زنده و بیداره.این روزا باید از ریسه های نور ممتد و مستقیمی که در حاشیه ی پل های اتوبان ها نصب شده اند تشکر کرد.باید به قدرت نورپردازی در زیبا سازی شهر ایمان آورد.باید سرت رو بالا بگیری و برج میلاد رو حالا تو این شبا ببینی که چقدر حس خوبی به تو می ده دیدنش.می خوام بگم لازم نیست حتما"چیزی از پایه و اساس زیبا باشه تا زیبا دیده بشه.گاهی می شه با ترفندهای هنرمندانه و رنگ و لعاب های اینچنینی دیوار های سیمانی و تیره و رنگ پریده و ساختمان های بی روح و قدیمی رو جان تازه ای بخشید و هزینه ی چندانی هم نکرد.گاهی فقط همین که چیزی هست و کاربردی دارد برای ما کافیه غافل از اینکه آیا آن چیز زیبا هم هست؟آیا خوشحالمون می کنه؟حالمون رو خوب می کنه آیا؟ بعضی وقت ها بد نیست به روحمون هم بها بدهیم و زیبایی های ظاهری برامون پررنگتر شوند گاهی.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱
سنجاق شده به :

جا می مانیم گاهی

کتاب جدید "خالد حسینی"رو هنوز نخوندم اما جسته و گریخته چیزهایی شنیدم ازش.تصور می کنم اگه تمِ بادبادک باز و یا هزار خورشید تابان رو داشته باشه موفقیت خوبی کسب کنه.موضوع این پست اصلا"راجع به کتاب تازه ی خالد حسینی نیست مسئله اینه که خیلی خیلی دلم می خواد به روز باشم و با تغییرات روز پیش برم اما خب بعضی وقتا واقعا"امکانش نیست.مثلا"خیلی دلم می خواد به محض اینکه فیلم جدید و قابل تاملی اومد روی پرده ی سینما جزو اولین کسانی باشم که اون فیلم رو می بینم،یا کتاب تازه ای که منتشر شد خیلی سریع بخرمش و از قافله ی خواننده ها عقب نیافتم.یا آلبوم موسیقی جدیدی که به بازار می آد سریع با خبر بشم و بهش گوش بدم.می دونید این روزا به روز بودن و سریع از وقایع خبر دار شدن خیلی سخت نیست انقدر تبلیغات و سایت های خبر رسان زیاد شده که تو از تمام وقایع با خبر می شی مهم اینه که چقدر برای به روز بودن و به روز موندن وقت بزاری.از طرفی اونقدر همه چی به سرعت در حال تولید شدنه که آدم اگه یه کوچولو جا بمونه از خیلی چیزها جا مونده.رسیدگی همزمان به همه ی علایق هم جدا"کار دشواریه و اگه قرار باشه آدم به همه ی علائق فرهنگی ش برسه هم وقت زیادی می خواد و هم هزینه بالایی رو طلب می کنه .قبلنا کتاب خوندن یه تفریح ارزون محسوب می شد برای ما کتاب خونا.کافی بود کتابتو برداریُ به نزدیک ترین پارک به خونه بری و هم از طبیعت استفاده کنی و هم کتاب بخونی اما با وجود گرونی کتاب این روزا حتی کتاب درست حسابی خوندن هم جزو آرزوها شده.حتی گاهی بین دو انتخاب هم مردد هستی.اینه که گاهی احساس می کنم جا موندم و این بسیار حس بدی است.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢۳
سنجاق شده به :

پیک نیک دو نفره

گاهی می شود خیلی ساده به یک پیک نیک دو نفره رفت..

