یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

این تیر ماه دوست داشتنیِِ زوجِ خیلی خیلی خوب

آدم هیچ وقت فکرشو نمی کنه یه روز خاص توی سال براش اینقدر مهم بشه.هیچ وقت تا وقتی اون اتفاق خوب توی اون روز برات نیفتاده هیچ حسی نسبت به اون روز و اون ماه نداشتی،یه وقتایی آدم فکرشو هم نمی تونه بکنه که بدترین فصل زندگیش یه دفعه تبدیل به بهترین فصل زندگیش بشه.هیچ وقت فکرشو نمی کنی مثلا که یه عدد برات بشه سمبل و از اون به بعد بخوای هر چیزی برات اندازه ی اون عدد تکرار بشه.من آدم خرافاتی ای نیستم.اما به اعداد زوج بیشتر از فرد تمایل دارم.زوج ها رو دوست دارم.مهربونند به نظرم .سرِ دشمنی ندارند با آدم.خوبند.می شه روشون حساب کرد.می شه چشماتو ببندی و از این که امروز دوشنبه یا چهارشنبه است کیف کنی.اما فردها خالی اند،کم ابهت اند،زود تموم می شن،نصفه و نیمه ان،پشتت رو خالی می کنن و شادی ات رو یکدفعه ازت می گیرن.مثل بدترین روزهای هفته که سه شنبه و پنج شنبه است اکثرا" برای من.برای من 2 بهتر از پنجه مسلما" و شش بهتر از نُه قاعدتا".نسبت به چهارم،ششم و هشتم به شدت ارادت دارم.بدترین اتفاقای زندگیم تو روزای فرد رخ داده،قرار ملاقاتامو تو روزای زوج تنظیم می کنم و مهمترین اتفاقای زندگیم هم توی روزای زوج رقم خورده.اینا حتی وارد زندگی شخصی ام هم شدند.300 ثانیه مسواک می زنم،4 بار تو دهنم آب قرقره می کنم،ماشین لباسشویی باید 2 تا بیب بزنه تا لباسا رو از توش خارج کنم،کمتر از دو تا لیوان چای در روز نمی خورم،مهربون ترین دکمه ی گوشیم دکمه ی شماره ی هشته،انگشتای دومم از هر دست رو بیشتر دوست دارم،سرِ ساعت های زوج احساس نشاط بیشتری می کنم،تعداد کلیدهای توی دسته کلیدم شش تاست،توی سال های زوج اتفاقای بهتری برام رقم خورده حتی و ...
چی می شه که ما آدما کلید می کنیم روی یه روز خاص مثلا؟یا یه ماه خاص؟اصلا چی می شه به یه چیزایی توی زندگی اعتقاد پیدا می کنیم که جنبه ی علمی ندارن اما سفت و سخت بهشون معتقدیم؟چجوریه مثلا که این اعتقادا کل زندگیمونو تحت الشعاع قرار می ده ؟مثلا این که من متولد اولین روز از دومین ماه سومین فصل سال هستم می خواد بهم چی بگه؟یادمه بچگیا شمردن ارقام شماره تلفن دوست و آشناها جزو یکی از تفریحاتم بود،اگه جمع شماره های دو تا تلفن با هم یکی می شد اون دو تا حتما یه رابطه ی خیلی خیلی صمیمانه ای با هم داشتن.مثلا یادمه جمع رقمای تلفن ما و همسایه کنار دستی مون 34 بود و این یعنی اینکه به دوستی من و دختر شون که همسن و سال بودیم با هم امیدی بود قاعدتا".بعضی وقت ها هم روز و ماه و سال تولد آدم ها رو با هم جمع می زدم تا به یه نتیجه ی منطقی برسم این وسط.جالب اینه که هنوز هم فکر می کنم رابطه ای هست بین همه ی این جمع زدن ها و یکی دراومدن حاصل جمع ها.همه ی اینا رو گفتم تا بگم ماه"تیر"از یه زمانی برام مقدس و پربرکت شد ،اتفاقای خوبی برام رقم زده شد و روزهای زوجِ خوبی از این ماه برام خاطره شد.این روزها به شدت با تمام لحظه لحظه های اولین ماه تابستان زندگی می کنم .

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۳
سنجاق شده به :

بعدازظهری دلچسب را می گذرانیم

مجله ی گردشگری،وبگردی و چای

گمان کنم همین ها برای گذراندن یک بعدازظهر دلچسب نزدیک به بهار کافی باشد

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱٢
سنجاق شده به :

به همین سادگی می شود مهربان بود

گاهی خیلی کوچیک می شه مهربون بود و تاثیر خیلی خیلی بزرگش رو دید.مهربونی یعنی کسی بداند دندان تازه پر کرده ات با چیزهای سرد درد می گیرد و برایت سیب قرمز بگذارد بین دو قلب تا گرم شود.به همین سادگی...

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٥
سنجاق شده به :

وقت چای

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱
سنجاق شده به :

یک فنجان چای

فنجان چای در "پینترست"

و فنجان چای در "یک فنجان چای در بعدازظهر"



  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٤
سنجاق شده به :

چی دوست داریم...

کتاب:کافه پیانو 

نوشیدنی:چای ارل گری با طعم برگاموت

موسیقی:گروه پالت

کفش:آل استار

ساز:هارمونیکا

بازی:دبلنا،بینگو

کتابفروشی:نشر چشمه

کافه:کافه رئیس شریعتی

برند:استارباکس،بنتون،آدیداس

رنگ:زرد،بنفش

مجله:همشهری داستان

رادیو:روغن حبه انگور

شکلات:اسنیکرز،تابلرون

بازیگر سینما:نگار جواهریان

فیلم:نیمه شب در پاریس،حوض نقاشی

کدام بازیگر کدام فیلم:نگار جواهریان در حوض نقاشی،ترانه علیدوستی در یک پذیرایی ساده،لیلا حاتمی در جدایی نادر از سیمین،طناز طباطبایی در هیس...

