یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

مثل ماندن یک کلاه کپ گوشه ی ذهنت تا همیشه

آدم گاهی خیال برش می دارد برود تمام آن چیزهایی که یک روزی جایی، پشت ویترین مغازه ای، توی بساط دست فروشی دیده بود و ساده و با یک آه از کنارشان رد شده بود را بخرد.چیزهایی که گاهی به بهانه ی بی پولی، کم پولی، پس انداز، آینده نگری و هزار مزخرف دیگر خریده نمی شوند اما فکرشان همیشه با شما هستند.چیزهایی مثل کلاه کپ، حوله ی صورتی، دمپایی لا انگشتی، شال گردن،پیژامه ی راه راه آبی قرمز،پاپیون های گل گلی دوک، جا کلیدی تن تن، پیراهن آستین بلند ال سی وایکیکی،پتوهای دو نفره ی پشمی بنفش، ساعت های رنگی سواچ  و ..آدم گاهی دلش را بین خروارها چیز به درد نخور و به درد بخور جا می گذارد.انقدر نمی خردشان تا برایش مفهومی عجیب و غریب می گیرند.دور می شوند.انگار دستت دیگر هیچ وقت بهشان نمی رسد.بعد سه سال دیگر که از کنارشان رد شوی همه چیز عوض می شود برایت.هنوز همان قدر می خواهی اش اما جور دیگر.حالا شاید اگر از دور هم نگاهی بهشان بیندازی راضی ات می کند.اگر توی کیفت، روی تختت، توی تنت هم نباشند همین که لیستی داری ازشان و گاهی نگاهت بهشان می افتد کافی ست.شاید از یک جایی به بعد دیگر حتی نخواهی داشته باشی اشان.همین که ذهن تو مالکشان باشد خوب است.شاید اگر ذهنت مالک چیزی باشد بیشتر دوام بیاورد برایت حتی.آنوقت مثلا یک روز که با دخترت توی خیابان قدم می زنی می گویی ببین روزی این فروشگاه کلاه کپی داشت که می توانست مال من باشد و هزار سال پیش دور انداخته شده باشد اما من هرگز نتوانستم بخرمش و هنوز توی ذهنم نو نو است، نشسته است درست همان گوشه ی ویترین و تا همیشه از آن من خواهد بود.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٩
سنجاق شده به :

مثل آمدن روزهای بد پشت بند روزهای خوب

یه روزایی هست اینقدر خوبی که اصلا به روزهایی که قراره یه روز بیان و بد باشن اصلا فکر هم نمی کنی.اونقدر خوبی که فکر رسیدن یه روز حتی متوسط هم آزارت می ده.تو خیابون راه می ری و به تنها چیزایی که فکر نمی کنی جنگ،بیماری،عدم امنیت،پذیرفته نشدن،شکست خوردن و مرگه.اما ناگهان یه روز که دستات تو جیبته و جلوی یه دکه ی روزنامه فروشی وایستادی و داری تیتر درشت روزنامه ی همشهری رو می خونی همه ی اینا با هم شروع می شه.خیلی ناگهانی.خیلی الکی.و تو مجبور می شی با همشون روبرو بشی.بهت زنگ نمی زنن هیچ کدوم.مقدمه چینی هم نمی کنن.یک دفعه می رن سر اصل مطلب و پاشنه ی آشیل ات رو هدف می گیرن.مهمونای ناخونده ای که آدم دلش می خواد در خونه شو هیچ وقت روشون باز نکنه غافل از این که همه شون کلید در خونه ی تو رو دارند.بعضی چیزا مثل اومدن روزای بد پشت بند روزای خوبه.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٥
سنجاق شده به :