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢۱
سنجاق شده به :

روزهای کوتاه زندگی

با وجود روزای بدی که هست و این روزا زیاد می شه نمونه هاشو تو زندگی خودمون و آدمایِ اطرافمون پیدا کرد و بعضی وقتا اجتناب ناپذیرند ،باید زندگی کرد و نه تنها زندگی کرد که باید خوب زندگی کرد.خوب زندگی کردن برای هر کسی معنای متفاوتی داره اما به طور کل خوب زندگی کردن یعنی از زندگی لذت بردن به نظر من.حالا هر کسی به نحوی از زندگی لذت می بره.یکی با خودش قرار می زاره که هفته ای یک کتاب بخونه،یکی با موسیقی حالُ هوایِ روزشو عوض می کنه،یکی با خرید کردن چیزایی که دوست داره به زندگیش رنگ می ده،یکی دوست های خوب پیدا می کنه و روابط اجتماعی ش رو گسترش می ده،یکی ایده های مختلفی رو که تو ذهنش داره پیاده می کنه ، از خلاقیتش استفاده می کنه و یه چیز نو می سازه ،یکی یه رشته ی ورزشی رو دنبال می کنه ،یکی با فناوری و شاخه های اون سرگرمه و یه گیکِ به تمام معناست و زندگیشو با گجت های مختلفی که به بازار می آد پر می کنه،یکی عاشق گل و گیاهه و دوست خوب کاکتوسا و کلیه ی درختچه هاست،هر کسی با یه چیزی احساس بهتری پیدا می کنه و خاص می شه.زندگی خیلی کوتاهه و تا بیایم به خودمون بجنبیم روزایِ خوبمون رو به پایان می رسه .پس بهتره هر چه زودتر لذت زندگیمونو پیدا کنیم،خاص باشیم و از لحظه لحظه ی زندگیمون لذت ببریم.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱۸
سنجاق شده به :

خوب،بد،معمولی

من کلا"اینجوریَم که کاری رو که حسش نیاد انجام نمی دم.مواقعی هست که حسِ همه چی با هم می آد یعنی اون روز یه روزِ فوق العاده شلوغ می شه که آخر شب از شدت خستگی اصلا"خوابم نمی بره.تو این روزا هم حسِ کتاب خوندن دارم،هم پیاده روی،هم مرتب کردن خونه و وسایل شخصی ام هم تماشای فیلم هم خرید هم نوشتن پست جدید هم آشپزی هم همه چی کلا".انقدر از صبح تا شب اینورُ اونور می رم و کارایِ مختلف انجام می دم که از خودم تعجب می کنم.اما...بعضی روزا هم هست که انگیزه ام به طور کامل ته می کشه و حالا هزار تا کار انجام نداده دارم ولی چون حسش نیست همین جوری فقط حرص می خورم که چرا من حس هیچ کاری رو ندارم الان.یعنی می خوام بگم اینطوری نیست که من مثلا"خودمو مجبور به انجام دادن کارایی کنم که حس انجام دادنشونو ندارم .وای این روزا کلا"فاجعه است.از صبح همین جوری خمیازه می کشم به انبوه کارهایِ انجام نشده نگاه می کنم.هی می رم یه کتابی بردارم بخونم به یه خط نرسیده بوک مارکم رو برمی دارم کتابو نشونه می زارم و مستاصلم من این روزا.حالا یه وجه تشابه بین این دو نوع روز اینه که در پایانِ هر دو روز به شدت بد خواب می شم.یکی از خستگی و دیگری از بیکاری.البته این وسط روزای متوسطی هم هستن که من عاشق این روزام.همه چی سرجاشه و هم حس یه سری کارا هست که تو انجامشون می دی و هم حس یه سری کارا نیست که خیلی هم مهم نیست میزاری واسه روزایی که حسش اومد.فوق العاده نیستن این روزا؟

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱۸
سنجاق شده به :