آرزو:عکاسی در شهرهای دنیا

شبکه اجتماعی:اینستاگرام

گالری:طراحان آزاد

خیابان:ولی عصر

هنر:موسیقی،عکاسی

شاعر:رسول یونان،شمس لنگرودی

کیک:پای سیب،دونات شکلاتی،کاپ کیک

رستوران:سان لیو ونک

ورزش:یوگا،دوچرخه سواری

مجری:منصور ضابطیان

پل:همت تقاطع مدرس

کارتون:آپ،آیس ایج

حیوان:جغد

ادویه:کاری،آویشن

پاتوق:شهرکتاب مرکزی

سایت:رنگی رنگی

سرگرمی:کتاب،عکاسی،وبگردی،موسیقی

دوست داشتنی هاتونو از هر چیزی بنویسید....

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۳
سنجاق شده به :

تجریش،بهشت طعم ها و عطرها

وقتی آسمان دو بار روشن شد و بعد بارید ،من دست در جیب هایم ،تنهایی در بازارچه ی امامزاده صالح قدم می زدم و عطر رب انار و بروکلی و زنجبیل را نفس می کشیدم و از ازگیل های تازه و آووکادوهای سبز عکس می انداختم و دلم کامکوات های تازه می خواست.تجریش بهشت طعم ها و عطرهای تازه است.این رو مادربزرگم می گفت وقتی با هم می رفتیم تا بساط شور و ترشی بگیره از بازارچه.گل کلم و فلفل و سیر و مرزه و ترخون رو که می خریدیم من دلم زیره ی سیاه می خواست و خیارهای سبز تازه.دوتایی تا ظهر خرید می کردیم و ناهار می رفتیم سید مهدی آش می خوردیم.از بازارچه بود که عاشق دمنوش ها و ادویه ها شدم.عاشق ذغال اخته و لواشک و هفت بیجار .عاشق بروکلی و کرفس و فلفل های لاغر سبز.عاشق کلم پیچ ها و سبزی های مرتب و شسته شده.عاشق بوی شلغم و لبوی داغ و باقالی در روزهای آغازین فصل سرما.از همین بازارچه بود که طعم های ناشناخته رو کشف و مزه های تازه رو تجربه کردم. امروز دست در جیب قدم زدم راسته ی نوبرانه فروشی ها و عطاری ها را به یاد سال های خوب گذشته های نه چندان دور.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱۳
سنجاق شده به :

مثل ویلیام و گرترود

مردهایی که تا آخرین لحظه ی زندگیِ همسرشون کنارشون می مونن و بهشون وفادارند و هر چه پیرتر می شن و عنوان پیرمرد می گیرند مهربون تر و دوست داشتنی تر می شن،مردهایی که با بیماری همسرانشون بیشتر و بیشتر بهشون نزدیک می شن و از سختی های نگه داری همسرِ بیمارشون شکایت نمی کنن،پیرمردها و پیرزن هایی که عشق براشون چیزی ورای اندام زیبا و صورت بی عیب و نقصه و عاشق تک تک چین و چروک های پر از خاطره ی همدیگه باقی می مونن،پیرمرد و پیرزن هایی که دست همدیگه رو تو خیابون با عشق می گیرند و چیزی از مراقبتشون نسبت به همدیگه کم نمی شه،همونایی که می شه تو رستوران دستت رو بزنی زیر چونه ات و ساعت ها بهشون نگاه کنی ،نگاه کنی به جویدن های طولانی و بعضا" سخت سالاد زیر دندون هایی که حالا مالِ خودشون نیست،نگاه کنی به دستمالی که به همدیگر تعارف می کنند و به صدای ریز به هم خوردن قاشق و چنگال ها و در هم شدن خنده هایشان،نگاه کنی به روسری حریر و بند عینکِ روی روسری و کفش های طبی سفید و پشت خمیده و پوست چروک و واکرِ کنار میز و عینک پنسی و موهای ریخته و دست های لرزان و عشق.پیرمردها و پیرزن هایی که گوشه ی خلوتی از پارک روی نیمکت دو نفره ای برای کلاغ ها پاپ کورن می ریزند و از جوانی هایشان حرف می زنند،از اولین قرار ملاقات هایشان توی همین پارک و روزهای رفته ای که چیزی از عشقشان کم نکرده است.پیرمردهایی که با همان علاقه ی اولین سال های زندگی مشترک همسرشان را با ویلچر می برند هوا خوری و از هیچ کس نمی خواهند کمک بگیرند.می خواهند همچنان تنها قهرمان زندگی همسرشان باشند.من حس خوبی دارم به این پیرمردها و پیرزن ها.مثل گرترود و  ویلیامِ کارت پستالِ شریفیان.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱۱
سنجاق شده به :

دنیا جای خوشایندی است

+ وقتی داری می ری سمت کیوسک روزنامه فروشی تا همشهری داستان این ماه رو بگیری یکی بهت زنگ می زنه و می گه راستی برات همشهری داستان گرفتم و تموم قندهای دنیا یه دفعه تو دلت آب بشه.

+ وقتی بعد از دندونپزشکی تو خونه یه لیوان شیر داغ انتطارت رو بکشه.

+ وقتی کسی دلش از دندون پر کرده ی دردناکت بگیرد و حوله پشت حوله گرم کند و بگذارد روی لپت.

+ وقتی تمام دنیا جای خوشایندی می شود یکدفعه برای زندگی.

