یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

کسی یادم داد شکلات بستنی ات را آخر بخور

یک روز باید همه ی آدم هایی که توی زندگی امان بودند و ازشان بهترین چیزهای زندگیمان را یاد گرفتیم و حالا دیگر نیستند را به یاد بیاوریم.برای من یگانه اولین کسی بود که ستاره کشیدن را یادم داد.تا قبل از آن من با گچ روی آجرهای بهمنی حیاطمان شکلی شبیه ستاره ی کیبورد لپ تاپ می کشیدم.اما نمی دانم الان یگانه کجاست.دوچرخه سواری را با سمیه یاد گرفتم.آن وقت ها دوچرخه ی من چرخ کمکی سوم داشت و مال او چرخ کمکی نداشت شاید چون یکسال از من بزرگتر بود.یک روز همانطور که بی هوا آمده بودند و همسایه امان شده بودند بی هوا هم رفتند و همسایه ی آدم های دیگه شدند.دبلنا را از شیرین یاد گرفتم و سر انداختن دانه های شال گردن را از صبا.صبا در یک روز سرد زمستانی رفت و شهرداری خانه ی شیرین دبلنایی من را کوبید.فاطمه را سه سال است که ندیده ام.می گفت به رنگ های آسمان دقت کن.به جز رنگ آبی تویش هزار رنگ دیگر هم هست.هر روز قرار می گذاشتیم تا من رنگ چیزها را برایش نام ببرم.یادم داد هر چیزی هزار رنگ دارد حتی همه ی آدم های دور و برمان.از الهام یاد گرفتم نوشته هایم را یک جا جمع کنم تا یک روز چاپشان کنم.توی فیس. بوک دیدم اش.ازدواج کرده و یک دختر 2 ساله دارد و حساب کردم 12 سال است ندیدمش.نماز خواندن را عزیز یادم داد که هشت سال است او را هم ندیده ام و دیگر هم نمی بینمش هیچ وقت.از ویدا خط کشیدن زیر جمله های مهم کتاب هایم را یاد گرفتم و سیما یادم داد همیشه بهترین و خوشمزه ترین چیزها را بگذارم آخر سر بروم سر وقتشان مثل شکلات روی بستنی،خامه ی روی کیک،خیار شور لای ساندویچ ، پسته های توی آجیل و ته دیگ سیب زمینی ماکارونی.من به خاطرش از سیما ممنونم.ویدا هیچ جای دنیا و در هیچ شبکه ی اجتماعی ای نیست و کاش یکی از همین روزها بتوانم سیما را پیدا کنم و بگویم من هنوز هم خوشمزه ترین ها را می گذارم آخر سر می خورم مثل سالاد شیرازی کنار لوبیا پلو را.اینکه می شود توی چای کمی لیمو چکاند و یا با هل و دارچین و زعفران و زنجبیل دم اش کرد کار سارا بود که الان در کِبِک در یک کافه ی فرانسوی کار می کند،کرواسان می گذارد جلوی مشتری ها و بعدازظهرها هم تورلیدری می کند.از فرزانه  توی کلاس حرفه و فن کوک دندان موشی یاد گرفتم و آقا جون یادم داد چطور می شود بذر شاهپسند را کاشت و شاخه های درخت مو حیاط را هرس کرد.فرزانه عکاس خبری یورو نیوز شده و آقا جون هم الان کنارِ عزیز در آرامش است.یک روز باید همه ی آدم هایی که توی زندگی امان بودند و ازشان بهترین چیزهای زندگیمان را یاد گرفتیم و حالا دیگر نیستند را به یاد بیاوریم

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٦
سنجاق شده به :