اینجا تهران است و من تو را دوست ندارم

تویِ تهران نمی شه با خیالِ راحت و با آرامش پیاده روی کرد.این مورد یه آرزویِ محال شده جدا".اینو میگم چون پیاده رو های تهران انقدر چاله چوله و سنگفرش های لق داره که اگه زیرِ پاتو نگاه نکنی هر آن ولو می شی کف پیاده رو.شهرداری هر روز صبح یه جا رو گود می کنه و فرداش همون جا رو پر می کنه و پس فرداش دوباره همون جایِ قبلی رو گود می کنه.من واقعا"از کار این شهرداری اصلا"سر در نیاوردم تا الان.تعجبآرامشی هم که در این پیاده روی ها موجود نیست انقدر صدای بوق ماشینا و انواع و اقسام صداهای فروشنده ها تو خیابونا جریان داره که آدم نمی تونه از پیاده روی اش لذت ببره.آسمون رو هم در طی این پیاده روی ها نمی شه دید یا درخت جلوشو گرفته یا برج یا از بس دود گرفته س که اصلا"چیزی دیده نمی شه.حالا پیاده روی تو هوای برفی که دیگه یه آرزو شده.آدما تو تهران به محض اینکه زمستون شروع می شه از همون اولش چشمشون به آسمونه که یه چیکه برف ببینن و همچین که یه پوش برف از آسمون میاداز خونه شیرجه می زنن بیرون به برف بازی.حالا برف اندازه ی نیم سانت هم روی زمین نیست.اینجا حتی نمی شه با خیال راحت از مناظر شهری عکس گرفت.آدما طوری نگات می کنن که انگار همین الان می خوای عکسشونو توی اینترنت آپلود کنی و به دوربینت خیلی فاجعه آمیز نگاه می کنن و اونقدر بهت خیره می شن تا از خیر عکس گرفتنِ مثلا"از یه درخت بگذری .توی تهران امکانات ورزشی یا محدوده یا گسترده.محدوداشو کاری نداریم اما گسترده هاش اونقدر غیرقابل دسترس و گرون هستند که بچه ها تو حوض میدون های شهر شنا می کنن.سوالاینجا دیر بجنبی جا می مونی و زرنگ نباشی می بازی.توی تهران اینجوریه که برای یه کوتاهیِ ساده ی مو که می ری باید حواست باشه که فریب  حرفایِ آرایشگرها رو مبنی بر مانیکورُ ماساژُ این جور چیزا نخوری و با جیبِ خالی برنگردی خونه.باید اینجا حواست باشه که میوه فروش حتما"ته کیسه ی پلاستیکیه میوه چند تا میوه ی گندیده انداخته و یادت نره که حتما"درشون بیاری و با میوه های سالم تعویضشون کنی.باید انقدر پافشاری کنی و برای فروشنده دلیل بیاری تا به جای باقیِ پولت آدامس نندازه تو کیسه ی خریدت.و مواظب باشی که پشت چراغ قرمز عطسه نکنی چون پلیس هایی هستند که در کمین شما نشسته اند تا شما رو بابت عطسه جریمه کنند و براش هزار تا مفادُ بندُ تبصره و قانون هم دارند.باید حتی مواظب چراغ راهنمایی بود که یکدفعه از شماره 110 سبز به 0 قرمز تغییر پیدا می کنه و تو مجبوری یه دفعه بزنی روی ترمز و همچین که رد کوچیکی از چرخ ماشینت بیفته بعد از خط عابر پیاده پلیس کروکی می کشه و تو جریمه می شی.نگران حتی باید مواظب این ساختمونایی که تازه می سازن هم باید بود چون بی هوا ممکنه یه چیزی از بالا بیفته رو سرت و لِهِت کنه درجا.دکتر رفتن هم تو تهران شدیدا"حواسِ جمع می خواد،چون حواست نباشه یا پرده ی گوشِت رو پاره می کنن یا داروهای ممنوعه از طرف وزارت بهداشت تجویز می کنن یا یه چیزی رو حین عمل تو بدنت جا می زارن.درسته که هر کدوم از این اتفاقا تو جاهایِ دیگه هم غیر قابل پیش بینیه اما اینجا تو تهران وضعیتش خیلی وخیم تره.اینجا تهران است اما چاره ای نیست...