+   وقتی هنوز مثل بچگی ها دلت می خواهد پا بکنی در کفش بزرگترها .

+ وقتی سنجاق سرهایت از همیشه بیشتر بهت می آیند و حتی آینه هم زیباتر نشانت می دهد.

+وقتی این روزا هدفون در گوش آهنگ گوش می دهی و پیاده می روی و باد سرد پاییزی دماغت را قرمز می کند.

+وقتی یک فنجان چای دو نفره ی ارل گری با طعم برگاموت می خورید و این را در سکوت گوش می دهید.

وقتی در نهایت دنیا این روزها با همین چیزهای کوچک زیبا می شود و تو از همین سادگی ها لبریزی .

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٦
سنجاق شده به :

از یه جایی به بعد

از یه جایی به بعد دلت خواست خودت باشی.زیر آفتاب بی جونِ بعدازظهر دراز کشیدی و کتابتو باز شده از یه صفحه ای گذاشتی روی صورتت و گرمای همون آفتاب بی رمق رو دوست داشتی.نمی دونم از کِی شروع شد اما از یه جایی به بعد تصمیم گرفتی بیشتر از خوشایند دیگران بودن برای خودت خوشایند باشی.از یه جایی شروع شد لیست کردن چیزای دلخواهت و دونه دونه کنارشون یه تیک خوشرنگ سبز زدن یعنی که انجام شد.هنوز زیر آفتاب نیمه گرم بعدازظهری که یادت نمی آد دقیقا" از کِی اما با خودت گفتی متفاوت باش و متفاوت بمون.گفتی بعضی وقتا دلتو بزن به دریا و خط قرمزای ممنوعه رو بشکن.یادمه گفتی چقدر خوبه که بقیه چیزی از کِیف کتابخونی های دیر وقتت نمی فهمن.چقدر خوبه زیر تختت یه عالمه جا هست برای پنهون کردن کتابای دوست داشتنیت و چقدر خوبه کتاب شیمی دبیرستان اونقدر بزرگ هست که بتونی "کرگدن" رو پشت هیکل بزرگش قایم کنی و اوژن یونسکو بخونی و یادمه می گفتی چقدر خوندن اول تا آخر دایره المعارفا بهت مزه می ده حتی اگه هیچ آدم عاقلی از سر تا تهشونو هیچ وقت نخونه.آفتاب داره از کتاب رد می شه و حالا افتاده رو یقه ی بلند لباس زمستونیت اما تو یادت نمی آد از کِی دلت خواست به جایِ خونه سازی "کیهان بچه ها" بخونی و عصرها تنها تو حیاط کوچیکتون دوچرخه سواری کنی بعد هی تو مدرسه مبصرت کنن و تو احساس قدرت کنی و زمستونایی که معلم کلاس سرما می خورد تو برای بچه ها درس جدید رو بخونی.آفتاب رسیده بود به نیمه ی مسیرش که تو یادت اومد چقدر توکشفِ ناشناخته ها بودی و چقدر مسیرت فرق می کرد با همه ی آدمایی که می شناختی و هنوز هم می شناسی.داشتی به همه ی لحظه هایی که آدم ها نمی فهمیدنت فکر می کردی که آفتاب انگشت های پایت را رد کرد و رفت.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٥
سنجاق شده به :

کلاغا تو پاییز بیشترند انگار

پاییز فصل کلاغ هاست.هر جای دنیا هم که بری تو پاییز کلاغاش بیشترند انگار.دلت جور عجیبی براشون می گیره وقتی دور چنارهای پارک ملت می چرخند و بی هدف زمین رو نوک می زنن.اگه براشون یه کم نون یا بیسکوییت بریزی یه جورِ خوبی نگات می کنن.رنگشون یکدسته و جور خاصی احمق اند اما. اما احمقی شونم بانمکه.عاشق تلو تلو خوردناشونم.به نظر آدما هیچی شون قشنگ نیست،حوصله سربر و زائدن و دنیا حتی بدون اونا هم چیزی کم نداشت اگه نبودن.من اما می گم کم داشت.من عاشق صدای غار غار کلاغم تو صبح زود و خنک یه روز پاییزی از پشت پنجره های بسته ی اتاق.کلاغ هویت پاییزه.یکرنگه و بلد نیست نقش بازی کنه و خوب به نظر بیاد.ماهیتشو همون لحظه نشون می ده و می گه این منم همینی که می بینید.سیاه و زشتم اما هستم و اگه نبودم زندگی مسلما" چیزی کم داشت.

تصویرگر:nathaniel mather


  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۳
سنجاق شده به :

روز قلب های ناشناس

فردا جمعه اول آذر تو تقویم رنگی رنگی روز قلب های ناشناسه.می تونید یه عالمه قلب کاغذی بِبُرید و اونو تو جاهای مختلف جا بزارید.تو جیب آدما،روی نیمکت پارک،رو کانتر مغازه ها یا حتی تو صورتحساب رستوران ها.حتی می تونید پشت قلب ها یه عالمه جمله های خوب بنویسید.من شروع کردم.این قلب های من:

و جمله های خوب من

                                                                                                                                                          

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۳٠
سنجاق شده به :

پراکنده

+ بیسکویت بستنی با صدای بارون

+ بشنوید Never cry رو از آلبوم Misty rain از کیم یون.

+گاهی دلت می خواد فقط بشینی و گوش بدی به سکوت قشنگی که با اومدن بارون پشت پنجره ها متراکم شده و با هر قطره ی بارون به آرومی ترک برمی داره.