می خواهم بقیه اش را با کنج دنج اتاقم سر کنم

این روزها به بی علاقگی هایم می رسم.به چیزهایی که دوست ندارم.کتاب هایی که متنفرم از خواندنشان.به آهنگ هایی که لای فولدرها خاک خورده اند و فکر می کردم هرگز بهشان گوش نخواهم داد.دلم می خواهد خرمالوها زودتر بیایند روی پیشخوان میوه فروشی ها و به همه ی کامنت های اعتراض آمیز جواب می دهم.این روزها دست زده ام به خودکشی علاقه مندی هایم.چیزی را با چیزی ست نمی کنم.رنگ لاک ناخن هایم ریخته است و همین طوری زیباترند از نظرم.فیلم های ترسناک می بینم و سیستم عامل تبلتم را با نسخه ی بالاتر اندروید که چیز خیلی خیلی مزخرفی است آپگرید کرده ام تا جایی که از کیت کت متنفر شده ام.شکلاتش منظورم است.دکمه ی اسکرین شاتش یک جایی گم و گور شده است و عکس هایم کراپ نمی شوند دیگر.این روزها از بوی بد میوه های گندیده و گوشت و مرغ مانده ایراد نمی گیرم و از جلوی ماهی فروشی که رد می شوم دماغم را چین نمی دهم.این روزها به افتضاح ترین شکل ممکن بی خواب شده ام.این روزها توی هر لیوانی که دستم برسد چای می خورم حتی همان ماگ بی کیفیت و بی ریختی که از بس توی ماشین ظرفشویی گذاشتیمش رنگش جا به جا رفته است و قبل ترها سر ریختن یا نریختن چای توی آن برای من دعوا داشتیم.دیگر فرقی نمی کند چقدر انگور بخورم تا حساسیت ام دمار از روزگار گلو و بینی و چشم هایم دربیاورد و فرقی نمی کند کمک راننده چقدر صندلی اش را عقب داده باشد تا من راحت نتوانم سرجایم لم بدهم آن پشت و تکیه بدهم به پشتی صندلی و از شیشه ی عقب عبور تیرهای چراغ برق اتوبان ها را نگاه کنم.این روزها داستان تایپ شده ام را روزی هزار بار می خوانم و می خوانم و نمی فرستمش برای آن مجله ای که جایزه ی نفر اولش 7 ملیون تومان ناقابل است چون چیزی کم دارد از نظرم،چون اینطوری بهتر است شاید،این روزها درس می خوانم تا برای خودم کسی بشوم ،جزوه هایم را ریخته ام وسط و دست و لباسم رنگ ماژیک های لایت زرد فسفری ام شده است .زیر جمله های مهم خط می کشم غافل از این که چیزی برایم مهم نیست حتی جمله ها.این روزها نوشابه می خورم تا پوکی استخوان بگیرم.برایم نه روغن پالم توی شیرها مهم است،نه سنگدان مرغ توی سوسیس و کالباس و نه میوه های غیرارگانیک بی مزه .یکی از همین روزها ناهار می رویم یکی از این جگرکی های کثیف و پر از مگس میدان بهمن می نشینیم یک دل سیر دل و جگر یک سال مانده می خوریم و بعد بالا می آورم و سه هفته به حال مرگ می افتم و باز هم راضی ام.حتی حس بد آمپول بی حسی دندانپزشکی دارد برایم کم رنگ می شود.هنوز زنده ام با همه ی این آت و آشغال های زندگی.این روزها یک چیزی ام می شود.یک چیز بد حتی.اما بد و خوبش فرقی نمی کند.چون می گذرد.مقایسه ی این روزها با روزهایی که خوب می گذشت من را به هیچ چیزی نمی رساند.همه چیز همان جور می گذرد که باید.نظر تو را نمی پرسد.حتی اگر صد سال هم از خانه ات بیرون نیایی و با گوشه ی دنج اتاقت سر کنی چیزی را آن بیرون از دست نداده ای.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۱٤
سنجاق شده به :

من از فرو رفتن در نقش آدم هایی که نیستم می ترسم

ما یک جاهایی دیگر کم می آوریم آن هم درست جاهایی که نباید،درست وقت هایی که بهمان گفته اند تو قوی ترین آدمی هستی که می شناسم،درست وقتی سنگینی بار روی دوششان را می اندازند روز شانه های نحیفت.ما آدم ها همه امان یک جاهایی کم می آوریم آن هم درست وقت هایی که هی می شنویم چقدر خوبه که هستیم،چقدر وجود ما مایه ی آرامش است،آن هم درست وقت هایی که می خواهیم برویم یک گوشه زانوهایمان را جمع کنیم زیر بغلمان و از ناتوانی اشک بریزیم و کسی می گوید به داشتنمان افتخار می کند.آن وقت له می شویم زیر انتخاب همچنان محکم بودن یا همان زانو زیر بغل زدن.ما آدم ها اصلا دلمان می خواهد کم بیاوریم نمی خواهیم فرشته ی نجات باشیم،نمی خواهیم گوش شنوای کسی باشیم وقتی خودمان گوش شنوایی نداریم،ما آدم ها اصلا می خواهیم به همه نشان بدهیم که می توانیم زار زار جلوی چشم هزارها عابر پیاده و درست وسط خیابان ولیعصر زیر گریه بزنیم.ما آدم ها دلمان می خواهد به همه بگوییم که همه امان مثل شیشه شکننده ایم و تا به حال هزار ترکِ مخفی برداشته ایم و از هم پاشیدنمان این روزها حتمی است.ما می خواهیم بین زیر شانه های کسی را گرفتن و بغل کردن زانوهایمان ،زانوهای خودمان را بغل کنیم اصلا.ما آدم ها می خواهیم به همه بگوییم از فرو رفتن در نقش هر آدم منجیِ خیرخواهی خسته شده ایم.ما خسته شده ایم از درگیر لبخندهای مصنوعی بودن و می خواهیم به همه بگوییم اوضاعمان زهر مار و بلکه چیزی بیشتر از آن است.می خواهیم سناریوهای نمایش از پیش ساخته امان را یک جایی گم و گور کنیم و به زندگی عادی برگردیم.به همان آدم معمولی و شکستنی نه یه اَبَر قهرمان ساختگی.من از فرو رفتن در نقش آدم هایی که نیستم می ترسم.از درک نشدن شکستگی ها و ظرافت هایم می ترسم.از این که قهرمان زندگی دیگران باشم می ترسم.از این که روزها کم نیاورم و شب ها بالشم ازترس ها،نگرانی ها و تشویش هایم خیس شود می ترسم.من از داشتن چیزهایی که نباید داشته باشم می ترسم.از روزی که خودم نباشم ،خود واقعی ام را گم کنم و بروم زیر جلد زورو نقش بازی کنم می ترسم.من می ترسم وقتی به من می گویند از دنیای کودکی ام فاصله گرفته ام و می توانند روی من حساب کنند.من از حساب و کتاب کردن  آدم  بزرگ ها می ترسم.از دو دو تا چهار تایشان.از این که فقط در مواقع خاصی برایشان بزرگ می شوی همان موقع ها که دلت می خواهد بروی گوشه ای و زانوهایت را بغل کنی.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱۱
سنجاق شده به :