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱۳
سنجاق شده به :

رقیق شو

این روزا در مقابل اصرار بچه هایی که تو خیابون فالُ گل می فروشند یا اصرار دارن شیشه ی ماشین رو پاک کنن واکنش خنثی ای دارم و خیلی راحت از کنارشون رد می شم ،این روزا دلم نمی سوزه برای زنی که با یه بچه ی کوچیک کنار خیابون داره دستمال کاغذی می فروشه.حتی نگاهی هم به دست های کسی که با التماس به شیشه می زنه نمی ندازم .قبلا" رقیق تر بود احساسم نسبت به اینجور آدما و مخصوصا"بچه های کوچیک.نمی دونم چه اتفاقی داره برام می افته.اتفاقِ بدیه به گمونم.این یعنی من بی تفاوت شدم؟این یعنی سنگدل شدم آیا؟الان دارم فکر می کنم من چرا قبلا"به خاطر دیدن یه همچین صحنه هایی از کودکان ِکار در خیابون ها هزار تا آه می کشیدمُ افسوس می خوردمُ این وضعیتُ به چالش می کشیدمُ اشک گوشه ی چشمام جمع می شد و آخرشم بهشون کمک می کردم ولی الان دیگه اینجوری نیست؟دلم اون آدمِ رقیقِ سابقُ می خواد.دارم دنبال علتِ یه همچین اتفاقی می گردم.من چند وقته به خاطر دیدنِ چنین صحنه هایی منقلب نشدم؟

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٢
سنجاق شده به :

ارتفاع چیز خوبی ست

بلندی ها رو دوست دارم.هر چند گاهی منو می ترسونن.اما ارتفاع همیشه برام جذاب بوده و هست.برای همینه که کوهنوردی رو به هر ورزش دیگه ای ترجیح می دم.ارتفاع به آدم یاد می ده که وقتی همه چیز از بالا خیلی کوچیکه زیاد زندگی رو سخت نگیری.وقتایی که از هواپیما به پایین نگاه می کنم بیشتر متوجه می شم ما آدما چه تلاش های مضبوحانه ای می کنیم و چقدر حرص می زنیم برای داشتن تکه ای از این زمین خاکی که از پنجره ی هواپیما به اندازه ی یک سکه 50 تومانی هم نیست.ارتفاع چیزه خوبیه کلا".برای آدمایی که می خوان رها بشن از قیدُ بندهایی که زندگی به هر نحو ممکن به دستُ پاشون بسته تلنگر خوبیه.از برج میلاد که به اتوبان شیخ فضل الله نگاه می کنی نوار باریکی می بینی از نور و ماشین هایی که از این بالا نمی شود قیمت شان را حتی حدس زد چون همه در شرایطی مساوی تک جراغی هستند که رد می شوند.و خانه ها که مکعب هایی از نورند و فرقی نمی کند اینجا در این مکعب تو مستاجر باشی یا صاحبخانه.برج هایی که سر به آسمان کشیده اند از اینجا مثل لوگوهای اسباب بازی می مانند که تویشان چراغ روشن کرده ای. از ارتفاع همه یکسانند و حس خوبی ست این.کاش آدم ها هر از چند گاهی به ارتفاع بیایند آن وقت شاید بیشتر زندگی کنند نه اینکه فقط زنده باشند.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱۱
سنجاق شده به :

بازی یا کتاب؟مسئله این است.

