یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

خونه ی حیاطی ِ کودکی های من

کودکی من تو یه خونه ی حیاطی گذشت.قبل از این که برم مدرسه خوندن و نوشتن رو تو تراس بلند و آفتاب گیر همین خونه یاد گرفتم.بعدازظهر ها همین که آفتاب خودشو از روی تراس جمع می کرد بساط کتاب و خودکار و دفترم رو پهن می کردم روی موزاییک های کوچیک و سیمانیِ تراسی که وقتی بارون می زد بوی دلخواه من ازشون شنیده می شد.عروسک هامو می چیدم لبه ی هره ی پنجره ی رو به تراس و خودم غرق می شدم در انبوهی کتاب و دفترهایی که بوی کاغذ نو می دادند و برای عروسک هایم کتاب قصه می خواندم.خونه ی حیاطی اولین تجربه های من رو در خودش جا داده بود.اولین باری که تونستم کتاب بخونم،اولین دندون لقی که افتاد،اولین باری که بدون ترس تونستم کبریت کشیدن رو یاد بگیرم،اولین دوچرخه سواری های تک نفره ام در حیاط ساکت درست سر ظهر،بعد از ناهار و موقع خوابِ همسایه ها.خونه ی حیاطی برای من یعنی تنها باغچه ای که تنها یک درخت داشت .درخت انگوری که قد کشیده بود و پیچ خورده بود لابه لای نرده های حیاط و تا تراس رسیده بود و من در لذت کتابخوانی های بعدازظهرهایم چقدر زیر سایه اش و آن گوشه ی دنج خلوتش غوره های ترش و ملس می خوردم.خونه ی حیاطی برای من یعنی زیر زمینی که دیوارهایش بوی نم دلپذیری می داد و دلم موقع وارد شدن به فضای تاریکش هری می ریخت و زود به دنبال کلید برق می گشت و وقتی چراغِ کم نور و ضعیفش روشن می شد حلقه های تیوب موتور بابا بود و سه چرخه ی بچگی های من و شیشه های سیرترشی و آبغوره ی مامان.خونه ی حیاطی برای من یعنی گربه ای که دوست همیشگی من شده بود و من با شیطنت خاصی گوش هایش را پر از دانه های انار همسایه می کردم و نمی دانم به بهانه ی کدام بیماری ناشناسی دورش کردند و بردند و دوستی مان را به هم زدند.خونه ی حیاطی یعنی تک اتاق خنک روی پشت بام که انگاربا همه ی اتاق ها فرق داشت و دفتر الگوهای خیاطی مامان آن جا بود و من هر دفعه به شوق آن دفتر به آن اتاق دوست داشتنی و خنک پناه می بردم،دفتر را ورق می زدم روی الگوهای دامن که با کاغذ بنفش خوشرنگی چسبانده شده بود دست می کشیدم و عاشق شیرازه ی گل گلیه دفتر بودم.خونه ی حیاطی برای من یعنی دو ستون فلزی بلند حیاط که من ساعت ها با دامن خال خالیه رنگی ام که مامان از اضافیِ لباس خودش برایم دوخته بود دورش می چرخیدم.خونه ی حیاطی برای من یعنی پنجره ی رو به کوچه ی یکی از اتاق ها که آنقدر به کوچه نزدیک بود انگار که می ترسیدم بازش کنم نکند پرت شوم به  کوچه ی تنگ و باریکمان.خونه ی حیاطی برای من یعنی خاطره های تمام کودکیَم .از آن روزها اما خیلی خیلی دورم.خونه ی حیاطی را کوبیده اند و به جایش یک آپارتمان سه طبقه ساخته اند.نه خبری از دیوارهای آجر بهمنی است که سرخوشانه صبح ها خیسشان می کردم تا روشن تر به نظر آیند و نه خبری از آن اتاق های تو در تو و رنگ آبی آسمانیش.شاید قطعه هایی از خونه ی حیاطی جایی در این شهر بزرگ هنوز جا مانده باشد.شاید پنجره هایش هنوز پنجره های خانه ی دیگری باشند.شاید.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٠
سنجاق شده به :

یه جابجایی کوچولو

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱۳
سنجاق شده به :

زیبایی استوانه ای

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۳٠
سنجاق شده به :

زیباییِ استوانه ای

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٩
سنجاق شده به :

خوشگل سازی

وقتی اسپیکرها جان میگیرند...

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٥
سنجاق شده به :

تمیز سازی

چقدر خوبه آدم صبحها که از خواب بیدار می شه کاری برای انجام دادن داشته باشه.اصلا"من از روزایی که توشون هیچ ایده ای نیست و کاملا"راکده متنفرم.همین پیدا کردنِ کار واسه اول صبح خودت کلی برای بقیه روز انرژی برات ذخیره می کنه.خیلی خوبه ناخودآگاه یادِ کمد به هم ریخته ات بیافتی و حسابی تر و تمیزش کنی یا حتی یه دستی به کتابخونه ات بکشی و شروع کنی به مرتب کردن کتابا.یا حتی یه سری به جاکفشی بزنی ببینی همه چی اون جا مرتبه یا نه.کفشایی که واکس می خوانُ جدا کنیُ با حوصله واکسشون بزنی اونایی هم که نیاز به شسته شدن دارن بزاری یه گوشه ی دیگه.اصلا"چقدر خوبه یه روزمونُ بزاریم برای مرتب کردن کمدها و کشوها و قفسه ها.اون حسِ خوبی که بعد از مرتب شدنشون سراغ آدم می آد فوق العاده است مخصوصا"اینکه خیلی وقت باشه تجربه اش نکرده باشی.قفسه ها و کابینت های آشپزخونه همیشه بدترین قسمت برای مرتب کردنه چون هر لحظه وسایلش جا به جا می شن و زود به زود به هم می ریزن. همه ی ما معمولا"توی خونه کمد و کشو زیاد داریم پس پیشنهاد من برای شروع، کمد لباسا و قفسه ی کفشاس.تمیز کردنشون راحته و زمان زیادی هم نمی بره.پس راه راها اون طرف،خال خالیا یه طرف دیگه،رنگی ها اینور،سیاه سفیدام اونور.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٤
سنجاق شده به :

دیوار آشپزخانه ی ما

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۳٠
سنجاق شده به :