زیر لیوان پوچ بود.بازی را باختم

احساس می کنم ابعاد دنیا برایم تنگ شده است.جا نمی شوم در این حجم کوچک و وهم انگیز.خیلی چیزها را در سایز و اندازه ی من نساخته اند، حسم شبیه وقت هایی است که کفش دلخواهم را پشت ویترینی پیدا کرده ام و فروشنده سایز پایم را تمام کرده است یا پیراهنی که مدت ها بوده دنبالش می گشتم الان تنها از آن یکی موجود است آن هم در ویترینی که فروشنده دلش نمی خواهد دست به ترکیبش بزند و پیراهن دلخواه من را با یکی دیگر جایگزین کند.حالم شبیه آدم هایی است که آخرین اتوبوس مقصدشان را در شبی تاریک و عمیق و سراسر ترس از دست می دهند و در سیاهی مطلق شب به ذهنشان نمی رسد چگونه به خانه برگردند.شاید هم حال کسی را دارم که در لحظه ی پیاده شدن از تاکسی می فهمد کیف پولش را جا گذاشته است.زمان برای من آبستن اتفاقات ناگزیر است  انگار عادت دارد به انگشت به دهان نگه داشتن من.این روزها زیاد کم می آورم.ژن های معیوب و کمتر غالب جامعه زیاد در من بروز پیدا می کند.مثل موش های آزمایشگاهی به کوچکترین چیزی واکنش نشان می دهم ، زیاد مورد آزمون قرار می گیرم و دقیقا آنچه نباید بروز پیدا کند ،غالبا در من بروز پیدا می کند.این منم این روزها که انتظار هر چیزی را دارم و اصل غافلگیری زمان با وجود من بدجوری زیر سوال می رود.وقتی به دنیا می آییم با خودمان این شیر یا خط ها را به دنیا نمی آوریم، اما گاهی درست وسط هاگیر و واگیر زندگی همه چیز خلاف میل تو تغییر جهت می دهد، خط می خواهی شیر می آوری، آچمزت می کند زندگی و بعد تو با خودت فکر می کنی از چار دیواری خودت کجا فرار کنی بهتر است.این روزها دارم فکر می کنم صندوقچه ی شانس هر کدام از ماها جایی گم و گور شده است، با هم قاطی شده است وقتی داشتیم از آن بالا می آمدیم پایین،کسی محتویاتش را جابه جا کرده است وقتی هنوز ما خواب بودیم شاید.لیوان ها را جابه جا کرده اند و تو یکی از لیوان های پوچ را برداشته ای و تمام

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱۸
سنجاق شده به :

