یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

بیا با هم هات چاکلت بخوریم

دخترها دو دسته اند از نظر من .آن هایی که از زندگی دخترانه اشان چیزهای خاص می خواهند و بعضا با همین چیزهای خاصِ به ظاهر ظریف بزرگ می شوند و به اصطلاح خودشان می ایستند جلوی حق ناشناسی ها و ناسپاسی ها و تبعیض ها و خودشان را نشان می دهند و ثابت می کنند و لذت می برند از زندگی دخترانه اشان،در نتیجه محبوب اند و می شود باهاشان نشست روی نیمکت یک پارک و ساعت ها درباره ی کلاغ ها حرف زد و خسته نشوند هیچ وقت و دسته ی دیگر که مدام پنهان می شوند و خودخوری می کنند و سکوت می کنند در مقابل تحقیرها  و حرف ها هیچ وقت از ته دلشان بالاتر نمی آید و باورشان این است که ضعیف اند،خسته اند ،حرفشان به جایی نمی رسد هیچ وقت .دسته ی اول خوبند،جسورند،دوست داشتنی اند،باید تحسینشان کرد و دوستشان داشت.دخترهایی که جواب های حاضر و آماده توی آستینشان است بی نظیرند اصلا.آن هایی که سر خم نمی کنند و زیر بار حرف زور نمی روند را بیشتر از آن دسته ی دیگر می پسندم.دخترهایی که مدام اشکشان دم مشکشان است جذاب نیستند،کسی بهشان افتخار نمی کند،کسی رویشان حساب باز نمی کند،خسته کننده اند ،کسی دخترهای نق نقو را که از همه ی عالم و آدم شاکی اند را تحویل نمی گیرد.دخترهایی خوبند که تا حرف برتری آن جنس دیگر وسط کشیده می شود زره می پوشند و وسط میدان می آیند و از حق زنانگیشان دفاع می کنند،دخترهایی که بی توجه به قوانینِ من درآوردیِ زشت و بد بستنی لیس می زنند و در مسیرهای مخصوص دوچرخه سواری دوچرخه سوار می شوند و از ته دل می خندند خوبند،اصلا اخم ،کار را فاجعه آمیز می کند.دخترهای اسکچرز به پای دونده ی صبح های جمعه خوبند.دخترهایی که فقط و فقط درس می خوانند و درس می خوانند و آخرش نمی فهمند کدام لباس را با چه رنگ لاکی ست کنند خوب نیستند،آن هایی که تا آخر عمرشان دستشان به برس رژ گونه و موچین نمی خورد و هیچ وقت موهایشان را نمی بافند و از این ور و آنور آویزان نمی کنند خوب نیستند،آن هایی که حرف هایشان را آن پشت پشت های ذهنشان قایم می کنند،آن هایی که کوتاه می آیند و از حق خود می گذرند و از سهم خود چشم می پوشند ایده آل نیستند.دخترهایی خوبند که دستبندهای چرمی رنگ و وارنگ می بندند به دستشان و مانتوهای گل گلی می پوشند و از دور آن هم به صورت محو عکس می گیرند و گروه و دار و دسته دارند برای خودشان و هر جمعه قرار می گذارند فلان جا با دوستان و از همین عکس های نیم رخ مابانه می گیرند حرف ندارند،آن هایی که  می خواهند به همه بگویند حالمان خیلی هم خوب است حتی اگر خوب نباشند و جمعمان جمع است دخترهای دلپذیری هستند.