+بد نیست چترهامونو با هم به اشتراک بزاریم حتی به اندازه ی ایستادنی کوتاه پشت ویترین مغازه ای.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٩
سنجاق شده به :

چیزهای زیادی هستند که خوبند

این روزا به چیزای خیلی خوبی فکر می کنم.چیزای زیادی هستن که حالمو سرجاش میارن.به دستکش های نیم انگشتم و کتابای دور و برم.به انار و گلپر به قاشق های دسته رنگی.به صدای پیام وایبرم.به آهنگی که تازه پیداش کردم و مال دنگ شو هست و روزی چند بار بهش گوش می دم.به ترکیب تنقلاتی که رو میزمه.کشمش های سبز و توت های خوشرنگ.به دامن چارخونه ی رنگی رنگیم.به پیاده روی های تند و خندیدن های از ته دل.به دونات های کافی شاپ شهرکتاب مرکزی.به خواننده های جدید وبلاگم و به کامنت یکی که اصلا فکر نمی کنی وبلاگتو بخونه.به بوی لازانیا و پنیر.به تماشای فیلم های بی سر و ته و خوردن پاپ کورن.به پیدا کردن یه وبلاگ رنگی.به سبز خوشرنگ مغز پسته ای.به دوستای مجازی.به یاد گرفتن یه شعر تازه.به پا روی پا انداختن و سوت زدن و نقشه کشیدن .به لمینت های مطب دکتر.به عروسک های ماتروشکا.به پاپیتال های همسایه.به چای زنجبیل.به دمنوش به لیمو.به هوای گرفته و بغض آلودی که خیال بارش نداره.به کنترل هایی که دور و اطرافمو احاطه کردن.به نکتار گواوا.مگنت های روی یخچال.صدای پیغامگیر تلفن.ترکیب قارچ و بروکلی.بوی سویا سس.به روزنامه های عصر.داستانک های خنده دار.مدادهای فابر کاستل.دفترهای پاپکو.ماژیک های ادینگ.پن کیک های نرم صبحونه.شکلات هایی با مغز فندق.به اسنیکرزها و پوم پوتزها.به طعم مهربون آدامس خرسی.به هرم گرم بخاری و پتو و قهوه.به نان زیره و سیر و گردوی سحر.به مافین های شکلاتی.به خیابون گردی با ماشین.به ایستادن بالای یکی از پل های اتوبان امام علی و نگاه کردن به چراغ ترمز ماشین های مونده در ترافیک.به شب.به بوی عود آلو ورا.به وارمرهایی که تصادفا"یک شب دلمان می خواهد به جای چراغ روشنشان کنیم.به لاک طلایی با اکلیل.به شال های رنگی ساده ام .به جیران یک عاشقانه ی ساده.به پتویی که بی هوا از راه می رسد و دستی می اندازد رویت و خواب هایت را گرم می کند.به راه راه ها و خال خالی های کمدم.به دمپایی های لا انگشتی .و... این روزا به خیلی چیزها فکر می کنم که خوبند .

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٩
سنجاق شده به :

صندلی لهستانی

وقتی صندلی لهستانی ها از پشت ویترین سبز یک مغازه به تو چشمک می زنند و فکر تو را به سمت نوشیدن چای و خوندن کتاب می برند.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢۸
سنجاق شده به :

خیلی خوبه که تو هستی

یه چیزی که ته ته ته وجودمو گرم می کنه اینه که یکی همین نزدیکی ها هوامو داره.مراقب حال و روزم هست،حواسش به منه و مراقبِ چیزی کم نباشه.و تو حتی اگه پرفکت هم نباشی اون یه حس خوبِ ایده آلی بهت تزریق می کنه و حتی پیش پا افتاده ترین کارهات به نظرش یه شاهکاره و یه جورِ خوبی بهت می گه خیلی خوبه که تو هستی.و این بودن شادت می کنه و خوشحالی که بودنت خوبه حداقل برای یه نفر.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٦
سنجاق شده به :

چای،ژاکت،شکلات و دیگر هیچ

یک شب نسبتا"سرد پاییزی،چای،ژاکت،شکلات و دیگر هیچ

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٠
سنجاق شده به :

