یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

با آلبرتو موراویا

"بعضی روزها،مخصوصا"در روزهایی که باد جنوب می وزدنمی توانم رابطه ی عادی با دیگران برقرار کنم.نظرم مدام عوض می شود.بدتر از آن نگاهم.یعنی طوری که مردم را می بینم هم مدام تغییر می کند.درست مثل اینکه عینک های مختلفی را یکی پس از دیگری امتحان کنم وچون عیب و ایراد دارند همه را دور بیندازم.آن وقت است که وحشت زده می شوم ونمی دانم چرا ترسِ از فردا همه ی وجودم را فرا می گیرد.خود را فقیر،گرسنه،فلک زده و بدتر از همه تنها تصور می کنم.با اینکه خیلی خوب می دانم جز بلاهایی که سر ِ همه ی دنیا ممکن است بیاید،چیزی وجود ندارد که من بخواهم از آن بترسم."

بخش هایی از کتاب "یک چیز به هر حال یک چیز است".آلبرتو موراویا.ترجمه اعظم رسولی.نشر کتاب خورشید

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٥
سنجاق شده به :