دخترهایی که دلشان متفاوت بودن می خواهد و به هر نحو ممکن متفاوت می شوند خوبند.دخترهایی هستند که سرشان به کار خودشان است،شادند،متفاوتند،دنیا به کامشان است اصلا،حالشان تحت هر شرایطی خوب است،دلشان فقط آی پد مینی اشان را می خواهد با  هندزفری اش تا راحت روی تخت لم بدهند فارغ از مسایل روز خاورمیانه و دنیا و اوکراین و سوریه و طوفان تهران توی وایبر شکلک های رایگان دانلود کنند .این دخترها خوبند اصلا.یک جور خاصی خوبند.دخترهای خوبِ همشهری داستان به بغل و نسکافه مزه مزه کن و روی تخت لم داده ی فارغ از این که یک نفر در آب دارد می سپارد جان محشراند.بی خیال دنیا و مافیها.دخترهایی که می خواهند همه چیز را عوض کنند در حالیکه خودشان همان آدم سابق باقی بمانند خسته کننده اند،دخترهای دسته ی دوم که هر طوری شده به آن دسته اولی ها می خواهند بفهمانند که یک تخته اشان کم است و الکی شادند و هی عیب و ایراد بارانشان کنند کسل کننده اند.آن هایی که فکر می کنند خوبند و هیچ عیب و ایراد دیگری ندارند و عیبشان در خوب بودن و بعضا زیادی خوب بودنشان است همیشه تنها هستند،همیشه ته ته ته دلشان می خواهند با گروه اول باشند اما دیگر نمی شود .تا اینجای راه را آمده اند و محال است بپیوندند به گروهی که تا همین دیروز تقبیحش می کردند.دخترهایی که زیادی مبادی آدابند و "هیس"از دهانشان نمی افتد دوست های خوبی نیستند و هیچ وقت هم دوست های خوبی نمی شوند
دارم فکر می کنم با دخترهای زیادی آشنا شده ام .از دوستی های کودکی بگیر و مدرسه و دانشگاه تا نمایشگاه های مختلف و کارهای پاره وقت و انجمن های رنگ و وارنگ و حتی دنیای مجازی.اما دوستی هایمان هیچ وقت چشمگیر نبوده،هیچ وقت همدیگر را تحسین نکرده ایم،همیشه خواستیم سنگ بیندازیم جلوی پای همدیگر،همیشه خواستیم برتری هایمان را به رخ بکشیم گاه با اعتنا و گاه با بی اعتنایی.همیشه خواسته ایم گیس و گیس کشی کنیم در دنیای پنهان زنانه امان.دسته ی اول را کم دیده ام و دیده ایم شاید و این روزها هم نایاب تر شده اند.دخترهایی که پایه ی تئاتر رفتن باشند این روزها و مجله ی فیلم بخوانند این روزها،دخترهایی که به جمله ی سوم نرسیده تصمیم نگیری بروی پی کار خودت کم اند،کمیاب اند کسانی که دلت بخواهد باز هم شماره اشان را بگیری و دعوتشان کنی هات چاکلت بخورید با هم مثلا.توی یه کافه ی دنج و خوب.نه اینکه شماره اشان یکی دو ساعت بعد از سیو شدن به بوته ی فراموشی و یا به سطل آشغال گوشی سپرده شود.دخترها عمیق دوست نمی شوند مخصوصا اگر جنسشان از دسته ی دوم هم باشد.دخترها راحت فراموش می کنند دوستی هایشان و یک جور تبختر توی نگاهشان است همیشه. و این دشمن فرو رفتن توی حسِ تمام دوستی های خوبِ دنیاست