من از بیگانگان هرگز ننالم

گاهی وقت ها باید برای آرامش خودت دیگران را نادیده بگیری.دیگران را، حرف هایشان را و رابطه ات با آن ها را.گاهی باید خودت باشی و خودت یا حداقل خودت باشی و کسی که به تو آرامش می دهد.گاهی باید پیرو همان یادداشت قبلی ام دریچه ی زندگی ات را ببندی روی آدما تا برایت کم رنگ و کم رنگ تر شوند.یک درصد هم فکر نکنید روی صحبتم با دختر بغل دستی ام در اتوبوسی ای است که مثلا از تجریش می رود سمت راه آهن.نه خیلی خیلی نزدیک تر از این حرف ها.آدم هر چه ضربه می خورد از کسانی است که درست نشسته ای روبه رویشان و سال هاست می شناسی اشان.آدم درست ضربه های کاری اش را از رفیق های جان اش می خورد ، از کسانی که زیادی برایشان مایه گذاشته است، از کسانی که بیشتر احترامشان را نگه داشته است و بیشتر برایشان وقت گذاشته است.آدم از رفیق فابریک های سال های دورش از پشت خنجر می خورد معمولا.آدم دیر می شناسد این رفیق فابریک های جان را.وقتی که زیر پوستی تو را له می کنند، وقتی که با نامردی از رویت رد می شوند.آدم دیر می فهمد ضربه های کاری اش را از کجا می خورد.روی صحبتم با همان هایی است که کنارشان پشت یک میز نشسته ای بعضی وقت ها و دست هایتان را کرده اید در جیب هایتان و با هم قدم زده اید.همان ها که گام هایشان را با تو هماهنگ می کردند برای رسیدن به خط پایان تو را هل داده اند و از تو جلو زده اند.مراقب نزدیک ترین آدم های زندگیتان باشید.

پ.ن. با احترام به همه ی مخاطبان خوبم که همیشه دلگرمم می کنند باید بگم برای مدتی قسمت نظرات وبلاگ بسته خواهد بود.

 

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱٥
سنجاق شده به :

همه چیز به خودمان مربوط است.به دلمان

چاق شده ام به دیگران ربطی ندارد.دلم نمی خواهد سر فلان میز با تو در فلان کافه سیب زمینی بخورم به خودم مربوط است.آخر هفته ها دلم هوس پیست اسکی توچال می کند و پول زیادی می دهم برای کرایه ی یک ست کامل وسایل اسکی تا به آرامش برسم باز هم به خودم مربوط است.عطر loewe می زنم و یک دفعه حقوق یک ماهم را برایش می دهم آن هم دخلی به دیگران ندارد.به جای سریال آبکی هر شب شبکه ی جم فیلم های معناگرا می بینم بگذار بگویند هوای روشنفکری برش داشته است.کنسرت می روم، بلیط تیاتر"مردی برای تمام فصول" رزرو می کنم و بارانی "ابر کرومبی اند فیچ"می خرم آن هم مسئولش خودم هستم.دست می گذارم روی گران ترین میوه ی بازار تجریش و "پشن فروت"های تازه به بازار آمده از بلاد غرب و شرق را سوا می کنم آن هم پولش از جیب خودم می رود.کریسمس را به جای تمام اعیاد مذهبی و غیر مذهبی برگزار شده و برگزار نشده ی ایرانی ها می پسندم و حال و هوای محله های ارامنه نشین تهران حالم را جا می آورد حالا هزار نفر هم بیایند بگویند گناه دارد و ما مسلمان هستیم و این چیزها برای ما نیست و این حرف ها ...گوشم بدهکارشان نمی شود.حالم را خوب می کند و پی اش را می گیرم و همین کافی است.اگر شیرینی های شب یلدایم را از "ورتا"و "اکلر" می خرم و کنار آجیل تواضع "ماکارون" می گذارم باز هم به خودم مربوط است.اگر شکلات"ریتر اسپرت"را به "کانفت"های بی مزه یا آبنبات قیچی ترجیح می دهم حتما اینطوری بیشتر به من خوش می گذرد، حالا بگویند طرف حتما خیلی پولش زیادی کرده .برعکسش هم صادق است البته.شاید دلم بخواهد ساندویچ فری کثیف گاز بزنم مثلا تا بروم پالادیوم، سوشی بدمزه و خام بخورم.ختم کلام زندگی همه ی ما به خودمان مربوط است و زندگی دیگران به ما مربوط نیست.یاد بگیریم کاری به سبک زندگی دیگران نداشته باشیم

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۳
سنجاق شده به :

