یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

هنوز خیلی کوچکی اما بچه های کوچک شیرین ترند

هنوز چند روزی مونده تا یکساله بشه.یادمه اون روز داشتم با چایی ام دونات شکلاتی می خوردم که به سرم زد یه وبلاگ داشته باشم.واسه همین چای رو تا ته سر کشیدم و دونات رو نصفه و نیمه روی کانتر آشپزخونه رها کردم و لپ تاپمو زدم به برق.شروع خوبی بود شاید.اما نمی دونستم باید از کجا شروع کنم.می دونستم نیاز به نوشتن همیشه وادارم کرده بنویسم،اوایل توی سررسیدای تاریخ گذشته و حاشیه ی روزنامه ها و حالا تو ی دفترچه های بدون خط مثلث.اما دلم این وسط یه چیز تازه می خواست.یه چیز تعاملی که بشه به روزش کرد،ادیتش کرد،با بقیه به اشتراک گذاشت و به جای اینکه فقط برای خودم باشن که شبا بعد از شام یا موقع چای عصرونه بخونمش تویه دنیای مجازی بزرگ اونو با بقیه شریک بشم.حتی اسم خاصی هم مدنظرم نبود و "یک فنجان چای در بعدازظهر"همین جوری به ذهنم رسید یا شاید چون قبلش داشتم چای می خوردم .من هیچ وقت نتونستم تنیس یاد بگیرم،بدمینتونم هم اصلا خوب نبوده،توی ورزش یک سره لنگ می زنم و حتی طناب زدن هم درست و حسابی بلد نیستم،هیچ وقت مشترک ثابت یه مجله نبودم و نتونستم دست کم یه زبون اختراع کنم تا در مواقع اضطراری به کارش بگیرم،پروژه های ناتموم زیادی دارم و یه دوربین حرفه ای عکاسی هیچ وقت نخریدم چون فکر می کردم دوربینای معمولی می تونه نیازم به عکس گرفتن رو برآورده کنه،یه چیزایی بوده که یه جاهایی از وسطاش ولش کردم و سراغ یه کار دیگه رو گرفتم مثل کتابی که جذبم نکنه و خودم رو مجبور نمی کنم تا آخرش رو بخونم.اما این یکی،یکی از شاهکارمه.چیزی که یه روز آرزوشو داشتم و بهش رسیدم و تا الانم اینجوری دووم آورده و کنار گذاشته نشده،فراموش نشده و تونسته دوستی های خوبی رو برام رقم بزنه.چیزی که نیاز نبوده یادش بگیرم و حسرت بلد نبودنش رو بخورم .بعضی وقتا دلم می خواد عنوانشو عوض کنم یا رنگ پس زمینه ی هِدِرش رو تغییر بدم یا عکس پروفایلمو بردارم،راست کلیکم رو ببندم،بدون عکس بنویسم و ... اما هیچ وقت به سرم نزده دیگه ننویسم ،هیچ وقت دلم نخواسته حذفش کنم و نوشته هامو امحا کنم.شاید چند روزی بی دلیل غیبم بزنه،شاید حس انگشت گذاشتن روی کیبورد رو نداشته باشم،شاید نوشتنم نیاد چند روزی حتی اما در نهایت می دونم که برمی گردم،می دونم که بهش نیاز دارم و می دونم که تو این یک سال بهش وابسته شدم.من می نویسم برای خودم نه این که یه وبلاگ نویس حرفه ای بشم اما انکار هم نمی کنم که هر چی جلوتر رفته حرفه ای تر شدم.الان وبلاگم مثل بچه هایی که از چند روز قبل انتظار دارن بزرگترا یادشون باشه که تولدشون کیِ و هی روزا رو با انگشتاشون می شمرن و سر و گوش آب می دن ببینن آیا خبری از تولد گرفتن هست یا نیست شده و الان خیلی خوشحاله که یادم مونده کی یکساله می شه.تولدت مبارک وبلاگ جان بدون هیچ حرف اضافه ای.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢٥
سنجاق شده به :