همه ی این ها زیر سر کسی است آن سمت دست چپ

وقتی قلبت می شکند هر چقدر ملافه ها را مچاله کنی و ترک های سقف را بشماری حال دلت خوب نمی شود.هر چقدر پنهان کنی خودت را پشت لبخندهای مصنوعی ات فایده ندارد.هر چقدر بایستی جلوی آینه و برای خودت شکلک در بیاوری مسخره تر می شوی.هر چقدر دلت زار زدن بخواهد کمتر زار زدنت می آید،هر چقدر آدم های دور و برت را بشماری کمتر یادت می آید چه کسانی را داشته ای.قلب آدم که می شکند نه می شود درش آورد و دوباره چسباندش و عین روز اولش کرد نه حتی اگر بشود چسباندش نمی شود جوری گذاشتش که ترک خوردگی هایی که چسبانده ای کمتر به چشم بیاید،قلب آدم وقتی می شکند بیشتر دلت می خواهد به همه بگویی که حالت بد است،بیشتر می خواهی خیال کنی که تنهایی،بیشتر می خواهی خودت را دستِ کم بگیری.چیز بدی ست این قلب آدم.و من نمی فهمم چرا می گویند مرکز احساسات است.احساسات در کجای یک مشت دریچه و سرخرگ و ماهیچه و خون جای می گیرد؟اما درست همین دور و برهاست که وقتی بهمان می گویند بالای چشمت ابروست چیزی هُری همان نزدیکی ها فرو می ریزد و تو هم صدای افتادنش را می شنوی و هم صدای شکستنش را.چیزی سمت چپ سینه ات از هم فرو می پاشد.درست همان جایی که قلب هست.من سر  در نمی آورم چرا مرکز احساسات بدن است اما خوب می فهمم که هر چه هست هم بی ارتباط به او نیست.من نمی فهمم چه کاری از رگ و ریشه ی قلب برمی آید که ویران می کند آدم را یکدفعه،اما می فهمم که وقتی احساس شکست می کنم این سمت سینه ام سنگین تر می شود،وقتی دلم به حال خودم می سوزد انگار گلدانی از همان سمت به خیابان غم و غصه هایم پرتاب می شود،انگار باد دو لَتِ یکی از دریچه های قلبم را محکم به هم می کوبد و خرده شیشه هایش از گلویم بالا می آید و از چشم هایم می زند بیرون.من نمی فهمم از این عضو اندازه ی مشت آدمیزاد چه کاری برمی آید اما می دانم وقتی دستمال کاغذی پشت سر هم مچاله می شود و خودم جمع می شوم در خودم مثل آکاردئون حال این سمت بدنم خوب نیست.می خواهد رها کند خودش را روی شانه ای روی بالشی حتی.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٤
سنجاق شده به :

این روزها خوب است

توی ماشین شیشه ی پنجره رو تا ته کشیدم پایین و دستمو از پنجره بردم بیرون و هوا رو انگار تا ته نفس کشیدم.لیوانای استارباکسمون به جای قهوه توش پر از گوجه سبز بود و ته دلمون می دونستیم که با هم خیلی خوبیم ،خیلی حرف داریم که باید بزنیم،خیلی خاطره داریم از اتوبان تهران قم که من تا قم اش رو دوست ندارم و همچین که سلفچگان رو رد می کنیم و می افتیم تو جاده ی اراک حالم عوض می شه و آب می دوئه زیر پوستم،می دونستیم هر دو عاشق جیغ کشیدن تو تنها تونل مسیر بین راهیم و چقدر گوش دادن به آهنگ های خاطره انگیز توی مسیر می چسبه.می چسبه که هی فرت و فرت عکس بندازی و سس تند خردل رو از روی هات داگ لیس بزنی و برای خریدن آبمعدنی بزنی کنار و یه بطری خنکش رو بخری و تا ته به نوبت بخورید،می دونستی می چسبه پیش بینی کنید کی و کجا می خواد بارون بباره و دلتون بخواد تعطیلات بعدی مثلا شمال باشید شاید.توی یکی از پلاژهای نه چندان گرون کنار دریا و مثل پارسال ذرت و سیب زمینی بپزید رو آتیش.داشتی به سنگی که رفته توی کفشم و من عین خیالم نبود و به صندلی ناراحت ماشین که زیادی جلو امده بود و من همیشه عادت به خوابوندنش داشتم فکر می کردی.ومن داشتم به صنوبرای بین راه فکر می کردم که با این همه زیبایی به ناچار روزی قطع می شن.داشتی به تخمه های تو پلاستیک توی داشبورد فکر می کردی که توی این هوا چقدر شکستنشون می چسبه و من همیشه می گفتم تخمه شکستن تو ماشین ممنوع شبیه راننده های ترانزیت می شی .نمی دونم اینجور وقتا می خندیدیم یا تو دستاتو محکم دور فرمون حلقه می کردی و منم با ناخونای دستم درگیر بودم اما هر چی بود یادمه دو دقیقه سکوت می شد و بعد من پلاستیک میوه ها رو از صندلی پشت ماشین می آوردمو موز اولین میوه ای بود که می خوردیم چون پوست گرفتنش راحت بود شاید.می دونستی موزِ یه کم کال دوست دارم اونطور که طعم نرسیدگیش با نرمی رسیدگی اش قاطی بشه و مزه ی گس و همزمان شیرینش بره زیر دندونام.داشتی به چراغ روشن بنزین نگاه می کردی و گفتی اولین پمپ بنزین پیشِ رو باید باکمون رو تا خرخره پر کنیم و بی خیال سهمیه ی نداشته ی بنزینمون شیم.و من داشتم به این فکر می کردم که تا حالا بنزین نزدم هیچ وقت و از خانومایی که خودشون بنزین نمی زنن و این کارو می سپرن به متصدی های پمپ بنزین و خودشون یه گوشه دست و پا چلفتی طور وایمیستن خوشم نمی آد.زدیم کنار و من از کفشای خودم و سنگریزه های جلوی یه باغ رو به جاده عکس گرفتم،از مارمولکی که تلاش می کرد صاف روی دیوار بایسته عکس گرفتم،از شقایقای تازه دراومده لای جرز دیوارای باغ عکس گرفتم حتی از نگاه مهربون و خسته ی سگ نگهبان باغ عکس گرفتم،بیشتر از همه از فیگور دوتایی دستامون به حالت وی خوشم اومد که پس زمینه اش جنگل بود و لاک قرمز من وسط اون همه سبزی به چشم می اومد.به درختای دوردست نگاه کردم ،کسی دوچرخه اش رو به یه درخت گردو بسته بود و خودش معلوم نبود کجا رفته بود.بارون بارید ساعت مچی من خیس شد و من حتی به فکر کفش های گِلی ام هم نبودم و به اولین پمپ بنزین بین راه فکر می کردم