بهترین ها همین نزدیکی ها هستند

من معتقدم اگر معمولی ترین ها برایمان اتفاق می افتند و مهم ترین ها گاهی هرگز در زندگی امان رخ نمی دهند خودمان مقصریم.تقصیر خودمان است که از یک جایی به بعد به این معمولی ها عادت می کنیم.یاد می گیریم معمولی زندگی کنیم، معمولی بخوریم، معمولی بپوشیم،تفریحاتمان معمولی باشد و معمولی عاشق شویم حتی.دنبال چیز بهتری نمی گردیم و راضی می شویم به معمولی بودن و معمولی خواستن.راضی می شویم به این به اصطلاح تقدیری که من شخصا نیمچه اعتقادی هم به آن ندارم.کم کم یاد می گیریم از خواسته هایمان کوتاه بیایم و راضی شویم به حداقل ها.همین که دانشگاه برویم کافیست.مهم نیست چه رشته ای.همین که ماشین داشته باشیم کافیست مهم نیست چه ماشینی و همین که ازدواج کنیم بس است مهم نیست با چه کسی.آدم های دور و بر من یاد نگرفته اند به جنگ معمولی ها بروند و برای به دست آوردن بهترش تلاش کنند.معمولی بودن خوب است.اصلا هنر می خواهد آدم معمولی ای باشی .اما معمولی خواستن و به همینی که هست راضی بودن خوب نیست.تنبلی می آورد.همیشه فرق است بین زندگی کردن و خوب زندگی کردن.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱٩
سنجاق شده به :

بدبختی هایتان را بگذارید در جیب هایتان

نمی دانم فقط من اینجوری هستم یا پیدا می شوند کسانی هم اینجوری باشند چون من خلافش را زیاد دیده ام.وقتی ناراحتم، هزار و یک بدبختی دارم، کم آورده ام، مریضم، خسته ام، پولم را نداده اند، هزارکار نکرده و ده هزار آرزوی به انجام نرسیده دارم دلم نمی خواهد کسی این ها را بفهمد.می خندم و این که ته دلم هزار ماجرا دارد را به روی خودم نمی آورم.از نظر من دیگران چه گناهی کرده اند بنشینند پای مصیبت های من.اخم هایم را پشت تلفن توی اس ام اس ها و یا در ملاقات های حضوری توی جیبم می گذارم و وقتی تلفن قطع شد، وقتی اس ام اس سند شد و وقتی رسیدم خانه درش می آورم آویزان می کنم جلوی چشمم و هی بهش زل می زنم.اما دیدید بعضی ها انقدر که توی بدبختی ها و بدبیاری هایشان به دیگران اخم و تخم می کنند که فکر می کنی این تو هستی مثلا که کار و کاسبی اش را به هم زده ای.یا مثلا پرداخت حقوق سر ماه اش به عهده ی توست.و تو الکی الکی فکر می کنی چه بد که اینجوری است و دلت می خواهد هر طور شده کمکش کنی.چه بد که از تو ناراحت است و هزار چه بد دیگر.غافل از این که گیر کار جای دیگری ست و تو ناخواسته وارد بازی دلسوزانه ای شده ای که نتیجه ای هم ندارد در نهایت.نکنید این کاررا.گاهی رعایت حال دیگران را بکنیم.مشکلات ما هیچ ربطی به بقیه ندارد مسلما.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱۱
سنجاق شده به :

چی فکر می کنیم چی می شود

خیلی وقت ها چیزایی که در تصورات ماست با واقعیت به شکل عجیبی در تعارضه.خیلی وقت ها فکر می کنیم اون چیزی که تو ذهن ماست دقیقا اون چیزیه که تو عالم واقع وجود داره.اما فقط فکر می کنیم.و وقتی با خود واقعیت مواجه می شیم یه جیغ بلند می کشیم، چشمامون از تعجب گشاد می شه، سرخورده می شیم و دیگه در واقع اون مورد برامون کاملا رنگ میبازه و یه چیزه معمولی می شه می ره کنار بقیه ی چیزای معمولی.مثلا گاهی دوستای مجازی اینجوری ان.وقتی وبلاگشونو می خونی از طرز فکرشون خوشتون میاد و دوست داری باهاشون رو به رو بشی اما به محض رو به رو شدن باهاشون همه چیز یه دفعه عوض می شه و همه ی تصوراتت از اون آدم دود می شه و می ره هوا.این شامل خیلی چیزا می شه.آدما، مکان ها، موقعیت ها و شرایط، محیط کاری، عشق و چیزایی از این دست.بنابراین یه اصل وجود داره که می گه زود قضاوت نکن و اینو بدون که بعضی چیزا تا وقتی باهاشون مواجه نشدی قشنگ و جذابن.