خونه ی حیاطی ِ کودکی های من

کودکی من تو یه خونه ی حیاطی گذشت.قبل از این که برم مدرسه خوندن و نوشتن رو تو تراس بلند و آفتاب گیر همین خونه یاد گرفتم.بعدازظهر ها همین که آفتاب خودشو از روی تراس جمع می کرد بساط کتاب و خودکار و دفترم رو پهن می کردم روی موزاییک های کوچیک و سیمانیِ تراسی که وقتی بارون می زد بوی دلخواه من ازشون شنیده می شد.عروسک هامو می چیدم لبه ی هره ی پنجره ی رو به تراس و خودم غرق می شدم در انبوهی کتاب و دفترهایی که بوی کاغذ نو می دادند و برای عروسک هایم کتاب قصه می خواندم.خونه ی حیاطی اولین تجربه های من رو در خودش جا داده بود.اولین باری که تونستم کتاب بخونم،اولین دندون لقی که افتاد،اولین باری که بدون ترس تونستم کبریت کشیدن رو یاد بگیرم،اولین دوچرخه سواری های تک نفره ام در حیاط ساکت درست سر ظهر،بعد از ناهار و موقع خوابِ همسایه ها.خونه ی حیاطی برای من یعنی تنها باغچه ای که تنها یک درخت داشت .درخت انگوری که قد کشیده بود و پیچ خورده بود لابه لای نرده های حیاط و تا تراس رسیده بود و من در لذت کتابخوانی های بعدازظهرهایم چقدر زیر سایه اش و آن گوشه ی دنج خلوتش غوره های ترش و ملس می خوردم.خونه ی حیاطی برای من یعنی زیر زمینی که دیوارهایش بوی نم دلپذیری می داد و دلم موقع وارد شدن به فضای تاریکش هری می ریخت و زود به دنبال کلید برق می گشت و وقتی چراغِ کم نور و ضعیفش روشن می شد حلقه های تیوب موتور بابا بود و سه چرخه ی بچگی های من و شیشه های سیرترشی و آبغوره ی مامان.خونه ی حیاطی برای من یعنی گربه ای که دوست همیشگی من شده بود و من با شیطنت خاصی گوش هایش را پر از دانه های انار همسایه می کردم و نمی دانم به بهانه ی کدام بیماری ناشناسی دورش کردند و بردند و دوستی مان را به هم زدند.خونه ی حیاطی یعنی تک اتاق خنک روی پشت بام که انگاربا همه ی اتاق ها فرق داشت و دفتر الگوهای خیاطی مامان آن جا بود و من هر دفعه به شوق آن دفتر به آن اتاق دوست داشتنی و خنک پناه می بردم،دفتر را ورق می زدم روی الگوهای دامن که با کاغذ بنفش خوشرنگی چسبانده شده بود دست می کشیدم و عاشق شیرازه ی گل گلیه دفتر بودم.خونه ی حیاطی برای من یعنی دو ستون فلزی بلند حیاط که من ساعت ها با دامن خال خالیه رنگی ام که مامان از اضافیِ لباس خودش برایم دوخته بود دورش می چرخیدم.خونه ی حیاطی برای من یعنی پنجره ی رو به کوچه ی یکی از اتاق ها که آنقدر به کوچه نزدیک بود انگار که می ترسیدم بازش کنم نکند پرت شوم به  کوچه ی تنگ و باریکمان.خونه ی حیاطی برای من یعنی خاطره های تمام کودکیَم .از آن روزها اما خیلی خیلی دورم.خونه ی حیاطی را کوبیده اند و به جایش یک آپارتمان سه طبقه ساخته اند.نه خبری از دیوارهای آجر بهمنی است که سرخوشانه صبح ها خیسشان می کردم تا روشن تر به نظر آیند و نه خبری از آن اتاق های تو در تو و رنگ آبی آسمانیش.شاید قطعه هایی از خونه ی حیاطی جایی در این شهر بزرگ هنوز جا مانده باشد.شاید پنجره هایش هنوز پنجره های خانه ی دیگری باشند.شاید.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٠
سنجاق شده به :

به من نگید آدم بزرگ لدفن

خیلی چیزها هست که بعضی وقتا یه دفعه یادت می آره اینجایی که تو وایستادی همچین جای بدی هم نیست.خیلی چیزها هست که تو بهشون فکر می کنی و بعدش با خودت می گی این معرکه است.همینی که من دارمش و شاید برای من خیلی خاصه.یه وقتایی هست زانوهاتو می گیری بغل و دلت می خواد از ته دل غصه بخوری اما همین که نگاهت می افته به لاک نارنجی یا سرخابی دستت دلت وا می شه و خوشحالی که انقدر خوب می تونی از یه لاک خوشرنگ لذت ببری.بعضی وقتا همه ی دنیا دستاشونو به هم می دن تا حالتو بد کنن اما تو بلند می شی و یه موسیقی لذت بخش می زاری و با لذت قارچ ها رو توی ماهیتابه تفت می دی و خوشحالی که چیزایی هستند که حالت رو عوض می کنن.بعضی وقتا شال و کلاه می کنی و برای دل خودت می ری پیاده روی و بازم خوشحالی که می تونی به خاطر کار خوبی که کردی به خودت یه همچین جایزه ای بدی.خوشحالی که دختری هستی که با چیزهای خیلی ساده هم خوشحالی و با وجود دغدغه هایی که توی زندگیت داری اما چیزهایی هستند که وصلت می کنند به دنیای بی دغدغه ی بچه ها.خوشحالی هنوز اون لیوان نارنجی رو داری تا بعدازظهرها کنار کاکتوسات چای بخوری،خوشحالی که هنوز با طعم بادوم زمینی یه عالمه خاطره یادت می آد،خوشحالی که هنوز راه راه ها و خال خالی های زندگیت پر رنگ اند و دوست داشتنات رنگی اند.خوشحالی که همون دغدغه ها جنس متفاوتی دارند و روزمره های تو حتی شبیه روزمره های آدم های دیگه نیست.خوشحالی که بچگی می کنی و هنوز به تو نمی گن آدم بزرگ.خوشحالی که حساب تو رو از آدم بزرگا جدا می کنن.خوشحالی که شاید هیچ وقت دلت نخواد قاطی دنگ و فنگای زندگی سخت و بی رنگ آدم بزرگا بشی.خوشحالی که زیر بارون دوست داری بدوی و مثل بچه ها خوشحالی کنی و بعد بستنی قیفی لیس بزنی و خیابونا رو متر کنی.خوشحالی که دنیای تو با دنیای آدم بزرگا فرسنگ ها فاصله داره و خدا رو شکر می کنی که هیچ وقت قرار نیست بزرگ بشی.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٥
سنجاق شده به :

هل دادن

به گذشته که فلش بک می زنم می بینم یه جاهایی رو خوب رفتم ،یه جاهایی به شدت کوتاهی کردم و یه جاهایی هم به زور رفتم تا رسیدم.حالا این وسط اما از جاهایی که به زور رفتم تا برسم راضی ترم من.همیشه همه جا انتخابایِ خودمو داشتم و اونقدر سر رسیدن به خواسته هام مصرّم که خواب و خوراک ندارم تا بهشون نرسم.همش یه چیزی ته قلبم قلپ قلپ می زنه بالا و هی منو ترغیب می کنه برو جلو.اصلا"یه نیرویی هست که هی منو برای یه سری کارا هل می ده جلو.نیروی بدی هم نیست اتفاقا".اولش زورم می آد اما بعدش حسابی ازش کیف می کنم.مچکرم از اون نیروئه که هنوزم هست و هیچ وقت دست از سر من برنمی داره.یعنی من تا حالا نمی دونستم 99 درصد موفقیت های من مدیون این نیروئه است.اصلا"از خود جوش بودن خیری ندیدم من.الان درست یکی از اون نیروها می خوام .