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱۱
سنجاق شده به :

وقتی لعنتی ها زیادند

من دلم می خواد وقتایی که آزادم یا تنهام با یه فنجون چایی پناه ببرم به یه جای دنج و تا مرز خفگی کتاب بخونم .دلم می خواد گاهی مازوخیست بشم و وقتی به یه موضوع جالب رسیدم ولش نکنم و تا آخر درگیرش بشم و بعدشم سر شام یا ناهار هی بهش فکر کنم و هی تموم عناصر داستان رو بچینم کنار هم و هی خودخوری کنم که رزا چرا به جیم نرسید و چرا پدر جاناتان اینقدر زود مرد و چرا کاترین و سارا بعد از اینهمه دوستی عمیق از هم جدا شدن و هی لعنت بفرستم به شانس بدِ جین .می خوام انقدر پیاده سر تا ته تهرون رو قدم بزنم که کتونی های آدیداس نیمچه نو ام دهن باز کنه و دوباره ناخن انگشت شست پام کبود بشه و بعد من به پیاده روهای بد که کندن و پر کردنشون جزء یکی از تفریحات شهرداریه لعنت بفرستم.می خوام به تموم تاکسی های زرد و سبز شهر و بعضا پرایدهایی که وسط کاپوتشون از اون برچسب شطرنجی پهنا کشیدن که یعنی ما هم تاکسی لعنت بفرستم.به تموم چراغ قرمزایی که تایمر ندارند،پلیسایی که دنبال بهونه می گردن واسه جریمه کردن،به ماه خرداد که منو یاد فصل امتحانای خودم می ندازه و هیچی حال به هم زن تر از این حس نیست برام که یه روز صبح از خواب بیدار شم و دوباره دانش آموز یا دانشجو یی باشم که امتحان داره و دیر از خواب بیدار شده و به امتحانش نرسیده،هر چند که صد بار تا حالا کابوسشو دیدم.دلم می خواد به توت فرنگی های امسال که محض رضای خدا نیمچه مزه ای هم ندارند و ما هی می خریم تا بلکه در یکی از دفعات خرید یک کیلو شیرینش نصیبمان شود لعنت بفرستم تا هی شکر رویشان خالی نکنیم و مصنوعی کاممان شیرین نشود و مرض قند نگیریم ،اصلا لعنت به تمام روزهای بهاری بی باران که چشممان در طولش هی به آسمان خشک می شود و هی حسرت عکس های ملت را می خوریم از پاریس بارانی زیر برج ایفل با چترهای رنگی و خیلی خوشحال و بی دغدغه،انگار که فقط آمده اند هوایی بخورند و عکس بگیرند برای اینستا و دل ما را بسوزونن.لعنت به هر چی چمنزار خوش و آب و هوا وسرسبز و منظره های بکر تو سرتاسر دنیاست اصلا.وقتی حتی اگه بخوای تمومشونو ببینی و لذت ببری و چند روزی رو اونجاها سر کنی عمر نوح لازم داری و پول قارون پس بهتره نباشند هیچ وقت یا حداقل تو ندونی که هستند.لعنت به تموم لیست های خریداری نشده ،به تموم دلداری های الکی،به همه ی خنده های زورکی،به تمام دوستی های بی پایه و اساس،به دلسوزی های بی مورد،به تظاهر کردن های مداوم،به توی صف ماندن ها و نادیده گرفته شدن ها،به حسرت خوردن ها و کشف نشدن ها،به تمام چیزهای تحمیلی و تادیبی،لعنت به همه ی غصه های سنگین آدمیزاد و مسائل و موارد لاینحل ،به تمام چیزهای غافلگیر کننده،اشتباهات بی بازگشت،زمان های از دست رفته ،قدر ندانستن های مدام ،خستگی های ناتوان کننده ی صبح های بهار،لعنت به دودلی،به موندن سر دوراهی های بزرگ،به انتخاب،به شب هایی که خوابت نمی آید و مجبوری بخوای و صبح هایی که می خواهی تالنگ ظهر بخوابی و مجبوری بیدار شوی،به جون کندن های متوالی و نفهمیدنِ رسیدنِ روز به شب و تکرارهای هر روزه ی این وضع تا آخر عمر شاید،به بها ندادن های همیشگی و تبعیض قایل شدن های هر روزه،به تمسخرهای نشات گرفته از عقده های فروخورده و به کلنجار رفتن با آدم ها،لعنت به تمام اس ام اس های فورواردی به قضاوت شدن های بی دلیل،به شناخت نادرست از آدم ها و رعایت نکردن فاصله ات با آن ها و خیلی چیزهای دیگه البته....