این مقدمه ی طولانی رو گفتم تا راجع به یکی از محبوبترین و رنگی ترین و پر مخاطب ترین سایت های این روزای دنیای اینترنت حرف بزنم.رنگی رنگی.همه ی ما رنگی رنگی رو می خونیم، دوست داریم و حتی شاید از فروشگاهش خرید کرده باشیم.به نظرمون میاد چقدر همه چیز اون تو مرتب و خوب و رنگی و شاده.چقدر می تونن کارمندای این سازمان با هم خوب و شاد باشن و لحظه ی کاری خوبی رو کنار هم تجربه کنن.کار کردن تو رنگی رنگی ایده آل و آرزوی خیلی از ماهاست.این ایده آل و آرزو طی دو روز برای من اتفاق افتاد و مثل همیشه تصوراتم رو کاملا به هم ریخت.آدمایی که تو رنگی رنگی کار می کنن آدمای کاملا معمولی و بدون رنگ هستند، از صبح تا شب به جز وقتی ناهار می خورن با هم حرف نمی زنن، سکوت و صدای فن تنها چیزیه که توی یه آپارتمان 60، 70 متری به گوش می رسه، هیچ کدوم از کارمندا لباسای رنگی نپوشیدن و شاد نیستن، مدیر با همه خشک و رسمی و جدی برخورد می کنه و ارتباطش با کارمندا محدود به چت و ایمیله و کم پیش بیاد باهاشون رودررو حرف بزنه.آدمایی که ما تو تصوراتمون رنگی رنگی می شناختیمشون به هیچ کدوم از قواعد رنگی رنگی بودن عمل نمی کنن، آدما رو خیلی راحت ناراحت می کنن، وقتی باهاشون حرف می زنی یا از خودت شادی نشون می دی فکر می کنن وقتشونو گرفتی و تعجب می کنن که تو داری با شادی باهاشون حرف می زنی، در بدو ورود به هیچ کدوم از کارمندا معرفی نمی شی، مدیر آدم انتقاد پذیر و منعطفی نیست و فکر می کنه باید حرف حرف خودش باشه و فک می کنه تو با اینکه دو روزه فقط اومدی تا باهاشون همکاری کنی می خوای سیستمشونو به هم بریزی.بعله.رنگی رنگیا تو یخچالشون نوشابه دارن، همه ی گلدوناشون خشک و پلاسیده است، پنجره ها و سیفون توالتشونم خرابه و در صدد تعمیر هیچی نیستن.حتی حال مرتب کردن فضای کاری و روی میز خودشونم ندارن.رنگی رنگیا فقط رنگی بودن رو تو سایتشون می نویسن و مخاطب جذب می کنن با رنگ ها و حرف ها.باور یه همچین چیزی برای من فوق العاده سخت بود اما متاسفانه همین طوره و سایتی که هر روز توسط عده ی زیادی از ما خونده می شه خودش یه رنگی رنگی اصیل نیست و محیط کاری رنگی ای نداره و تعریفی از کارمند رنگی ارایه نمی ده.و خیلی چیزای دیگه که جای صحبت کردنش اینجا نیست چون وبلاگم یه وبلاگ انتقادی نیست.همه ی اینا رو گفتم که این نتیجه ی اخلاقی رو بگیرم قبل از این که با واقعیت مواجه بشید در مورد چیزی یه شهر آرمانی نسازید برای خودتون.همه چیز اونطور که ما اون گوشه های ذهنمون تصور می کردیم نیست.حتی در مورد آدم ها هم قضاوت نکنید.خیلی ها فقط از دور قشنگند.و در نهایت یه پیشنهاد اگه چیزی خیلی براتون ایده آله و دوست دارید بهش برسید، اگه جزو آرزوهاتونه که شبیه یکی از دوستای مجازیتون تو اینستاگرام باشید،پیشنهاد می کنم فقط یک روز اجازه بگیرید و تجربه شون کنید تا از برزخ فکر و خیال های واهی خارج بشید، تا به آرامش خیال برسید و بفهمید همه چیز آنطور قشنگ و مرتب و اتو کشیده نیست دوستای خوبم

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٢
سنجاق شده به :