پ.ن.این نیروئه اگه صدامو بشنوه و بیاد می خوام یه کارِ دوست داشتنی بکنم تو وبلاگم.بگید چی کار؟

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٢
سنجاق شده به :

مامور کاپشن صورتی از دست داده ی خدا

همیشه چیزایی که دوست دارم بخرمشون یا سایز من رو تموم کردن یا یه روزی می آرن که من دیر رسیدم و بازم تموم کردن یا دونه ی آخرشه و واسه ی یکی رزرو شده و بالاخره تموم می کنن یا بالاخره یه عیب و ایرادی توش پیدا می شه که در نهایت خودم منصرف می شم و دیگه نمی خرمش.یه چیزه دیگه اینکه دقیقا"این اتفاقا سر خرید وسایل برای من می افته یعنی محاله من از یه چیزی خوشم اومده باشه و بنابر دلایلی مثلا"فرض کنید نداشتن مبلغ مورد نظر برم و فرداش با پول کافی برای خریدنش برگردم و اون وسیله سر جاش باشه .من الان اینجوری هستمنگران نه نه نه اینجوریَمعصبانیحالا این شانس بد من از کجا ناشی می شه نمی دونم.الان دارم به اون کاپشن صورتیِ خوش رنگ شمعی ای فکر می کنم که عالی بود واسه من اما سایز من رو نداشت و هرگز هم نمی آورد.هیییی چقدر خودم رو توش با شلوار لی و کیف گل گلیم تصور کرده بودم من .این منم الان مامور کاپشن صورتی از دست داده ی خداگریه

پ.ن.عنوان پست برگرفته از کتاب"مامور سیگاریِ خدا"

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱۱
سنجاق شده به :

دلم آدم برفی می خواهد

دلم می خواد برم یه کلاه بافتنی صورتی با دستکش هایی که تا نصفه انگشت دارن بخرم و بعد باهاشون برم برف بازی.هوای سرد اطراف دهنم رو ها کنم و یه ابر یخی بسازم و با انگشت به همش بزنم.یه هویج گنده بزارم تو کیفم تا آدم برفیم بدون دماغ نباشه و مثل زمستون دو سال پیش سرگردون بمونم جای چشماش چی بزارم و هر چی اطرافمو نگاه کنم هیچی پیدا نکنم و آخرش از یه جای نامعلوم سرپیچ دو تا لامپ شکسته رو بزارم جای دو تا چشم گود افتاده اش.وایستم از دور نگاش کنم و قلب کاغذی قرمزی که تو خونه کشیدم رو بچسبونم سمت چپ سینه اش.بعد با چتر گل گلیم وایستم کنارشو یه ژست قهرمانانه بگیرم و یه عکس قهرمانانه تر بندازم.اگه یه بار دیگه به دنیا بیام آدم برفی ها رو از اینی که هستند جدی تر می گیرم مسما".خیلی ساده کنارت وایمیستن و عکس می ندازن و لبخندهای واقعی می زنن به دوربین.آدم برفی منو یاد زمستونای سرد و وحشتناک نمی ندازه.زمستون با آدم برفی ها ملایم تره.آدم برفی ها سوز زمستونی رو می گیرند انگار.من که سرماییِ مطلقم حالا تو این هوای پاییزی هوس زمستون کردم اما.هوس آدم برفی هایی که بی صدا درست می شن و می شه کنارشون دست در جیب عکس گرفت.آدم برفی هایی که چند ساعت بیشتر نفس نمی کشند.

پ.ن.خوش به حال اونایی که امروز زیر بارون خیس شدن و تا رسیدن به مقصد زیر بارون دویدند.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱۱
سنجاق شده به :

رز غیرمنتظره

وقتی جرویس به جودی رز قرمز می دهد

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٧
سنجاق شده به :

بوفی های من

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٧
سنجاق شده به :

نامگذاری اشیا

بر طبق مرضِ نام گذاری روی اشیا روی هر چیزی که دوست داشته باشم اسم می زارم.نمی دونم از کِی فقط اینجور نامگذاری بهم حس نزدیکی بیشتری به وسایلم می ده و انگار باهاشون صمیمی ترم.گاهی اینقدر زیاد که خودمم باورم نمی شه اشیا هستند."نوکی"گوشیِ محبوب و وفادارمه.رنگ سفیدش و اون طراحیِ صورتی نقطه نقطه ی پشتش رو دوست دارم.کنار اون طراحی ها یه قلب صورتی کوچولو چسبوندم و آهنگ زنگش رو آقای بنفش پالت گذاشته ام و عاشق تپ کردن روی صفحه لمسی ساده شم.گوشیِ من اصلا"به پای گوشی های خوب این روزها نمی رسه اما با این همه خیلی دوستش دارم."دوست جان" و "ببری"پتوهامن که اولی رو به خاطر دوستیِ دیرینه مون و دومی رو به خاطر نرمی اش اینجوری اسم گذاری کردم."قرمزی"ماشینیه که خیلی خیلی دوستش دارم،خیلی مهربونه،یه کم پیره اما سربراه و مظلومه جوری که آدم دلش نمی آد سوارش بشه،عاشق رنگ قرمزشم و واسه همین بهش می گم قرمزی.جوون که بوده خیلی جاها رفته و کلی ایران گرده واسه خودش.واسه اولین بار که دیدمش دو سال پیش بود اونقدر احساس کردم دوستش دارم که از همون موقع واسش اسم انتخاب کردم.تو چشاش اما یه غمی هست انگار و این دوست داشتنی ترش می کنه."لاکی"که لاک پشت سبز محبوبمه و جزو بهترین هاییه که تا حالا داشتم.یه هدیه ی تولدِ که بهترین هدیه ی تولدم بوده تا حالا.با اینکه اصلا"قیمتی نیست ولی گاهی ارزش یه وسیله برای ما آدما فراتر از قیمتشونه."پشمی مهربون"پاپوش های سورمه ای ام هستند که البته مال من نیستند و من چون دوستشون دارم می پوشمشون برای همین هم به پام بزرگ اند اما همین مقداری بزرگ بودنشون بهم حسِ یه بچه ای رو می ده که پاشو کرده تو کفش مامانش و داره از بزرگ بودن کفشش لذت می بره.

