یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

پنج شنبه ها شکلِ خمیازه است

پنج شنبه ها نصفه و نیمه است.پس زمینه ی آبی نفتی داره با خال خالای نارنجی.خبیث می شه بعضی وقتا مثل استالین.دلش پیاده روی تو هوای سرد اول صبحیِ یه روز پاییزی می خواد یهو.می خواد از رختخواب به هر ضرب و زوری هست بیدار بشه و پرده ها رو کنار بزنه اما نمی تونه.تنبله.مثل دیکتاتور بزرگِ چارلی می مونه.سربه هوا و سیاه و سفیده.دلش پن کیک نرم با رِد بری می خواد اما حالِ گرفتن یه لقمه نون و پنیر ساده رو هم نداره.ساعت ها تو دستشویی برای یه مسواک زدن ساده معطل می کنه .پاهاش شبیه چارلیه ته چهره اش چه گواراس،به اندازه ی اَدل چاقه و خیلی خرو پف می کنه.عاشق دوچرخه و قهوه های استارباکسه.همش هندزفری تو گوششه و سیب گاز می زنه.پنج شنبه ها زود از کوره در می ره بی حوصله است و کنترل تلویزیون به دست کانال ها رو بالا پایین می کنه،به راه رفتن کج و کوله ی مانکن ها می خنده و شکلات روی بستنی رو اول از همه لیس می زنه.پنج شنبه خبر نداره یه دیکتاتور بزرگه.خرچ خرچ با چاییش قند می خوره و به آدم های دور و اطرافش دهن کجی می کنه.پنج شنبه ها شکلِ خمیازه است.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٩
سنجاق شده به :