روزانه چند ساعت کتاب می خونید؟روزانه چند ساعت از وقتتون رو به کارایی اختصاص می دید که وقتتون رو به شدت تلف می کنه؟چقدر گیم بازی می کنید؟چقدر تی وی می بینید؟اگه از بچه ها این سوالا رو بپرسی می گن روزی 7، 8 ساعت گیم و کتاب خوندن یا هیچی یا نیم ساعت و بچه کتابخون ها هم فوق فوقش یک ساعت.این کتاب چرا کمتر از گیم بچه ها رو جذب می کنه واقعا"؟مشکل از کجاست؟از پدر و مادرهایی که به جای کتاب برای بچه هاشون اسپایدرمن و باب اسفنجی می خرند؟به جای کتابخونه پلی استیشنُ ایکس باکس بهشون هدیه می دن؟به جایِ اینکه ببرنشون شهر کتاب یا کتابفروشی می برن شهربازی یا توی استور؟به جای اینکه خودشون توی خونه یه کتاب یا روزنامه دستشون بگیرنُ بخونن تا الگوی بچه ها باشن مدام یا فوتبال نگاه می کنند یا پایِ کامپیوترند؟یا تقصیرِ تکنولوژیه که داره روز به روز پیشرفت می کنه و تبلت امروز جای کتاب رو گرفته.یا تقصیر فرهنگ سازیِ که بازی رو برای بچه ها جذاب تر نشون داده تا کتاب خوندن.تقصیرِ هر کسی هست این روند نتیجه ی چندان مثبتی در پی نخواهد داشت مسلما".چند روز پیش که شهر کتاب بودم بچه ها اومده بودند و برای اول مهر خرید می کردند.جالب بود که هیچ بچه ای سمت کتابهای مخصوص کودکان و نوجوانان نرفته بود و همه حوالیِ پازلُ مدادرنگی و جا مدادی ها پرسه می زدند.کاش یکی یه تحقیقی در این زمینه صورت بده.آخه بچه های ما بعدا"قراره چی بلد باشند؟کجاها کار کنند؟من الان به شدت نگرانمنگران

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٠
سنجاق شده به :

نه همین دماغِ زیباست ...

تعداد دخترُ پسرایی که رو دماغشون چسب زدن این روزا به صورت تصاعدی داره همین جوری بالا می ره و این یعنی دماغِ اصل داره نایاب می شه . اصلا"محاله از خونه بری بیرونُ یکی از اینا رو تو خیابون نبینی.مراجعه کنندگان به مطب دکترای گوشُ حلقُ بینی هم که دو دسته اند یا اونایی که دماغشونو عمل کردن و می خوان کارای بعد از عمل رو دماغشون انجام بشه یا اونایی هستن که می خوان عمل بشن و با تردید به دماغِ عمل شده ها نگاه می کنن و هی ازشون سوالای جورواجور راجع به عملُ کارِ دکتر می پرسن.این وسط اگه مثلا"برای یه مشکل ساده ی گوش به مطب این دکترا بری کاملا"مظلوم واقع می شی و اصلا"تصور می کنی اشتباه اومدی.یعنی محلی از اعراب نداری کلا".در واقع از تخصص گوشُ حلقُ بینی امروزه همون تخصص بینی کارِ اون دو تایِ دیگه رو انجام می ده و به نظرم چه کاریه خب عنوانِ این تخصص رو اینهمه طولانی می نویسن.نکته ی جالب اینجاست که این دکترا همون طور که دارن به حرفایِ تو راجع به مثلا"دردِ گوشت گوش می کنن مدام به دماغت فکر می کننُ یه ابرِ بزرگ با یه دماغِ چسب زده روش بالای سرشون ظاهر می شه.بعدشم مشکلتُ تمامو کمال به دماغت ربط می دن و حالا هر چی می گی من از دماغم راضی هستم و نمی خوام عملش کنم اصرار دارن که اگه عمل نکنی مثلا"انحراف بینی باعث می شه خون مسیرشُ کج کنه به گوشِت نرسه و منجر به مرگ می شه حتما"چشمکو اونقدر به آدم تلقین می کنن که آدم مشکل تنفسی پیدا می کنه واقعا".

