یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

آنا گاوالدا بینی در تهران

دوست دارم یه روز بعدازظهر اتفاقی مثلا"تو خیابون کریم خان آنا گاوالدا رو تو خیابون ببینمُ چند لحظه بهش خیره بشم و بعد بگم وای تو همون نویسنده هه ای؟بعد اونم بگه بله که همونم.یه نگاه به دستاش بندازمُ ببینم پر از کتابه که از نشر چشمه همشونو خریده بعد بهش بگم:بریم کافه فام با هم یه قهوه بخوریم؟ بعد اونم بگه با کمال میل البته .و اونوقت یه عالمه قند تو دل من آب بشه . البته من نه باهاش عکس میگیرم نه ازش امضا می خوام فقط می خوام 2 ساعت با هم راجع به کتابُ نوشتنُ گریز دلپذیرُ این چیزا حرف بزنیم.بعدشم با هم تا هفت تیر پیاده بیایم من سوار تاکسی بشم اونم با مترو بره .نمی دونم شاید اگه این اتفاق بیفته به همین سادگی که الان گفتم نباشه.حالا آنا که خیلی خیلی معاصره فکر کن مثلا"تولستویُ داستایفسکیُ چخوفُ تو خیابون ببینی با همون شکلُ شمایل تو عکسا.البته گمون نکنم اگه ببینیمشون بشناسیمشون که خودشونن یا نه چون این روزا همه یه جورایی شبیه تولستویُ داستایفسکی هستنخنده.یا حتی هاروکی موراکامی با خانواده از توکیو تشریف بیارن تهران.واقعا"آیا نویسنده ها و اسطوره هایی که ما تو ذهن داریم همون جوری هستند که انتظار داریم باشن ؟یا دیدنشون ناامید کننده اس؟نویسنده ها و بازیگرای ایرانی که اینجوریَن.یعنی مثلا"از بازیِ یه بازیگر توی یه فیلم خوشت می آدُ دلت می خواد بیشتر و از نزدیک باهاش آشنا بشی یا اصلا"آرزو می کنی این آدم دوستِ صمیمی ات بود اونقدر که فکر می کنی طرز فکرش بهت نزدیکه.یا یه نویسنده که عاشق نوشته هاش می شی و کتابشو که دست می گیری تا تمومش نکنی نمی زاریش زمین .اما همین آدمای جذاب و فوق العاده در واقعیت خیلی نا امید کننده هستند و اصلا"فکر نمی کنی این همون بازیگر یا نویسنده ی محبوب توئه.اون ها هم زندگی های معمول و روزمره ی خودشونو دارن و اونقدر اسطوره ای و خاص نیستند که ما تصور می کردیم .مثلا"نویسنده ی محبوبمون خوب می نویسه و توی تموم داستان هاش شاده و آدم هایی رو به تصویر می کشه که فوق العاده آرمانیُ بی نظیرند،اما همین آدم در دنیای واقعی خشک،جدی،بداخلاق و در لاک خود فرو رفته است .امیدوارم آنا گاوالدا اینجوری نباشه و ناامیدم نکنه جدا"نگران

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٦
سنجاق شده به :

آنا گاوالدا خوانی در این روزهای گرم

او نمی داند چطور خوش بگذراند،من از فرط خوشگذرانی نمی توانم بخوابم.او بازی کردن را دوست ندارد،من دوست ندارم ببازم.او دست و دلِ گشاده دارد،من اما،مهربانی ِ اندکی نم کشیده دارم.او هیچ گاه عصبانی نمی شود،من ساعت ها قیل و قال می کنم.او می گویددنیا از آنِ آنان است که صبح زود از خواب برمی خیزند ،من التماسش می کنم بلند حرف نزند تا بیشتر بخوابم.او احساس گراست و من عمل گرا.او ازدواج را تجربه کرد،من از این شاخه به آن شاخه می پرم.او نمی تواند با کسی باشد مگر آن که عاشق شود،من نمی توانم با کسی باشم مگر آن که مطمئن شوم بیماری خاصی ندارد.او...او به من نیاز دارد و من به او.

گریز دلپذیر.نوشته آنا گاوالدا.ترجمه الهام دارچینیان.نشر قطره

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٩
سنجاق شده به :