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٤
سنجاق شده به :

برود بهشت برسد دست همبازی خوب کودکی هایم

از :دنیا

سلام.از وقتی یادم میاد تو بودی و نگاهت بود و اون دو تا هاله ی تیره و سیاه دور چشمهایت.درست بعد از مدرسه سر کوچه ای به هم می رسیدیم و من دلم برای کوله انداختن یک طرفی ات و تنهایی برگشتنت به خونه می گرفت.می گفتی بابات یه قهرمانه که هیچ کس بهتر از اون نمی تونه چشم بسته و بدون اینکه به حروف ماشین نویسی نگاه کنه تایپ کنه .گفتی امتحان کن،نتونستم و با غرور سرتُ بالا گرفتی و گفتی دیدی بابام یه قهرمانه.تمام "کیهان بچه ها"یت سهم من بود تو عاشق تلویزیون و کارتون بودی اما.تو تموم عکس ها می خندی حتی وقتی حال خندیدن نداری و دندونای شیری جلویی ات را کنده ای و می دانی توی عکس معلوم می شود اما می خندی.دیروز عکس های سفر شیراز رو زیر و رو کردم.از اون بندایی که من مثل اکسیژن عاشقشم بستی به شلوار کوچولوت و یک وری به دوربین می خندی.دلم نمی آید نگاهت نکنم،یک جورهایی می خواهم از توی عکس بیرون بیاورمت و تو یکباره بزرگ شوی و سرطان نباشد و آن هاله های کبود محو شود و دلت بخواهد بروی باستان شناسی بخوانی و کلکسیون رادیو جمع کنی و ساعت بند دار جلیقه ی بابا بزرگ مال تو باشد و باز هم برویم گنجه ی "عزیز" را زیر و رو کنیم به هوای گنج و بدانی که شاید یک روز دیگر نباشی اما باز هم بخندی و بخندانی و من اردیبهشت ها اینقدر آشفته نباشم و تو با خنده های همیشگیت برگردی و جلوی دوربین ژست های خنده دار بگیری.اون روزها دعا می کردم کاش خدا بتواند جلوی تکثیر بی رحمانه ی سلول های بد را بگیرد،کاش سلول های بد می فهمیدندکه تو فقط 6 سالت است.سه سال پیش توی همین روزها فهمیدم خدا دلش می خواهد بعضی بچه ها روی زمین نباشند،زمین برایشان کافی نیست باید آن بالا بالا ها باشند،باید آن بالاها حالشان خوب شود.
توی تولد ده سالگیَم روی پاهای بابا بزرگ نشستی و نارنگی پوست گرفته ای هنوز توی دست هایت است و می گویی "سیب".تو هنوز که هنوزه نارنگی را نخورده ای و من از تمام نارنگی ها و سیب های دنیا بدم می آید.دلم برایت تنگ می شود گاهی.به یاد خنده و شیطنت های کودکی امان.کاش برگردی و دوباره توی آن راهروی کوچیک جلوی اتاق ها بساط دفتر و کتاب و ماشین حساب راه بیندازیم و ادای بابایت را در بیاوریم مثلا.کاش برگردی و اردیبهشت جهنم نباشد دیگر برایم بهشت شود مثل روزهای خوب بچگی امان.

به :بهشت

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱
سنجاق شده به :

خیلی خوب است

دوست داشته شدن خوب است.شیرین است.نفس هایت را عمیق تر می کند، چشمانت را روشن تر و قدت را بلندتر.اینکه یکدفعه به تو بگویند چقدر خوب می نویسی و نوشته هایت را دوست داریم خوب است، اینکه بگویند سرزندگی از سر و روی وبلاگت بالا می رود و انرژی می گیریم ازت خوب است، اینکه دل کسی گرفته باشد و با خواندن وبلاگت حالش خوب شود خوب است، اینکه ناگهان کسی در اینستاگرام پیدایت کند و بگوید ع این تویی؟ چقدر خوشحالم که اتفاقی نویسنده ی "یک فنجان چای در بعدازظهر"را پیدا کردم خوب است، اینکه به تو بگویند بهترین دوست یعنی "تو" خوب است، این که صفحه های خصوصی برای تو عمومی شود خوب است، این که ریتم زندگی ات هنوز بوی سال های اول دانشگاهت را بدهد خوب است و خوب است که بقیه فکر کنند تو نوزده سالت بیشتر نیست، اینکه تنها با یک کامنت دوست می شوید و راه تعریف را برای همدیگر باز می کنید خوب است، خوب است که آدم های زندگی امان  را بزرگ و بزرگ تر کنیم و دایره ی بودنشان را وسیع و وسیع تر، خوب است گاهی به تو می گویند کجایی پس؟ بیا و زودی دوباره بنویس.خیلی خوب است ایمیل های دوستانه ی غیرمنتطره، خیلی خوب است وقتی به تو می گویند تا به حال به تو گفته بودم چقدر دوستت دارم ؟ حتی تنهاترین آدم ها هم اگر خودشان بخواهند هیچ وقت تنها نیستند.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٦
سنجاق شده به :

