یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

تریو تهران

این روزا کتابای خوبی می خونم.از کارت پستال و من ژانت نیستم شروع شد تا اَبَر ابله و حالا هم تریو تهران.داستان آخر تریو تهران بدجوری حالم رو خوب کرده.سرخوشانه دو بار خوندمش و هر دفعه کلمه های خوب و جمله های خوبترش رو مزمزه کردم.مقصد همون جاییِ که دلم می خواد ساعت ها رو سنگفرش هاش قدم بزنم و هزار تا عکس بندازم از دور و اطرافم.کلمه های خوبش رو خط کشیده ام زیرشان و "هوله شو ویتسه"،ژاکت زمستانی،دوربین و لپ تاپ توی کوله،رود ولتاوا،کافه-سینما،شوالیه های اتود زده ی روی بوم،پیاده روی در کوچه پس کوچه های باریک ،بیلبوردهای تبلیغاتی اتوبان صدر،آبی هایپررئالیستی آسمان،ساعت به وقت شکلات،بام تهران،ساموئل بکت،آیس پک،ذرت و سیب زمینی سرخ کرده،شیشه ی خالی عسل با نقش خانه های شش ضلعی کندو پر از سکه و اسکناس های کشورهای مختلف،میدان صلح،باغ تروکادرو،ایفل ،شب پراگ،مولن روژ و آسیاب بادی،و اینکه خیلی بد است آدم ها همدیگر را نفهمند،را دوست دارم.آن جایی که اول و آخر پاراگرافش دو تا پاپیون کشیده ام که می گوید:"می ترسم آخرش بی نشان شویم.با نامه های مجازی حس قاصدکی بی خاصیت را دارم که ساکن مانده کف اتاقی دربسته.حیف است نسل های بعدی دیگر کتاب نامه های عاشقانه ندارند.صندوق های پستی امان شده اند مجازی.به جای نام،آی دی نامبر داریم،لبخندها دو نقطه نیم پرانتزند و بوسه ها دونقطه -فاصله- ستاره."

تریو تهران خوب است.با من حرف می زند.سکوت هایم را پر کرده در این چند روز و کنارش یک فنجان قهوه ی داغ خیلی خیلی می چسبد.کلی با هم گپ زده ایم.فقط می توانست عکس روی جلدش بهتر باشد مثلا"قطاری که به پنجره ی یکی از کوپه هایش ژاکتی زمستانی وصل شده یا حتی دختری که دوربین دور گردن از زوجی روی چمن ها عکس می گیرد شاید.لطفا"بخوانیدش.

 

 

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٩
سنجاق شده به :