برای همه ی مامان های دنیا

انگار همین دیروز بود که کوچه ی عریض و طویلی را با هم می دویدیم و مدرسه طولانی تر از همیشه بود و دور. در تمام آن صبح های پاییزی قشنگ و پا به پای تو.نه خسته می شدی و نه کم می آوردی،نگاهت که می کنم دلم برای آن روزها تنگ می شود که دختر کوچولوی تو بودم و عاشق نشستن کنار باغچه و آب دادن به درخت نارنج حیاط و خیس کردن سر تا پایم درست دم دمای ظهرهای گرم تابستان.نگاهت که می کنم غرق می شوم لابلای چروک های کنار چشمت و تارهای سپید موهایت و گذر زمان بر چهره ات.این روزها دارم فکر می کنم مثل تو بودن خیلی سخت است.خیلی سخت است شبیه تو بود و غر نزد شبیه تو بود و شب ها آهسته زیر پتو گریه نکرد،شبیه تو بود و تحمل کرد،شبیه تو بود و صبر داشت.این روزها دارم فکر می کنم به روزهایی که گم شدنت برایم ترسناک بود و هر وقت کار بدی می کردم از رفتن و ناپدید شدن یک دفعه ات می ترسیدم .می ترسیدم نباشی،بروی،یکدفعه جا بگذاری دختر کوچولوی تنهایت را.راستش هنوز هم می ترسم از نبودنت،از رفتنت،از اینکه یک روز صبح از خواب بیدار شوم و دیگر نباشی،همه ی اتاق ها را زیر و رو کنم و پشت تمام پرده ها را که وقت بچگی ام پشتش قایم می شدی را بگردم اما پیدایت نکنم ،هنوز هم می ترسم یک روز بی خبر گم شوی و این دیگر بازی نباشد.می ترسم روزی خواب هایم من را بترسانند و آغوش تو نباشد که بگوید چیزی نیست فقط یک خواب ساده بوده.همین.
دارم فکر می کنم به تمام شاهراه هایی که رگ ها روی دستت ساخته اند و مرا می برد به روزهایی که پنهان تر بودند و حالا پیداتر.می آیم دست می کشم روی موهایت ،براندازت می کنم،دلم می خواهد همیشه داشته باشمت،تار موی اضافی نا به جا در آمده ای را برمی دارم،مامان هانیه که حالش بد می شود بیشتر کنار تو هستم انگار،بیشتر مراقبتم،اسپند دود می کنم برایت و شب ها از خواب ناگهان می پرم و به صدای نفس هایت گوش می دهم و بالا و پایین رفتن موج بدنت را در خواب چک می کنم .این روزها دلم بیشتر برایت تنگ می شود حتی در دو وجبی ات.این روزها دارم به خیلی چیزها فکر می کنم به لذت طعم هایی که دوست نداری هیچ وقت و داری اما.راستی چند وقت است از ته ته ته دلت برایم نخندیدی مامان.بخند لطفا بلند تر از همیشه.

روزت مبارک مامان

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۳۱
سنجاق شده به :

ذوق می کنیم

وقتی بنتاتی برایت کارت تبریک عید می فرستد

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٤
سنجاق شده به :

روز "دوست داشتن" مبارک

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٥
سنجاق شده به :

2014

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٧
سنجاق شده به :

Merry Christmas

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٥
سنجاق شده به :

کریسمس به روایت اینستاگرام

پ.ن1:کریسمس پیشاپیش مبارک

پ.ن.2:می تونید به این سایت برید تا هم روز شمار باقی مونده تا کریسمس رو ببینید و هم وقتی روز مورد نظر رسید بازی های کریسمسی انجام بدید.

پ.ن.3:با سرچ کلمه ی christmas  تو دستگاه های اندرویدی تون شاهد یک پوسته ی سبز و برفیه زیبا از گوگل باشید به مناسبت کریسمس.

پ.ن نامرتبط:من رنگی رنگی شدم.شما هم اگه دوست دارید یه سر به سایت رنگی رنگی بزنید و کد یه کدوم از اون مدال های خوشگل رو بزارید تو وبلاگتون و مثل من صاحب یه مدال رنگی بشید(رجوع شود به کناره ی چپ وبلاگم)

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٧
سنجاق شده به :

روز تعمیر

امروز روز تعمیر بود.اول از تعمیر لباسا شروع شد.دونه دونه بازرسی شدند،درز در رفته ها با صبر و حوصله دوخته شدند،نخ کش شده ها با دقت تعمیر شدند،دکمه افتاده ها دکمه دار شدند و لباس های پشمی و زمستونی که عاشق گرفتن کرک به خودشون هستن رفع کرک شدند! و بعد ....مداد رنگی هایی که نوکشون شکسته بود تراشیده شدند،کلاژهای روی دیوار آشپزخونه که چسبشون جدا شده بود چسبونده شدند،پیچ های دستگیره های کابینت سفت شدند،باتری های نصفه نیمه ساعت و کنترل ها تعویض شدند،دمپایی لا انگشتی ها شسته شدند،باکس های خالی چای و دمنوش و پاستا پر شدند،شمع ها و وارمر های شکسته یا آب شده خوشگل سازی شدند،مهره هایی که زمانی دستبند بودند و حالا دوباره مهره شده بودند باز دستبند شدند،دفترچه های قدیمی و ساده و تک رنگ جلدهای رنگی شدند و لاک های در آستانه ی خشک شدن با کمی لاک پاک کن مایع جان تازه ای گرفتند.چقدر خوب می شد اگه گاهی هم خودمون در آستانه ی تعمیر قرار بگیریم و به پیچ های شل شده و باکس های خالی و باتری های نیمه جانمان نگاهی بیندازیم.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٠
سنجاق شده به :

روز کوله پشتی ها

امروز روز سر و سامون دادن به کیف ها و کوله پشتیامونه.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٦
سنجاق شده به :

روز قلب های ناشناس

فردا جمعه اول آذر تو تقویم رنگی رنگی روز قلب های ناشناسه.می تونید یه عالمه قلب کاغذی بِبُرید و اونو تو جاهای مختلف جا بزارید.تو جیب آدما،روی نیمکت پارک،رو کانتر مغازه ها یا حتی تو صورتحساب رستوران ها.حتی می تونید پشت قلب ها یه عالمه جمله های خوب بنویسید.من شروع کردم.این قلب های من:

و جمله های خوب من

                                                                                                                                                          

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۳٠
سنجاق شده به :