گفت و شنود دو نفره ی من و مه سا راجع به چیزهای خوب زندگی

حرف می زنیم راجع به چیزهایی که دوست داریم.گپ دو نفره ی من و مه سا رو بخونید.

مه سا:بیا یه بازی شروع کنیم.از همونا که من یه کلمه می گم تو راجع بهش حرف می زنی.

من:اوهوم.موافقم.شروع کن.

مه سا:لحاف چل تیکه

من:ع چه جالب.گرم،دوست داشتنی،رنگی تو شبای زمستون با چایی البته

مه سا:توت فرنگی

من:همه چیش رو دوست دارم.از مربا و کیک بگیر تا تارت و دونات و نون خامه ای

مه سا:چوب بستنی

من:مطب دکتر.گلو دردنگران

مه سا:پاریس

من:اوووه کافه با صندلیای کنار خیابون،ایفل،نور،باله،فیلم،کرواسان،ثریا در اغما.خب یه جورایی شهر رویاهای من

مه سا:کول کاپ

من:بهترین فینگرفودی که تا حالا خوردم.شبای سرد زمستون توی ماشین با بخاری روشن

مه سا:ناخن با لاک قرمز

من:با کلاسخنده.هیچ وقت نتونستم مرتب بزنم مخصوصا دست راستمو.ولی ناخن کوتاهش رو به بلندش ترجیح می دم.

مه سا:کفش پاشنه ده سانت

من:تا حالا نپوشیدم به خدا.بعضیا چجوری باهاش راه می رن؟

مه سا:منم مث تو یه بار پوشیدم بعدش وسط خیابون در آوردم پا برهنه راه رفتم.هه،

گل لوسین توس

من:ماشین عروس.خخخ

مه سا:قهوه ترک

من:دوست دارم تو اون استکان کمر باریکا بخورمش یه روزی.

مه سا:بعد اونا مگه مال چایی نیست؟

من:نه ترکا تو اونا قهوه می خورن مثلا.

مه سا:اوهوم.جاده

من:بعضی وقتا دوست ندارم زود تموم بشه.

مه سا:داستان نویسی

من:دوست دارم.می نویسم و یه روزی از خوباش می شم.بعله:دی(آیکون آدم از خود مچکر)

مه سا:چرا؟ما هم پزت رو می دیم خبچشمک.جغد

من:مد شده الان هر کی رو می بینی یه چیزه جغدی داره.همه گیری.

مه سا:ونک

من:دانشکده،پیاده روی،شلوغیای سر شب و گیرنیومدن تاکسی،دونر کباب و یه عالمه خاطره

مه سا:چه ونک خوشگلی

من:آره ونکِ من خیلی خوشگله.یه جورایی همه ی خوشمزه ها و خاطره ها واسه من تو ونک ان.

مه سا:اسب آبی

من:نظری راجع بهش ندارم.شکموی گندهنیشخند

مه سا:سیب زمینی سرخ کرده

من:در هر شرایطی ازش نمی گذرممژه

مه سا:قوری سفیدی که عکسش تو وبت هست

من:عاشقش شدی حسابی رفت هاچشمک.روزای خستگی و سرماخوردگی

مه سا:نگار جواهریان

من:مهربون و رنگی

مه سا:شام سبک

من:خیار،گوجه،کلم بروکلی و دیگر هیچ

مه سا:زهرا

من:حساس،عاشق کتاب و موسیقی و پیاده روی،کمی تا قسمتی مهربون،سعی می کنه از لحظه لحظه ها لذت ببره و الان دلش یه پیتزای پپرونی می خواد

مه سا:آره منم پیتزا می خوامخوشمزه.چه زهرای خوبی. دوستش دارم

من:و چه مه سای خوبتریلبخند

مه سا:اسنک با پنیر

من:ببین این دم ظهری چجوری معده ی آدمو به چالش میگیرینیشخند

مه سا:خندهو acup of tea in the afternoon?