جالب تر اینجاست که یکی یه آلبوم هم روی میز این دکتراست که عکس های قبل و بعد از عمل رو توش چسبوندن.یکی نیست بگه آخه تا چه حد فوتو شاپ.طرف قبل از عمل هم دماغش مشکل داشته،هم لاله ی گوشش،هم پوستش هم گودیِ زیر چشم داشته هم ابروهاش به هم ریخته بوده و به محض اینکه دماغشو عمل می کنه همه ی اینا معجزه می شه و اصلا"اون آدم بالکل عوض می شه و با یه عمل ساده ی دماغ همه ی این مشکلات حل می شه واقعا".عجبتعجب

بعضی آدم ها هم هستند که اصلا"هیچ مشکلی ندارن من نمی دونم چرا دست به یه همچین عملی می زنن.زدنِ خوشی زیر دل مفهومش اینجا صدق پیدا می کنه.بعضیام هستن که نقصای بزرگتری تو صورتشون دارن اما فقط دماغشونو می بینن.از بعضیام که می پرسی دلیلِ عملشونو می گن خب این روزا همه دارن عمل می کنن.جواب قانع کننده ای هم هست انصافا".

پ.ن.1:من هنوز توجیه نشدم یه دماغ اینقدری چقدر در میزان اعتماد به نفس نقش داره.یکی بیاد منو توجیه کنه لطفا"

پ.ن.2:یه دوستی داشتم سوراخ های بینی اش بعد از عمل قرینه از آب درنیومد امیدوارم در میزان اعتماد به نفسش تاثیر چندانی نذاشته باشه

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۸
سنجاق شده به :

این روزهای خوب

بعضی وقتا احساست خیلی مثبته.همه رو دوست داری،حتی چیزای بد مزه هم خوش طعم می شن اون وقتا.همه چیز به نظرت خوبُ عادلانه می آد،نسبت به خودت احساس خوبی داری،هیچ چی نمی تونه این حالِ خوب تو رو به هم بریزه،حتی منتظر باقیمونده ی پول کرایه تاکسی نمیمونی،تو آینه که نگاه می کنی از خودت راضی هستی،توی جمع حرف برای گفتن زیاد داری،این روزا شهر هم به نظرت زیباتر می آد،حتی احساسِ خوبتُ به بقیه هم انتقال می دی،دوست داری تو خیابون بستنی قیفی لیس بزنی و از روی جدول خیابونا راه بری،اینجور موقع ها هر چی پیاده می ری خسته نمی شی،اگه حتی از یه فروشگاه ِبزرگُ برند معروف حتی یه لاک هم بخری راضیت می کنه به جای نهار هم اگه یه بسته چیپسِ پرینگلز بخری تا شب پر از انرژی هستی،بعضی وقتا هست که اصلا" می آی می شینیُ همه ی داشته هاتو می شمری به جای نداشته هات،بعد ذوق می کنی از این همه داشته های کوچیک ولی خوب،بعضی وقتا همین که از یه دکه ی روزنامه فروشی یه همشهری داستان بخری حالتو خوب می کنه یا بعدازظهر بشینی با کسی که اندازه ی دنیا تو رو می فهمه چایی بخوری،شاید حتی آب دادن به گلدونا یا رنگ زدن کمد دیواری یا تا کردن لباسایِ شسته شده کلی حسِ مهم بودن بهت بده حتی.بعضی روزا اینجوریَن دیگه.خیلی شکلاتیُ خوشگلن.کارشون ری استارت کردن آدمای هنگ کرده است.پیش اومده براتون این روزا؟

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۸
سنجاق شده به :