ببری خان،نوکی،لاکی و پشمی مهربون

و این هم قرمزی

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٧
سنجاق شده به :

حواسمان به الی های زندگیمان باشد

داستان "جامپ کات" از سپینود ناجیان رو دیروز تو شماره ی تازه ی داستان خوندم و هم به فکر فرو رفتم هم اون احساس بدی رو که نویسنده در مواجهه با دزدیده شدن ماشینش باهاش روبرو شده بود رو حس کردم و هم ترسیدم به مقدار متنابهی.فکر اینکه یه روز الیِ ما رو هم ببرن و ما ندونیم کجا خیلی اذیتم کرد.ماشینی که باهاش بهترین خاطراتمونو جشن گرفتیم،از زبون خودمون باهامون حرف زده،براش تودوزی های خوشگل طوسی خریدیم،حواسمون بهش بوده که همیشه باکش پر باشه و زودتر از کیلومتر مورد نظر روغنش رو عوض کردیم،دلمون به خاطر بعضی خط و خش های روی بدنه اش گرفته،با هر صدایِ ناهنجار یا بوی غیر طبیعی شاخک هامون تیز می شده و دنبال علتش می گشتیم،بهترین مسافرت های زندگیمونو باهاش رفتیم،به قول سپینود ناجیان کلی باهاش بوق بوق کردیم، .حالا با خوندن این ماجرا دلم بیش از پیش برای گم شدن و از دست دادنش می ترسه .بهش قول دادیم همیشه باهاش بمونیم چون اون تو سخت ترین شرایط با ما مونده .حالا دارم فکر می کنم عکس العمل من در قبال یه همچین موقعیتی چی می تونست باشه شاید من مثل نویسنده ی جامپ کات بعد از دیدن جای خالیِ ماشینم روی جدول کنار خیابون بی صدا و آروم ننشینم و به عبور عابرا زل نزنم.من چیکار می کردم تو یه همچین شرایطی؟دارم به این جمله ی توی داستان فکر می کنم:"اشیا و لوازم ما گاهی جزیی از خودمان می شوند .حتی نشانه هایی از طرز فکر و شیوه ی زندگی کردنمان".

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٤
سنجاق شده به :

دوست داشتنی های من

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۳٠
سنجاق شده به :

یه پستِ تقدیمیِ کوالایی

یکی از موجودات خیلی خیلی بامزه و مهربون و دوست داشتنی توی دنیا که من از طرفدارانشم کوالاست.کوالا با نام علمی Phascolarctos cinereus بومی استرالیاست،خیلی خیلی خوابالو و شکمو می باشد به طوری که روزی 300،400 گرم برگ اکالیپتوس می خوره و روزی 18 ساعت می خوابه(خوش به حالش از این نظر) و همش بالای دار و درخته و می گن بچه هاشم بالای درخت به دنیا می آره حتی.اونا اونقدر باهوش هستن که حتی تو انتخاب نوع غذاشون غذایی رو برای خوردن انتخاب کردن که هیچ موجود دیگه ای نمی تونه بخوره. و همش مالِ خودشونه در اصل(تمامی اطلاعات بالا مقتبس از ویکی پدیا است البته.).خود من که عاشق دماغ مستطیلیه کوالا هستم .اولین بار با کوالا توی یکی از کتاب های علمی زمان بچگیم آشنا شدم .یه کوالا روی یه شاخه از اکالیپتوس بود و زیرش توضیح داده بود:غذای کوالاها برگ درخت اکالیپتوس.اون موقع به نظرم هر دو اسمِ "کوالا" و "اکالیپتوس" لحن خوش آهنگی داشت و خیلی با کلاس بود برای همین تصمیم گرفتم حفظشون کنم.تا یه مدتی هم به هر کدوم از دوستام که می رسیدم می گفتم:می دونی غذای کوالا برگ درختِ اکالیپتوسه؟ و اونام فکر می کردن براشون معما طرح کردم یا از این جمله هاست که باید بدون غلط چند بار پشت سر هم تکرار کننچشمک.یادمه بعدا"هم یه حاشیه ی خیلی شیک با مداد مشکی پر رنگ کشیدم دور دماغ بی نهایت جذاب کوالای مذکور.چند پست قبل که راجع به کوالا نوشته بودم فهمیدم مهسا هم به کوالا علاقه داره مثل من.تصمیم گرفتم یه پست اختصاصی راجع بهش بنویسم و همون طور که  امروز صبح شعری رو توی وبلاگش به من تقدیم کرده بود منم این پست رو به اون تقدیم کنم.چی بهتر از این .پس این پست کوالایی تقدیم به مهسایِ دلچسبیده هاقلب