من:جایی واسه نوشتن از دوست داشته هام با کلی دوستای خوب.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢
سنجاق شده به :

پرنسس ها تاب سواری نمی کنند

اونجور که اون پیراهن سفید با سر آستین های گل گلی می پوشه آدم اگه از خیاطی متنفر هم باشه دلش می خواد بره چند متر پارچه ی گل گلی بخره و بدوزه دور سر آستین ها و باریکه ی کنار جادکمه های هر چی لباس سفیده که تو کمدشه.بعضی وقتا دلت می خواد ساعت ها بشینی و فقط خوردنشو نگاه کنی اونجور که اون هر جزیی از غذا رو با ریتم و سبک متفاوتی می خوره که معده ی هر آدم "انورکسیا نروسا"یی رو تحریک می کنه تا یه پر از اون چیزی که اون داره می خوره رو بزاره تو دهنش.خیار رو خیلی شیک با چنگال برمی داره و خیلی با طمانینه زیر دندوناش بدون هیچ صدای اضافی دیگه ای خرد می کنه.توی نوشیدن هر گونه نوشیدنی هم اونقدر محتاطه که نگاه کردن بهش مثل دیدن یه اسلوموشن واقعی مزه می ده.سر باقی مواد غذایی هم کلا یه همچین بلای مشابهی می آره و اصولا خیلی تمیز غذا می خوره.به خط چشم صاف پشت چشماش و لاک های بی نقص انگشتای دستش حسودیم می شه.ناخوناش هیچ وقت انگار نمی شکنن و پوست اطرافشون همیشه سالم و بی عیب و نقص اند .تو زمستونا خبری از خشکی و ترک نیست و هیچ وقت کرم ضد آفتاب تو کیفش نمی زاره.اونقدر که اون نرم پاشو تو هر قدم می زاره رو آسفالت پیاده رو که آدم به آل استارای زرد گرافیتی ش حسودیش می شه و اونقدر هوای کتاباشو داره که هر کدوم رو با یه صفحه از نیازمندی های همشهری جلد کرده.حواسش هست آنا"غذاهای سرد و گرمو با هم نخوره و اون فاصله ی کذایی 30 تا 40 سانتی با کتابو حفظ می کنه.اونقدر صاف راه می ره و همه ی اصول نشستن و راه رفتن و ایستادن رو رعایت می کنه که ترس از شکسته شدنش در من قوت می گیره.تا حالا دندون پزشکی نرفته و حتی یه دونه استامینوفن کدیین هم نخورده.موقع هر جور دردی هم یا عرق نعنا می خوره یا دمنوش های گیاهی.تا حالا پاشو تو هیچ پیتزا فروشی و فست فودی نذاشته و تو روزایی که آلودگی هوا شدیده از خونه بیرون نمی آد.هر پنج شنبه جمعه یا تو دربند می شه پیداش کرد یا کلک چاله یا دار آباد.بقیه روزام یا تو سالن از پیرامید صخره نوردی می ره بالا یا طناب می زنه یا دراز نشست می ره.عاشق مستندهای سنگین تلویزیونیه و به کمتر از "آسمان شب"و شبکه چهار رضایت نمی ده و اصلا باب اسفنجی رو نمی شناسه .تا حالا روی هیچ تابی هم ننشسته می گه پرنسس ها که تاب سواری نمی کنند.مدام یا یه چیزی یادداشت می کنه یا با دوربین نیکون مدل نمی دونم چندش چلیک چلیک عکس می ندازه.گاهی ساعت ها منتظر چکیدن یه قطره آب از سر شیر لنز و دیافراگم و شاتر و تنظیم می کنه و زل می زنه به قطره ای که بازی درآورده و خیال چکیدن نداره.به کمتر از آلوین تافلر هم رضایت نمی ده آثار نویسنده ی دیگه ای رو بخونه.آهنگای مازیار فلاحی و گروه پالت و دنگ شو  رو خزعبلات می دونه و ته ته تهش برای تنوع "بریتنی اسپیرز" گوش می کنه وگرنه پای ثابت ریچارد کلایدرمنه این آدم.آرزو داره پرنسس باشه و فکر می کنه اینجوریه پرنسس بودن.فکر کنم جرقه اش از دیو و دلبری سیندرلایی چیزی توش زده شده باشه.هیچ کدوم از بازیگرای ایرانی رو نمی شناسه و هر شب "نیمه شب در پاریس" نگاه می کنه و هنوز که هنوزه منتظره یه شاهزاده با اسب سفیده تقریبا".