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٤
سنجاق شده به :

وقتی حتی یک لبخند هم می تواند حالمان را جا بیاورد

یک چیزی باید باشد این وسط که حال همه مونو خوب کنه،درست مثل سیو کردن یه عکس خوب،مثل خریدن یه ماگ جدید یا کشف یه جای دنج وسط این همه شلوغ پلوغی و خستگی.یه چیزی یا چیزایی باید باشند تا اول صبحی دلت بخواهد رختخواب خنک و بهاری ات را کنار بزنی و توی این هوای خنک و نیمچه بارونیه بهار بزنی بیرون و هوا رو عمیق نفس بکشی،یه چیزی باید وسط اینهمه بلبشوهای جورواجور حس حرکت بهت بده.وسط این همه چیزهایی که چشم می بندی از خریدنشون بنا به هزار و یک دلیل شخصی و غیرشخصی،وسط این همه آدم های نگران و روزنامه به دست و گوشی دم گوش و عجول و خسته و بی انرژی،یه چیزی مثل پاستیل باید باشه تا هی کش بیاد و هی توی همون حال خوب لحظه ایت نگه ات داره،باید وسط این همه آدم هایی که طلبکارند از تو و آدم هایی که انگار مدام تو بهشان بدهکاری چیزی باشد که وصلت کند به یک دنیای دیگر نه به این دنیا،باید چیزی باشد که سرپا نگهت دارد در این اوضاع خیلی خیلی بی ریخت دلت به یک جایی گرم باشد،چیزی حالت را خوب کند،چیزی باعث شود دغدغه هایت لحظه ای راحتت بگذارند و آلزایمر بگیری مثل پیرزن همسایه.باید دعا کنی چیزی،کسی،مکانی در حقت لطف کند و به تو این احساس را بدهد که خوبی،که دنیا بر وفق مرادت است،که زمین همزمان به حرکت وضعی و انتقالیش دارد ادامه می دهد همچنان،باید پیدایش کنی چیزی را که قول بدهد به تو همه چیز به روال عادی اش برخواهد گشت و زمان معجزه ای است یا بهتر بگویم شعبده بازی است که همه ی چیزهای خوب یک دفعه ازآستینش بیرون می آید و این وعده ی زمان دلمان را خوش کند به آینده و هی دستمان زیر چانه امان خشک شود تا همه ی چیزهای خوب دنیا از آستین زمان بیرون بیاید.باید دلمان قرصِ کسی یا چیزی باشد تا هی بهمان وعده ی روزهای خوب بدهد،وعده ی تحقق آرزوهای تحقق نیافته شاید.باید کسی هی برایمان شکلات ام اند ام بیاورد و کفش هایمان را هر صبح واکس بزند و ماگ استارباکس بخرد برایمان و ناخن هایمان را لاک قرمز بزند تا به فکر بودنِ خودمان هم بیفتیم. تا برویم در یخچال را باز کنیم سیبی برداریم گاز بزنیم از گرسنگی نمیریم تا یک روز در میان دوش بگیریم حداقل .تا نیفتیم به حال و روز علی السویه بودن.نیفتیم به وضع باری به هر جهت بودن.تا تمام روز را با کتاب زیر پتو ی چهل تکه سر نکنیم که چایمان سرد شود و آبمیوه امان گرم.تا حالمان برگردد سرجایش و یک فکر اساسی برای اتاق منفجر شده امان بکنیم.تا محض رضای خدا دستی به سر و روی خودمان و متعلقاتمان بکشیم .همه ی این ها انگیزه می خواهد دیگر.انگیزه می خواهد که بلند شوی دستمال برداری و بیفتی به جان خانه ،انگیزه می خواهد حتی یک خط کتاب خواندن از نظر من.باید چیزی باشد یک دفعه تکانمان بدهد و موتورمان را روشن کند و دوباره به زندگی برگردیم .به همان وعده ی روزهای خوب پیش رو.کمِ کم باید چیزی از دور هم که شده هوایمان را داشته باشد.حتی چیزهای خیلی خیلی کوچیک.مثل یه لبخند حتی.یا حداقل به خاطر شکلات های ام اند ام.هان؟

پ.ن. ممنون از همه ی دوستای خوبم که چند روزی که غیبم می زنه دلشون برای نوشته  هام تنگ می شه.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٥
سنجاق شده به :