پ.ن. مهسا ببخشید عکس اختصاصی از کوالا نداشتم بزارم و عکس هایِ اینترنتی هم به نظرم برای این پستِ تقدیمی خوب از آب در نمیومد.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢٠
سنجاق شده به :

این دهه ی سومِ دوست داشتنی

نمی دونم این دهه ی سوم زندگیِ ما آدما چی داره که تا از راه نرسیده آرزو می کنیم زودتر برسه و مثلا"نوزده سالمونه و هی خودمونو 20ساله جا می زنیم وقتی هم که می خوایم دهه رو ترک کنیم دلمون نمی آد،ته ته دلمون می خواد همون جایی که هست بمونه،مثلا"30 سالمونه هی می خوایم به همه بقبولانیم هنوز 29 سالمون تموم نشده.نمی دونم چرا ما تا پامونُ می زاریم تو این دهه ی سوم هی با خودمون از همون روز اول قرار می زاریم ببین لذت ببر،برو مسافرت،هر چی دوست داری بخر،با هر کسی که احساس مشابهت می کنی دوست شو،کلی از این 10 سال لذت ببر،هی فیلم ببین و کتاب بخون.اما وقتی می رسی تهش انگار همه ی اون 10 سال مثل یه فیلم از جلوی چشات به سرعت رد می شه و تو شاید نصف بیشتر اون کارایی هم که می خواستی انجام بدی رو هم انجام دادی اما هنوز بیشترشو می خوای،هنوزم خوبی می تونی از زندگی لذت ببری اما انگار که تو دیگه تو اون سن و سال مطلوب نیستی و از همین جا درست حساسیتت نسبت به همه ی ابعاد وجودت،پوستت و همه چیز یه دفعه زیاد می شه و اوج می گیره.بعدم هی می شینی باز تو غار تنهایی های خودتو می گی هییی کاش زمان توی این عکسم که مال دو سال پیشه یه دفعه وایمیستاد.حالا درسته که من چند سالی هنوز تا تغییر دهه فاصله دارم اما این "هییی" رو اخیرا"زیاد می شنوم از خودم.این روزام که دارم به روزای تولدم نزدیکتر می شم هی داره بدتر می شه.انگار یه چیزی مانع می شه نگم هیییی.از وقتی خیلی کوچیک بودم تصورم از یه زن سی ساله یه مامان با دو تا بچه بود که سرکار نمی رفت و همش تو خونه آشپزی می کرد،بچه هاشو می برد مدرسه و از این قبیل کارها اما امروز دیگه یه همچین تصوری از یه آدم سی ساله نیست.سی ساله ها هنوز هم جذابند،بعضا"هنوز ازدواج نکردن و طبعا"بچه هم ندارن،دست به سیاه و سفید هم نمی زنند و همشون یا دانشجو هستن یا میرن سرِ کار.با تمام این اوصاف وارد شدن به این دهه رو اصلا"دوست ندارم.این دهه ی سوم چی داره واقعا"که همه مون یه جورایی خیلی خیلی مجذوبشیم هان؟

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٩
سنجاق شده به :

دوست می داریم

دونستن اینکه بقیه چه کتابایی می خونن،به چه وب سایت هایی سر می زنن،چه جور علایقی دارن،چه تفریحاتی رو دنبال می کنن،چه آهنگ هایی رو روی گوشی یا آیپدشون گوش می دن،توی چند تا شبکه اجتماعی فعالند،تعداد کانتکت های گوشی شون چقدره،به چند نفر در روز اس ام اس می زنن یا باهاشون تماس می گیرن،چند تا دوست صمیمی دارن که تو مناسبت های مختلف دور هم جمع می شن،چه چیزهایی رو برای خرید کردن دوست دارند و موقع برگشتن از سفر توی چمدونای سنگینشون چی گذاشتن و چه سوژه هایی رو برای عکس گرفتن انتخاب می کنن همیشه برام جذاب بوده.چراشو نمی دونم واقعا".اما خداییش دونستن همه ی اینا جالب نیست آیا؟

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٦
سنجاق شده به :

وقتی چیزهایی هستند که خوشحالت می کنند

دارم فکر می کنم چیزای زیادی هستند که خوشحالم می کنند.که وقتی بهشون نگاه می کنم از ته دل راضی و خوشحالم و یه لبخند بزرگ می شینه رو لبم.چیزهایی مثل کتابخونه ی پر از کتابم،ردیف عمودی همشهری داستان های هر ماهم ،دوربین عکاسی قرمز خوشرنگم ،جامدادی ام که ماهی های کَفِش با هر تکون دادن حرکت می کنند و پر از مداد و خودکار رنگی اند،کارت هایی که جمع می کنم،دفترهایی که توشون چیز می نویسم،گل هایی که خشک کردم ،ساعت مچی طلایی و بزرگم ،تیله های سبز و آبی م،کوله ی سنتی کنفی ام،کاکتوس هام که کنار پنجره اند،پتویی که حتی در روزهای گرم سال هم با منه،ماگ نارنجی م که توش چای می خورم،آلبوم عکس هام،آرشیو انیمیشن های کوتاهم،آلبوم گروه پالت،فولدر عکس های سیو شده در لپ تاپم،لاکیِ مهربونم با اون نگاه دوست داشتنیش،هندزفری و گوشی نوکیا 3230 محبوبم،دمپایی لا انگشتی هام،عینکم که با اینکه یه دسته اش شکست و دادمش واسه تعمیر هنوز دوستش دارم،کفش آل استار بنفشم ،ماهی های سفالی م،وبلاگم،دوست های خوب مجازیم و خیلی چیزای خوب دیگه.خدا رو شکر به خاطر این همه چیزای خوب.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٦
سنجاق شده به :