یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

هوای بارانی ام آرزوست

دلم بارون می خواد،یه هوای ابری و خیسِ پاییزی،یه زمینِ خیس تر،بوی خاک بارون خورده،یه صندلی رو پشت بوم،یه ماگ بزرگ چای و دیگر هیچ.

پ.ن.الان من در حال حسودی به ساکنان شمالی کشور به سر می برم و چشم به آسمون دارم.خیال باطل

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۳
سنجاق شده به :

از آهنگ های جاز تا کوالای استرالیایی

شنیدن صدای بوق کشتی و مسافرت با اون یکی از اون آرزوهاییِ که دلم می خواد یه روز به هر قیمتی برآورده بشه.چیزای زیادی مثل این هست هنوز اما که تجربه شون نکردم مثل یک شب رو در یک خونه ی درختی وسط جنگل گذروندن و یا روی تختخواب های ننویی دراز کشیدن و کتاب خوندن.حتی دلم می خواد یه بار با قلاب ماهیگیری ماهی بگیرم،صدف دریایی بخورم،گل ارکیده پرورش بدم،کوالای استرالیایی رو از نزدیک ببینم و به دماغ بزرگش دست بزنم،به تنهایی کلی گوسفند رو ببرم چرا و براشون نی لبک بزنم،راننده ی رالی بشم،یه بار به جای یه خلبان هدایت یه هواپیمای مسافربری رو به عهده بگیرم،کیک بلوبری بخورم،کلاهای پر دار بزارم رو سرم،برم سوئد و دقیقا"تویِ اون روزی که شب نمی شه و بهش مید نایت سان می گن خورشید رو تو نیمه شب درست وسط آسمون ببینم،تو جشن آب بازی و رنگ پاشی تایلندی ها شرکت کنم،یه بار برم حراج کریستی لندن و یه تابلوی گرون قیمت رو به قیمت بالایی بخرم،معابد چینی و بودایی رو از نزدیک ببینم،از تاج محل کلی عکس بندازم،رو پله های دیوار چین ساندویچ گاز بزنم با این خیال که شاید فضانوردایِ توی ماه منو می بینن براشون دست تکون بدم(البته در صورت وجود فضانوردی در ماه)،روز دهم نوامبر برم کنار تنگه بوسفور تو استانبول و به سوت کشتی هایی که برای بزرگداشت جمهوری شدن کشورشون زده می شه گوش بدم،سوشی ژاپنی بخورم،با قایق وسط یه دریاچه عکس بندازم،زبان فرانسوی یاد بگیرم و با پشت صاف بشینم پشت یه پیانو و یکی از آهنگ های شومان یا باخ رو اجرا کنم،از همه ی انواع و اقسام پرنده ها اطلاعات جامعی داشته باشم ،از خودم درست نوکِ برج ایفل عکس بندازم،سوار شتر و فیل بشم،همه ی وسایلمو زرد و بنفش انتخاب کنم،یه روز یه کتابفروشی تو حد و اندازه ی برندز اند نوبل بزنم،سوار ماشین های قدیمی دهه 1960 بشم،کل آلبوم های جاز رو بخرم و گوش بدم،عکاس طبیعت باشم،غذای خاص هر منطقه و شهر رو بچشم،با هر بچه ای در هر کشوری یه عکس بندازم،یه آتش بازی بزرگ رو از نزدیک ببینم(باید خیلی بزرگ باشه وگرنه کوچیکشو بارها دیده ام)،دیدن مسابقات المپیک از نزدیک و کلی چیزای دیگه.دارم فکر می کنم اگه هر سال یکی از اینا هم قرار باشه اتفاق بیفته که خیلی هاش هم بنا به دلایلی اصلا"اتفاق نمی افته چند سال زمان می بره تا من به همشون برسم.عجالتا"همون آهنگ های جازمون رو گوش می دیم چون دستمون به بقیشون نمی رسهنیشخند

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱۸
سنجاق شده به :