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۸
سنجاق شده به :

زیر بارون بدون چتر می خندیم

از دانشگاه که برمی گردیم درست نرسیده به ونک با دندونای ارتودنسی شده اش تو صورتم می خنده و می گه من عاشق پفکم .عینکم رو می دم بالا و می خندم و می گم منم، تازه بعدش مزه می ده کلی دستاتو لیس بزنی و ملچ ملوچ کنی .کاری که همه دوست ندارن.بیا اذیت کنیم. شیطون می شیم و می ریم به بچگی ها و یه بسته چی توز موتوری رو تو چشم به هم زدنی تموم می کنیم و بعد می افتیم به جون انگشتا وسط خیابونی شلوغ و پر از آدم و آی زیر نم نم بارون پاییزی با دندونای نارنجی می خندیم و بارون می خوریم و  باز می خندیم بدون چتر ...

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۳
سنجاق شده به :

یه تشکر نامه ی کوچولو

این پست یه تشکر نامه است .برای همه ی دوستای خوبم که نزدیک 5 ماهه منو می خونن و هر روز به من سر می زنن و اگه یه روز ننویسم یا خبری ازم نباشه نگران می شن و دلشون می خواد این جا رو همیشه به روز شده ببینن.نیلوفر عزیزم که خیلی خیلی به من لطف داره و همون طور که اون به پستای جدید من عادت کرده من هم به کامنت های سرشار از انرژیش.کلی با هم نقطه ی مشترک داریم و به قول خودش همزادیم.همون اوایل که وبلاگم رو راه اندازی کردم منو خیلی سریع پیدا کرد و بهم امیدواری داد .مهسای خوبم که تو این مدت خیلی با هم نقطه ی مشترک پیدا کردیم،نظراتش واقعا"سازنده است و پست هاش رو دوست دارم ، من اونو پیدا کردم و تا الان دوستای خوبی برای هم هستیم .حسنا که همیشه با کامنت هاش پرت می شم به دنیای خوب چند سال پیشم.زمان دانشجویی.حسنا هم اول منو پیدا کرد .زهرا که چند وقتی نبود و الان که باز پررنگ شده خیلی به من انرژی می ده،حیف که خودش دیر به دیر می نویسه ،زهرا رو من پیدا کردم نمی دونم چجوری اما نوشته هاش به دلم نشست،چند وقتی خاموش می خوندمش تا اینکه طاقت نیاوردم و براش کامنت گذاشتم و از اون روز دوست خوب من شد.سوده که از فرهنگ خودشون برام کامنت می زاره و من از مقایسه ی این دو فرهنگ نزدیک و در عین حال دور لذت می برم ،خوشحالم که منو می خونه و ناراحتم که وبلاگش چون ورد پرسه من نمی تونم بخونمش.سوده منو از وبلاگ مهسا پیدا کرده حتما"،چون تو لیست دوستای مهساست.خانوم سین که فقط میاد و عکسامو نگاه می کنه و میره.دوستای جدیدم ترلان،مریم،مهتاب،ملیکا،نازی، لی لی و...که تازه وبلاگمو پیدا کردن و لذت می برم از خوندن کامنت هاشون.و البته دوستان غیر وبلاگیم ناهید،راضیه عزیزم،غزاله و بقیه،حتی دوستان خاموشم.خوشحالم که این جا بهانه ی خوبی شد برای اشتراک دوست داشتن هامون و نوشتن از روزمره ها و پیدا کردن یه عالمه دوستای خوب.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٩
سنجاق شده به :