جمعه های کسل

بعضی وقتا هست که آدم واقعا"نمی دونه از بین یه عالمه گزینه ی موجود باید کدومشو انتخاب کنه و به جای دو راهی می مونه سرِ هزار راهی.من الان تو یه همچین وضعیتی گیر افتادم.هزار تا گزینه برای گذروندن این بعدازظهرای جمعه ی کسل کننده دارم اما نمی دونم کدومشو انتخاب کنم و می دونم که دستِ آخر هیچ کدوم رو انتخاب نمی کنم.اصلا"خاصیت جمعه ها فقط همینه که آدم رو توی تصمیم گیری مستاصل کنن .گزینه هاای موجود:نمایشگاه نقاشی عکس های کوچک،سینما فیلم دهلیز،دیدن تئاتر"تو هرگز نخواهی گشت" ،پیاده روی،شهر کتاب و خریدن کتابایی که درست یه ماهه می خوام بخرمشون و فرصت نمی شه،موندن تو خونه و دیدن فیلم و کتاب خوندن،دویدن در پارک،رستوران گردی،تغییر دکوراسیون خونه.
من با این همه گزینه که دلم می خواد همشونو انجام بدم چیکار کنم آخه؟

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱
سنجاق شده به :

روزای بی حالُ حوصله گی

یه وقتایی هست اصلا"حوصله نداری از خونه بری بیرون ولی حالا به هر دلیلی مجبوری.دقیقا"همون روز هم گرمه،هم ترافیکه،هم تاکسی پیدا نمی شه،هم مسئول مربوطه ی جایی که کار داری مرخصیِ،هم همه ی صف ها شلوغه هم وسط اون همه آدم غریبه یه دفعه یه آشنا پیدا می کنیُ وایمیسته تو اون هوای گرمُ وسط این همه شلوغی با تو احوالپرسی کردن.حالا این روزیِ که تو اصلا"حالُ حوصله نداری.چرا این روزا دقیقا"اینجوریَن؟

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۳٠
سنجاق شده به :

یک تلنگر

پیرمرد بادکنک فروشی هست که گاهی در مسیر رفت و آمدم می بینمش.چند تا بادکنک که باد ِ کمی دارن رو به یه چوبی وصل کرده و در طول مسیری که من با تاکسی می رم پیاده حرکت می کنه.این پیرمرد یه جورایی برای من نماد امیدِ.نماد تسلیم نشدنه.نماد حرکته.با خودش گفته باید کاری کرد هر چند کوچیکُ معمولی.با خودش گفته باید مفید بود حتی اگه احساسِ مفید بودن تنها از حسِ خوبی باشه که از انجام کاری که دوست داری ناشی بشه. با این که هر روز همون بادکنکا رو دنبال خودش می کشه و حسم بهم می گه کسی ازش چیزی نخریده ناامید نمی شه و به کارِ هر روزه اش ادامه می ده.بعضا"گوشه ی خیابون بادکنکای کم باد رو حتی باد هم می کنه و امیدواره به کارِش.با دیدنش همیشه به زندگی بیش از پیش امیدوارتر می شم.بعضی از ما منتظر یه شانس بزرگیم تا از راه برسه و زندگیمونو دگرگون کنه حتی حاضر نیستیم کمترین تلاشی برای تغییر وضعیت موجود انجام بدیم.نشونه هایی تو زندگی پیرامونیِ همه ی ما هست تا بهمون یه تلنگر بزنه.یه تلنگر به تنبلی هایِ خود خواسته مون.یه تلنگر به نا امیدی های هر روزه مون.و این پیرمرد تلنگر عجیبی ست واقعا".



  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٦
سنجاق شده به :