آرزوهای آسمونی

بعضی آرزوها هست که همینجور از بچگی باهات میادُ میاد و هیچ وقت هم برآورده نمی شه مثل آرزوی خریدن یه تلسکوپ و شبا باهاش رفتن پشت بوم و زوم کردن رو همه ی ستاره ها.بچه که بودم از نگاه کردن به ماه مخصوصا"وقتایی که بدر کامل بود می ترسیدم.گردیِ نورانی ماه به نظرم خیلی وحشتناک بود و ماه تو اون شرایط از همیشه به آدم نزدیک تر بود انگار.اما هر بار سعی می کردم چند دقیقه بیشتر بهش نگاه کنم تا ترسم بریزه و برام عادی بشه.بعد خدا رو شکر می کردم مثلا"خوبه زمین جای مریخ نیست که دو تا قمر داشته باشه یابه این فکر می کردم که اگه پایِ آدم به مشتری باز بشه قیافه اش شبا موقع دیدن سیزده تا ماه تو آسمون چجوری می شه؟آرزوی خریدن تلسکوپ که برام محقق نشد دلمو به آرزوی بزرگتری خوش کردم به جای اینکه به آرزوی کوچیکتری دل ببندم.ایندفعه آرزو کردم کاش منم یه روزی بتونم برم ماه و بی وزنیِ رویِ ماه رو حس کنم شاید اینجوری به ترسِ دیدنِ قرصِ کاملش غلبه کنم اما ترس بزرگتری اینبار جای ترسِ کوچیکتر رو گرفت و اونم نگاه کردن زمین از رویِ ماه بود.مسلما"ماه که از روی زمین تو بعضی شبا برام ترسناک می شد زمین که خیلی بزرگتر بود با اون سطح آبی رنگش از روی ماه به مراتب ترسناک تر بود حتما".اما حس تعلیقی رو که تو ماه برای آدم اتفاق می افته رو همیشه خیلی دوست داشتم.دوست دارم از اون لباس های نقره ایِ فضانوردا بپوشم و بپر بپر کنم روی ماه.الان اما به جای تلسکوپ یه وسیله ی ستاره یابی دارم که می تونم باهاش هر شب مشخص کنم الان کدوم ستاره تو کجایِ آسمونه.اما کار کردن باهاش کِیف نمی ده.بعضی وقتا انگار هیچ جایگزینی برای آرزوهای بچگیمون نیست.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱۳
سنجاق شده به :

در آرزوی باران

دلم بارون می خواد با یه عالمه ابر سیاه بزرگ تو آسمون از همونا که هوا رو وسط ظهر هم حتی شبیه گرگُ میش صبح می کنه.دلم یه پنجره رو به چمنزار می خواد درست با همین هوا و نم نم بارونی که نشسته روی چمنا و بوشو بلند کرده.بوی جنگلُ چوب سوخته هم با بوی چمنا قاطی بشه و منم جلوی پنجره ی باز روی میز کوتاه رو به چمنزار کتاب به دست چای گرمی که داره ازش بخار بلند می شه رو بخورم و غرق لذت بشم.الان هیچ کدوم از این امکانات نیست اینجا که من هستم.یه پنجره هست که نه به چمنزار بلکه به پنجره ی همسایه ی روبرویی باز می شه و هنوز هم خبری از بارون نیست.اما من کتاب به دست و چای داغ روی میز منتظرم تا آسمون بباره و حداقل همون پنجره ی رو به پنجره ی همسایه رو باز کنم و بوی بارونو زمینِ بارون خورده رو بشنوم.دیشب خواب دیدم وسط یکی از قصه هایِ تولستوی هستم . وسط مزرعه ی لوین تو آنا کارنینا.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢
سنجاق شده به :