یک صبح جمعه ی بی نظیر

وقتی یک صبح جمعه ی بی نظیر به دیدن دوست جانت بروی و برایش دفترچه ی حوض نقره و جامدادیِ طوطی ببری و دوستت از خال خالی های جامدادی ذوق زده شود،دوتایی دستکش های بدون انگشت بپوشید و دلتان کمی بیشتر هوای سرد بخواهد...بعد جینگول های دوست جان را روی میز بچینید و عکس بندازید و تاکید داشته باشید دختر چتر قرمزی روی جامدادی حتما"داخل عکس خوب بیافتد....

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٧
سنجاق شده به :

یه مهمونی دوست داشتنی

وقتی یک دوست جون خوب میاد و بهت سر می زنه.بعد با هم می شینید از هر دری حرف می زنید،چای با دونات می خورید،کلی ازش کادو می گیری و روزتو خوب می کنه.

ممنون دوست جون راضیهبغل

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱۱
سنجاق شده به :

خاموشی

یه عده هستن که فقط شماره تلفن تو برای این تو گوشیشون سیو شده که هر وقت براشون مشکلی پیش اومد تو مشکلشون رو رفع کنی براشون.اونوقت درست همین آدما وقتی زنگ تلفنشون به صدا در می آد به هوایِ اینکه نکنه کسی باهاشون کاری داشته باشه و تو دردسرشون بندازه می رن رو سایلنت یا خاموش می شن.دارم یاد می گیرم خاموش بشم منم از این به بعد.
آدمای این مدلی زیاد دیدم من.یه تعدادی هستن که درست تو لحظه های بحرانی زندگیشون یاد آدم می افتن و هر چند وقت یه بار به ناگاه سرو کله شون پیدا می شه.و جالبه که تو تمام اون مدتی هم که نبودن هر لحظه به یاد تو بودند البته{#emotions_dlg.e17}.جالب اینجاست که اصلا"ازت توقع ندارن دست رد به سینه شون بزنی و باید هر جور شده رفاقتت رو ثابت کنی بهشون .رفاقتی که در طول سال شاید فقط محدود به چند تا اس ام اس کلیشه ای و زنگ های این مدلی.این مدل دوستی ها رو من نمی دونم چجوری طبقه بندیشون کنم.بعله از اینجور دوستی های هر از گاهی ملولم من و دوستی های واقعی ام آرزوست البته {#emotions_dlg.e54}

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۸
سنجاق شده به :