آدمهای این روزها

این روزها از کنار هر کسی تو خیابون رد می شی،یا تو صف عابر بانک می ایستی یا روی صندلی اتوبوسُ تاکسی می نشینی یه چیزی بدجوری توجهتُ جلب می کنه اونم اینه که همه ی آدما این روزا تو یه چیزی با هم وجه اشتراک دارند.آدما این روزا شاد نیستند.دیگه کمتر کسی رو می تونی پیدا کنی که با بغل دستیش حرف بزنه و از ته دل بخنده.کمتر آدمی پیدا می شه که از جاش بلند شه بایسته و صندلی شو به آدم پیری تعارف کنه.این روزا آدما فقط منتظر یه جرقه اند تا بغضشون بترکه و یا سرِ همدیگه فریاد بکشن.این روزا چیزای زیادی هست برای غر زدن،نالیدن،گریه کردن و فریاد زدن.ملاحظه جای خود را به پرخاش داده و آدمها کمتر هوای همدیگر را دارند.این روزها همه مثل بچه ها کم طاقت شده اند و هر حرفی از دهنت درآید دو برابر جوابت را می دهند.انگار نه انگار همه در یک وجب خاک به اسم"زمین"زندگی می کنیم.واقعا"هم یک وجب خاک.چند روز پیش در وب عکسی دیدم از زمین که از سیاره زحل گرفته شده بود.در آن عکس زمینِ دوست داشتنی ما مانند کورسوی نوری آبی رنگ بود و ما حتما"اندازه ی یکی از اتم های این کورسوی آبی نبوده و نیستیم.آدم ها این روزها به آن کورسوی آبی فکر نمی کنند.هر چقدر هم بزرگ باشی در نهایت ذره ی کوچکی هستی آز آن نقطه ی آبی خیلی کوچک.بی رحم شده اند آدمها این روزها.نسبت به خودشان و نسبت به دیگران.خیلی وقت است که از آن بی مقدمه خندیدن ها خبری نیست.حالا آدم ها وقتی نگاهشان تصادفی با نگاه دیگری تلاقی می کند لبخند نمی زنند روی برمی گردانند.صدای اعتراضشان همه جا بلند است و دعای هر شبشان این است:خدایا شکرت که همه چی برای ما مرتبه و ما چیزی کم نداریم.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٦
سنجاق شده به :

ما عادت کرده ایم

بعضی وقتا به زندگی تو یه جای دیگه فکر می کنم.یه دشت،یه کلبه ی روستایی، خارج از شهر های شلوغ ُ پر ترافیک،جایی که وقتی نفس می کشی اکسیژن خالص بکشی تو ریه هات نه سربُ بوی بنزینُ هزار آلاینده ی دیگه،جایی که فاصله میان مبدا ومقصدشُ تو چند دقیقه بشه رفت نه تو چند ساعت ،خبری از صف های طولانی،وقت های هدر رفته،شلوغی های بی مورد،بوق های ممتد،عجله و گرانی نباشه.جایی که به جای صدای برج سازیِ آدما صدای باد ُ پرنده بپیچه تو گوشم.بعضی وقتا حسرت آدمایی رو می خورم که توی یه همچین جاهای دنجُ آرومی زندگی می کنن و از هیاهوی شهر بی خبرن.
اما همه ی ما شهر نشین های خسته انگار چاره ای برای زندگی تو شهرهای شلوغمون نداریم،انگار عادت کردیم و کاریشم نمی شه کرد.اگه یه روز همه چی طبق معمول همیشه پیش نره و مثلا"ترافیک نداشته باشیم یا به وضوح بشه کوه های شمال شهر رو دید  اتفاق عجیبی افتاده.ما یه جورایی تو شلوغی شهر گم شدیم و هیچ وقت نمی تونیم از شهر آلوده و شلوغمون دست بکشیم.همیشه دلمون می خواد به جاهای خوب و خوش آب و هوا و روستایی بریم اما هیچ وقت نمی ریم و بهونه هامونم مختلف اند از کارُ تحصیل گرفته تا خویشانُ نزدیکانی که نمی تونیم رهاشون کنیم.فقط دلمون می خواد اینجا نباشیم ولی پای رفتن هم نداریم و به دنبال روزمرگی های خودمون صبح رو به شب می رسونیم و امکانات شهر را بهانه می کنیم،زودتر می میریم و زندگی نمی کنیم بلکه تنها زنده هستیم.ما عادت کرده ایم عادت.و عادت چیز بدی ست.
پس خوشا به حالت ای روستایی...

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٤
سنجاق شده به :