به یاد دانشکده

من الان می خوام برگردم به روزای خوب دانشگاه.دوباره مهر داره میاد و امسال دومین سالیه که من دیگه دانشجو نیستمگریه من دلم مداد و کلاسور رنگی و دفتر خط دار بزرگ می خواد،می خوام استرس امتحان بگیردم،جزوه بنویسم بچه ها برن از روی جزوه ام کپی بگیرن،من می خوام دوباره رو همون صندلی های چوبیِ آبی بشینم و هی به ساعتم نگاه کنم که کی وقت ناهار می شه بریم سلف دانشکده بشینیم غذا بخوریم و کلاس بعدی رو هم جیم بزنیم،من الان دلم می خواد صبح دیر از خواب بیدار شم به کلاس اول نرسم بعد بگم یه تصادف بزرگ شده بود کلی موندم توی ترافیک،من دلم می خواد بازم بعد از کلاسا تا ونک پیاده برمُ توی دلم به بچه هایی که وایستادن اونور خیابونُ منتظر اتوبوس اند بخندم،من دلم در شیشه ایه دانشکده و اون ساختمونی رو که حالا رو دیواراش نوشتن "تخریب" رو می خواد،دلم می خواد بارش برف رو از پنجره های بزرگ کتابخونه نگاه کنم و روزایی که سرما خوردم بشینم کنار فن و دستامو بکنم تو جیب کاپشنم و چای ِ جوشیده ولی داغ ِ بوفه رو یه نفس سر بکشم،دلم آسانسوری رو می خواد که هر آن می ترسیدم بالاخره توش گیر کنم ولی هیچ وقت گیر نکردم ،دلم آدمای بد اخلاق آموزش رو می خواد،انتخاب واحد می خواد وقتی هنوز اینترنتی نشده بود،دلم آدمای دوره گردی رو می خواد که درست وسط کلاسا تو خیابون آهنگ می زدن و ما درسُ قطع می کردیم تا صداشونو بهتر بشنویم ،دلم اون سر درِ آبیِ خوشرنگ رو می خواد که روش نوشته بود"دانشگاه علوم پزشکی ایران"که حاضر بودیم هر کاری بکنیم که "تهران"ش نکنند اما نتوانستیم و نشد و "تهران"ش کردند و بعدتر که دوباره ایران شد هیچ وقت دیگر همان که بود نشد و ما هم دیگر همان نبودیم. آدم چطوری می تونه برگرده به ثانیه ای از لحظه های خوبش در گذشته؟

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۳٠
سنجاق شده به :

رکود

آدم اول سال یه عالمه هدف واسه خودش می چینه اما تا آخر سال معلوم نیست به چند تاشون برسه واقعا".نرسیدن به این هدف ها هم فقط تقصیر خودِ شخص نیست بعضی وقتا واقعا"شرایط یا یه چیزایی مثل این مانع اند.مثل من که ابتدای امسال هدف هامو تو یه دفتر نوشتم تا حتی الامکان تا آخر سال رویِ همشونو به منزله ی دست یافتن بهشون خط بزنم اما الان که تقریبا"نیمی از سال سپری شده من فقط به یکی دوتاش تونستم برسم و خوب که فکر می کنم می بینم واقعا"به خاطر تلاش نکردن من نبوده که هنوز نتونستم به بقیه برسم.حالا دیگه خیلی هاشون از یه هدف ساده به یه آرزو تبدیل شدند در صورتی که اول سال فقط یه هدف ساده بودند.بعضی وقتا واقعا"اونطور که تصور می کنیم همه چی پیش نمی ره و من نگرانم که نیمه ی دوم سال هم به کم باریِ نیمه ی اول سال باشه و لیست اهداف و به تعبیری بهتر آرزوهام همین جور دست نخورده باقی بمونن.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱۸
سنجاق شده به :

