یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

از چیزهایی که می ترسیم...

شماره گذشته همشهری داستان داستانی داشت به نام "چرا می ترسی؟" از سروش صحت .با خواندن این نوشته تصمیم گرفتم من هم از ترسهام بنویسم.ترس هایی که گاهی مورد خنده دیگران واقع می شه اما خوب در نوع خودش برای من  ترسه .همه ما به نوعی از چیزی می ترسیم بزرگ و کوچک هم نداره  به نظر من ترس یه چیز کاملا" منطقی و طبیعیه که اگر وجود نمی داشت باید نگران می شدیم پس اصلا"نباید به خاطر برخی از ترسهایمان خودمان را سرزنش کنیم.

من از خودم شروع می کنم .شما هم می تونید از ترساتون بنویسید.

ترسهای من:

ترس از بیماریهایی که مزمن می شن.از گیر کردن تو آسانسور.از سرما خوردن بعد از حمام.ایستادن در رکاب اتوبوس.از دست زدن به پنجره وقتی رعد و برق می شه.از پایین اومدن از راه پله های فلزی و فاصله دار.از پیدا نکردن تکه ای از لیوانی که شکسته.از نگاه کردن از ارتفاع به کف زمین.از زل زدن به بدر کامل ماه از پشت بوم.از جاده ای که مسیرش رو بلد نباشم و قابل پیش بینی هم نباشه.از ریختن چای داغ در لیوان سرد.از موجودی به اسم مار.از قرار گرفتن یا خوابیدن زیر کتابخونه ای که قفسه هاش مملو از کتابن.ازلحظه ی ورود به خونه در شبی تاریک تا زمانی که چراغ روشن شود.از جارو کشیدن زیر مبل ها وقتی می دانی وسیله مهمی را گم کرده ای.از بریده شدن انگشت با در قوطی کنسرو.ازصدای بی موقع زنگ تلفن .ازموی بدن گربه و بیماری توکسوپلاسموز.از از دست دادن عزیزانم.از اتفاقات ناخوشایندی که گه گاه خواب شبت را به هم می ریزد مثل خودکشی دختر همسایه.از دندان لقی که می ترسی شبی در خواب کنده شود و تو قورتش بدهی.از دکترهایی که مهربان نیستند و درد آدم را هم نمی توانند درمان کنند.از ساعت سازهایی که یک دایره ذره بینی روی یکی از چشم هایشان می گذارند.از ایستادن زیر برج های بلند و ساختمان های نیمه ساز.از موتوری هایی که پیاده رو جولانگاه همیشگی شان است.از معلوم نبودن کرایه تاکسی ها که وقتی به مقصد می رسی باید منتظر یک رقم غیر منتظره باشی و...

به نظر شما زیادی ترسو هستم؟:)

پ.ن. برخی از ترسهای من با ترس های نویسنده داستان "چرا می ترسی؟" مشابهت دارند که کاملا"اتفاقی می باشند.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٧
سنجاق شده به :