به من یک عینک آفتابی بدهید

خوشبختی هایمان کامل نیست ما آدم ها.همیشه یک جای کار می لنگد برایمان.همیشه چیزی هست که اگر تمام داشته ها و خوشی هایمان را ردیف کنیم  آن یکی خیلی خیلی وسط آن همه زیبایی توی چشم می زند.خوب که فکر می کنیم می بینیم همه امان توی خوشبخت ترین لحظاتمان هم وصله ی ناجور داریم.حالا هر چقدر هم بخواهیم کنارش بزنیم و نادیده اش بگیریم باز هم ناخودآگاه چیزی هست که ما را به یادش می اندازد و از ته ته های ذهنمان می کشدش بالا .اینجور مواقع سوزن در انبار کاه پیدا می شود و به قول قدیمی ها عیشمان تیش می شود یک جورایی.این جور چیزها خوب ما را پیدا می کنند،خوب بلدند راهشان را به دنیای ما باز کنند،خوب بلدند ضمیر ناخودآگاه ما را به کار بگیرند و روی تمام خوشی ها و دلخوشی هایمان خط بطلان بکشند،خوب می دانند چکار کنند تا روزمان را به آسانی از دست بدهیم و زانوی غم بغل بگیریم و زار بزنیم،همیشه چیزی مثل یک بغض بزرگ یکدفعه از گلویت بالا می آید و از چشم هایت سرریز می کند فرقی نمی کند کجا باشد زمان و مکان نمی شناسد.گاهی وسط خط عابر پیاده،گاه پشت چراغ قرمز و گاه وسط یک فوج آدم توی اتوبوس. و تو نمی توانی جلویش را بگیری.موجی که برایت می فرستد خیلی قوی است و سیگنال هایش تو را وادار می کند زل نزنی به چشم آدم ها و اینجور مواقع،شب،عینک آفتابی،پنجره ی اتوبوس و هوای ابری خیلی خوبند.گاهی وسط خوشبختی هایت این روزها را هم گنجانده اند تا حوصله ات سر نرود،تا بدانی گاهی یادت نباید برود که خوشی هایت را شکر کنی و ناخوشی ها را دست کم نگیری که به سراغت نمی آیند هیچ وقت،تا یادت بدهند افتادن و بلند شدن های مداوم را،تا بزرگت کنند،تا به دایمی بودن همه چیز شک کنی،تا علامت سوال های بزرگی بالای سرت سبز شود همیشه،تا بفهمی همیشه چیزی هست که نگرانش باشی که مبادا سراغ تو بیاید و می آید یک روز یک دفعه،تا ترس هایت را به زبان نیاوری،تا بدانی همیشه وسط بپر بپر کردن هایت زمین خوردنی هم هست و ناگهان وسط خوردن شیرینی مورد علاقه ات به چیزی می رسی که خوردنش را دوست نداری و کامت تلخ می شود یک دفعه ،تا بدانی شاید روزهایی همیشه در راهند تا غافلگیرت کنند و تو باید همیشه منتظرش باشی.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٤
سنجاق شده به :

من هنوز خودم را نتکانده ام

این روزها دارم سعی می کنم خودم رابتکانم و به کمی کمتر از 365 روزی که گذشت فکر کنم، کمد لباس ها را مرتب می کنم و به مردادی فکر می کنم که اولین پست وبلاگم رو نوشتم و حالا دارم 298 پستم را می نویسم، روی میز دستمال می کشم و گلدان گل مصنوعی سنبلم را رویش تنظیم می کنم و به پارسالی فکر می کنم که در گیر بودم میان پذیرفتن و نپذیرفتن میان اجبار و اختیار.پرده ها با آب و کف غلت می خورند توی ماشین لباسشویی و من توی شیشه ی کفی اش خودم را می بینم که یک سال بزرگتر و به تعبیری درست تر پیر شده ام.آدم ها از یه سنی به بعد دیگر بزرگ نمی شوند انگار پیر می شوند شاید از 25 سالگی.بخار اتو فضای به هم ریخته ی خانه را پر می کند و هر بار که خالی می شود میان چین و چروک های گلدار پارچه من حتی به مدت ها قبل تر فکر می کنم ، خیلی قبل تر از 365 روز پیش حتی.آن وقت ها که از دانشگاه می آمدم و توی شلوغی شب عید میدان ونک گم می شدم و هوا عجیب بوی بهار می داد و آدم ها از گل فروشی بزرگ کنار اتوبان حقانی پامچال خریده بودند و بنفشه و به هم گره می خوردند و جعبه های شیرینی گاندی روی دست هایشان کج می شد و تاکسی ها همه دربست می شدند .به کاکتوس های کنار پنجره ام آب می دهم و فکر می کنم چجوری می فهمند بهار نزدیک است که دوباره قد می کشند و بیدار می شوند از خواب زمستانی.پرده ها آویزان می شوند و توپی های کوچک بلوری لوسترها گردگیری و این وسط چیزی که در من جابجا می شود این است که به قول شادان ثانیه ها من هنوز خودم را نتکانده ام، هنوز گرد و غبارم لابلای روزهای پشت سرم جا مانده است، هنوز معلق ام، باید بچرخم، تکانده شوم چند بار، پهن شوم روی بند روبروی آفتاب، تاب بخورم، صاف شوم و با احترام ، دستی من را بیاویزد آن بالا بالاها شاید.باید درزهایم گرفته شود قبل از آویختن و دکمه های کنده شده ام را بدوزند حتی.من عاشق دوختن دکمه های افتاده ام...