سین و شین

دوست داشتم اگه قرار بود اسمِ دیگه ای داشته باشم تویِ اسمم ترجیحا"یکی از حروف سین یا شین وجود داشته باشه و اسمشم خوش آهنگ باشه البته.خوب که فکر می کنم می بینم نوشتنشونم قشنگ می شه اینجوری.اصلا"همچین که تو سه تا دندونه می نویسی یا  بالای سه تا دندونه سه تا نقطه هم می زاری خیلی محشر می شه.یادم می آد از موقعی که مدرسه می رفتم هم همه ی دوستای صمیمی ام تو اسماشون یا سین داشت یا شین.شیرین و نوشین تو دوره ی دبستان،شیما راهنمایی،شفق و سحر تو دبیرستان و یه سحر دیگه تو دانشگاه.حالا شین حتی به نظرم از سین هم بهتر می آد.یعنی اصولا"سین و شینیا منو به خودشون جذب می کنن .اسم ها هویت آدما رو شکل می دن و من تازگی ها به اسم های بقیه خوب توجه می کنم و اگه قشنگ باشن یادداشتشون می کنم حتی.بعضی وقتام تو صدا زدن آدماست که زیبایی یک اسم مشخص می شه یعنی اگه اونو تو کتاب یا هر جای دیگه بخونی ممکنه به نظرت زیبا نیاد و ساده ازش بگذری.همین چند وقت پیش تو کلینیک پوست و مو بودم که یکدفعه دکتره  منشی اش رو "نوشا"صدا زد و من برق از سرم پرید و سرم رو آوردم بالا تا منشی اش رو ببینم اما متاسفانه به زیباییِ اسمش نبود و ناامیدم کرد اما اسمش همچنان قشنگ بود.چند روز پیش هم یه جایی بودم که یه دفعه یه اسم خیلی خیلی قشنگ از همونا که دوست دارم بشنوم به گوشم خورد و گوشم زنگ زد.این از اون اسما بود که آدم می خواد بنویسدش و ساعت ها بزاره جلوشو بهش نگاه کنه.هم سین داشت هم شین.نه طولانی بود نه کوتاه.آهنگ قشنگی داشت و من تو کتابای داستایفسکی زیاد دیده بودمش ولی نمی دونم چرا اون موقع بهش فکر نکرده بودم.تنها مشکلش ایرانی نبودنش بود که اونم حالا یه جوری باهاش کنار می اومدم.دختره بغل دستیشو "ساشا"صدا زد و من با خودم گفتم هر کی این اسمُ براش انتخاب کرده هم سلیقه بوده با من قطعا"که از جفت "سین" و "شین"استفاده کرده و چیزی کم نذاشته جدا".حال در پیِ درست کردن یه لیست از سین و شین های محبوبم هستم که همین جور کوتاه و در عین حال دلنشین باشند.شما هم می تونید کمکم کنید.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٦
سنجاق شده به :

یک بعدازظهر دوست داشتنی با مریدا

دارم فکر می کنم خیلی دلم می خواست الان دوستِ مریدا همون دختر زرنگه تو انیمیشن"شجاع"بودم من.اصلا"شخصیتش یه جورایی خیلی خاصه و من خیلی ازش خوشم می آد.تو واقعیت هم دوست داشتم همیشه با یه همچین آدمی دوست بشم که هیچ وقت نشد.فکر کن الان من و مریدا با هم دوستیم و من برای یه عصرونه ی ساده دعوتش کردم خونمون و دو تایی باهم نشستیم کنار پنجره و چای می خوریم.بعد من کتابی رو که در حال خوندنش هستم و هنوز تمومش نکردم رو به مریدا نشون می دم و اون می گه قبلا"این کتاب رو خونده بعد شروع می کنیم راجع به کتابه حرف زدن.حالا من در همین حین خیلی دلم می خواد به مریدا بگم می شه به منم تیر اندازی با کمان رو یاد بدی؟ولی نمی دونم چرا روم نمی شه اینو بهش بگم.از اول تا آخر چایِ عصرونه هم تو کفِ رنگ موهاشم که همین جور ویو ریخته اینور اونورش و می خوام ببینم دقیقا"این موها چه رنگی هستن.زعفرونی،ترکیب نارنجی و قرمز یا چی؟ بعد مریدا یه کم از اون خواستگار سمجا برام تعریف کنه و دوتایی کلی بهشون بخندیم.مخصوصا"به اون دستُ پا چلفتی هاشون.بعد با خودم می گم یادم باشه راجع به اون 3 تا فسقلی ها بهش هشدار بدم .بعدم  شماره تلفنشو با آی دیِ اسکایپشو ازش بگیرمُ با ماشین برسونمش خونه.حیف آخر سر هم جریان تیراندازی با کمان رو نگفتم.شاید وقتی دیگر...نیشخند

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٥
سنجاق شده به :

دریایی ها

وقتی از این گوش ماهی ها و مرجان ها دلت بخواهد...

منبع عکس:www.nookandsea.com

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٦
سنجاق شده به :