یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

خندیدن بدون لهجه

"بیشتر مهاجرین قبول دارند که در مقطعی ما همگی تبدیل به غریبه های دایمی می شویم که نه به این جا تعلق داریم نه به آن جا.کتاب های قطوری نوشته شده اند تا این احساس شناور بودن بین دو دنیا و هرگز کاملا"به مقصد نرسیدن را تشریح کنند.هنرمندان با استفاده از هر وسیله شناخته شده ای از واژه ها گرفته تا فیلم و حتی تا چوب آبنبات چوبی سخت کوشیده اند تا از وابستگی به فرهنگ مادری پا در جایی استوار بگذارند،اما تمام این تلاش ها تنها آن ها را به درک این واقعیت رسانده است که گویی روی برگ پهن نیلوفر آبی نشسته و سعی در حفظ تعادلت داری آن هم در حالی که پسر بچه ای درشت اندام قصد دارد با دو پا در بغل مثل توپ در آن حوض بپرد.آیا وقتی در حوض بیفتیم فقط آمریکایی خواهیم بود و یا فقط علامت کامایی خواهیم بود بین دو جمله؟آیا خواهیم توانست همه چیز را حفظ کنیم و یا گذشته مان در ته حوض رسوب خواهد کردتا روزی توسط نسل های آتی کشف شود؟"

بخش هایی از کتاب"خندیدن بدون لهجه".فیروزه جزایری.ترجمه نیلا والانشر باغ نو.1389

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٤
سنجاق شده به :