امیدوارم هرگز همدیگر را فراموش نکنیم

کلاس سوم دبستان بودم که یه تازه وارد به جمع بچه های کلاس اضافه شد.از همون بچه ها که تو سال تحصیلیِ جدید به ناچار خونه شونو عوض می کنن و مجبور می شن از دوستا و مدرسه ی قبلی شون جدا شن و بیان به یه مدرسه ی جدید.از مدرسه ی نجم اومده بود و بدجوری عینکش توی ذوق می زد.ما بچه ها هم تصمیم گرفته بودیم تا می تونیم بهش حس جدید بودن تزریق کنیم و مثلا"بگیم ما از تو تو این مدرسه قدیمی تریمُ حق آب و گل داریم مثلا".اما یه "آن"ِ خاصی داشت این آدم که من بعد از چند هفته که همراه با بچه های دیگه اذیتش می کردم منصرف شدم و اون تبدیل شد به یکی از بهترین دوستای دوران زندگیم.تا جایی که به خاطر نیم نمره بیشتر گرفتن اون از هر درسی من به شدت تلاشم برای گرفتن نمره ای بیشتر مضاعف می شد.تا پایان دبستان با هم تو یه کلاس بودیم و اون به الگوی من توی زندگی تبدیل شده بود.عاشق خطش بودم.سین و شینش که می زد دلم می خواست منم اینجوری بودم.دستای تپلی داشت که روی مفصلای انگشتاش چال می افتاد یادمه اون موقع انقدر غذا می خوردم تا دستام مثل اون تپل بشه.جالب بود که معدل کل هر دوتامون تو سال پنجم بیست شد و این دوستی مون رو مضاعف تر هم کرد.از این بچه هایی بود که تو شناسنامه یه اسم دارن تو خونه یه چیز دیگه صداش می کردن اما من عاشق "شین"اول اسمش بودم که با "شینی"که توی فامیلیش بود تطابق کامل داشت و من ترجیح می دادم شیرین صداش کنم تا ملینا."دبلنا" رو خیلی با حوصله به من یاد داد و من حتی ازش یاد گرفتم درست ُ حسابی ستاره بکشم چون تا قبل از اون ستاره هام شکل ستاره نداشتند واقعا".نمی دونم الان کجاست و داره چیکار می کنه اما کاش رابطه های دوستی مدرسه قطع نمی شد .الان تنها چیزی که ازش دارم یه کارت پستال قدیمیه که اون موقع ها خیلی مرسوم بود . پشتش نوشته" امیدوارم هرگز همدیگر را فراموش نکنیم " با همون خطی که من اون موقع خیلی سعی کردم یادش بگیرم اما هیچ وقت نتونستم.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢
سنجاق شده به :

دوستی های آرامش بخش

الان تو روایط دوستیم احساس بهتری نسبت به گذشته دارم.از اولشم دلم می خواست روابطی رو برای خودم ایجاد کنم که مجبور به جواب پس دادن نباشم.سطح توقع طرف مقابل از من در حدی باشه که من از اون انتظار دارم و یه جورایی دست و پای همدیگه رو نبندیم و واسه تصمیم گیری در مورد هر چیزی آزاد باشیم.الان احساس بهتری دارم چون دقیقا"به چیزی که می خواستم رسیدم.معتقدم توی دوستی ها آدما مجبور نیستن هر روز که از خواب بیدار می شن به هم اس ام اس بزنن و تا شب حداقل 6،7 بار با هم تماس تلفنی داشته باشنُ روزی یه بارم با هم برن بیرونُ آخر شب هم به هم اس ام اس شب بخیر بگن.
یه جورایی اینجوری حس آزادی بیشتری دارم.الان دوستای اندکی دارم شاید به تعداد انگشتای هر دو دست برسه تعدادشون، اما هر وقت دلم براشون تنگ بشه بهشون زنگ می زنم،براشون ایمیل می فرستم ،هر وقت چراغ جیمیلشون روشن بود با هم چت می کنیم و گاهی هم با اسکایپ همدیگه رو می بینیم.هیچ اجباری توی این نوع رابطه نیست و من آدم مستقل و آزادیم اینطوری و تازه کلی هم از معاشرت باهاشون لذت می برم و ازشون انرژی می گیرم.اینجوری نه من از اونا توقع های عجیب و غریب دارم نه اونا از من،در عین حال احساس تنهایی هم نمی کنم و کنترل امور و جریان زندگیم یه جورایی دست خودمه.اینجور دوستی ها خیلی بهم آرامش می ده.اعتقاد شدید دارم که من آدمِ یه همچین دوستی هایی هستم فقط.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢۱
سنجاق شده به :