پ.ن:این پست در لینک زن:http://linkzan.ir/archives/22490

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱۸
سنجاق شده به :

هیچ وقت های من

من هیچ وقت های زیادی رو تجربه کردم. هیچ وقت آهسته کتاب نخوندم،هیچ وقت زودتر از ساعت 12 نخوابیدم و ادعا هم نکردم سحرخیزم اما گاهی هم بوده ام،هیچ وقت تو مهمونیا کفش پاشنه بلند نپوشیدم. هیچ وقت دوست نداشتم غیر مستقیم مخاطب قرارم بدن و هیچ وقت تا حالا سوار کشتی نشدم.هیچ وقت نتونستم این قاعده رو رعایت کنم که تا وقتی کتابی دارم که نخونده مونده کتاب دیگه ای نخرم و هیچ وقت جیمیلم رو تو لپ تاپ شخصی ام ساین اوت نمی کنم.اما هیچ وقت های مهم تری هم هست مثلا"هیچ وقت ادعا نکردم چیزهای خوبی که دیگران در موردم می گن به هیچ وجه واقعیت نداره به عبارتی هیچ وقت شکسته نفسی نکردم.به تواناییام ایمان دارم و برای خوشایند کسی هیچ وقت بیخودی ازش تعریف نمی کنم.من هیچ وقت دلم نیومده جواب خیلی ازحرفای آزار دهنده ی آدمای دور و اطرافمو بدم.از اون دست آدمام که وقتی چند ساعت از یه اتفاق می گذره جواب های صحیح مورد نظر به ذهنم می رسه و هی بابت این قضیه خودمو عذاب می دم.هیچ وقت دیرتر از کسی که قراره راس یه ساعتی یه جایی باشه نرسیدم .می دونم با آدما چطور کنار بیام یا بهتر بگم اگه مطابق سلیقه ی من نیستن آروم بفرستمشون تو حاشیه.خودمو اسیر یه رابطه ی بی هدف و بی سرانجام و اعصاب خورد کن نمی کنم هیچ وقت و روحمو نجات می دم در اسرع وقت.هیچ وقت دوستی نداشتم که یه دفعه بی مقدمه زنگ بزنه و بهت بگه چقدر دلش می خواد امروز تو رو ببینه و یا از اون مدل آدما باشه که حرف نزده اون ته ته قلبت رو می خونن و بهت می گن :یالا بگو خب چته تو امروز هان؟هیچ وقت صدای زنگ تلفن یا ویبره اس ام اس شگفت زده ام نکرده یا هیچ وقت خبری اعصابمو اساسی به هم نریخته.هیچ وقت الکی رای موافق ندادم و دلمو به همرنگ جماعت بودن خوش نکردم.من آدمی هستم که اگه بهم رای مخالف بدن شماره شونو هیچ وقت از تو گوشیم پاک نمی کنم بلکه نادیده اشون می گیرم و گاهی حتی اسمایل های معنی دار هم  براشون نمی فرستم.زندگی کردن تو جمع این همه آدم ریز و درشت و متفاوت تو یه جامعه ی بزرگ و بی قاعده بهم یاد داده نادیده بگیرم.بگذرم.سرد بشم و اون آدم سابق نشم دیگه هرگز.خودِ سابقم رو بفرستم بره اون دور دورا و یه خودِ جدید رو کنم.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٧
سنجاق شده به :

حالِ ماتروشکایی

بعضی بخش های زندگی یه گروتسکِ به تمام معناست.آدم نمی دونه باید بهشون بخنده یا براشون گریه کنه.موقعیت های این مدلی هم زیاده متاسفانه .طوری که آدم تو برخورد باهاشون کلا"مستاصله.دلم سادگی و سرراستی می خواد .نمی خوام بمونم سر دوراهی.همیشه از گیر کردن تو یه همچین هزارتوهایی وحشت داشتم.حالِ الانِ من اما اینجوریه.یه گروتسکِ به تمام معنا.مثل این عروسک هایِ چوبیِ ماتروشکاست که لایه لایه اند و از دل هر کدوم یه عروسک کوچیک تر و متفاوت تر در می آد.الان من دقیقا"بینِ این لایه ها گیر افتادم.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٦
سنجاق شده به :