ترسی شبیه تار موی سپید بین انبوه موهای سیاه

پیری ترسناک است.چیزی است که نمی خواهیمش و بهمان تحمیل می شود.چیزی است که باید بپذیریمش.دیر یا زود.زودتر از تمام شدن این تابستان شاید.زودتر از به نیمه رسیدن فنجان های چای سرد شده و از دهن افتاده امان.زودتر از تمام شدن همه ی سفرهای دلچسب و خاطره انگیزمان.پیری ناگزیر است.فکر می کنیم هیچ وقت سراغمان نمی آید اما یک روز ناگزیر موهایمان رنگ دندان هایمان می شود .همه چیز آنقدر آهسته شروع می شود که اصلا متوجه اش نمی شویم.از یک تار موی سپید ناگهانی وسط موهایمان تا یک چین اضافی کوچک زیر چشم هایمان.همه چیز آهسته شروع می شود و ما نمی فهمیم هر روز که می گذرد یک قدم به مرگ نزدیک تر می شویم .و بعد عادی می شود همه چیز.تارهای سپید مو عادی می شوند،پوست افتاده ی گونه و چروک های زیر چشم حتی.باهاشان کنار می آییم آن موقع .چقدر خوب است که همه چیز یک دفعه اتفاق نمی افتد.من از پیر شدن می ترسم.پیر شدن با خودش تنهایی می آورد.پیر شدن اتفاق بدی است.روزی همه ی ما تابلوی تمام بزرگراه ها را گم می کنیم،روزی همه ی ما یادمان می رود امروز آخرین روز تابستان است،روزی همه ی ما شاید یادمان برود آدم های زندگی امان را حتی.روزی همه ی ما چشم هایمان خشک می شود روی تمام درها و پنجره ها،همه امان شاید امروز را برای نسل های بعدی امان چندین و چند بار تکرار کنیم و این امروز برای آن ها هیچ جذابیتی نداشته باشد،من از پیر شدن می ترسم.از ندیدن سنگریزه های نان سنگک وحشت دارم،از این که یادم برود چند بار به غذا نمک زده ام می ترسم،از شانه کردن موهای خاکستری ریخته ام هم می ترسم.من از اشتباهی گرفتن شماره تلفن ها می ترسم،از عدس های خوب پاک نشده و چرت های بعدازظهری کوتاه می ترسم.پیرشدن دردناک است.این را وقتی می فهمی که قوایت ذره ذره مثل دانه های درشت قهوه ی آسیاب شده کف فنجان ات ته نشین می شود وقتی دلت هوای خیلی چیزها را می کند اما نمی توانی مثل سابق داشته باشی اشان،خیلی چیزها برایت ممنوع می شود،خیلی چیزها را دیگر تو انتخاب نمی کنی برایت تجویز می کنند.وقتی میفهمیم که زنبیل سبزی و کیسه ی داروهایمان برایمان سنگین می شوند پیری فرارسیده است.آن وقت امروزمان خاطره می شود و همه ی چیزهایمان عاریه.پیری وابستگی است و نمی دانم چرا دعا می کنند الهی پیر شوی.پیری حسرت روزهای از دست رفته است.دیدن لحظه لحظه هایی که دیگر خودت نیستی،دیدن لحظه لحظه های تحلیل رفتنت و این چیز خوبی نیست

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۳۱
سنجاق شده به :

گریه به اندازه ی لب های آویزان و چشم های پف کرده و دماغی قرمز

من گریه ی خیلی از آدم ها را ندیده ام.به جایش آدم هایی که دلشان نمی آید اشک بریزند زیاد دیده ام.من بغض کردن آدم ها را زیاد دیده ام،فرو دادن بغض هایشان را هم زیاد دیده ام اما فرو ریختن اشک هایشان را ندیده ام.من خیلی ها را می شناسم ماه ها است اشک نریخته اند،خیلی ها را می شناسم نمی توانند اشک بریزند،خیلی ها را می شناسم با هیچ کدام از شخصیت های غمگین داستان ها و فیلم ها همذات پنداری نمی کنند،خیلی ها را می شناسم که له شدن گربه ی همسایه زیر چرخ های بی ام و آن یکی همسایه متاثرشان نمی کند،من خیلی ها را می شناسم که حتی بغض کردن را هم نمی شناسند،خیلی ها را می شناسم که خوشبخت نیستند چون گریه نمی کنند،چون وسط فیلم هایی که می دانند فیلم است و دروغ است و چرند است دستمال کاغذی برنمی دارند و برای پسری که یک لنگه کفشش را گم کرده گریه نمی کنند،چون وسط ترافیک همت شیشه هایشان را برای گل فروش ها بالا می کشند.خیلی ها خیلی دلشان می خواهد از دانشگاه که می زنند بیرون وسط خیابان بی محابا گریه کنند اما نمی توانند چون خجالت می کشند ازعابرین پیاده ای که از روبرو می آیند بنابراین عینک آفتابی می زنند و بغض می کنند تا خودشان را پرت کنند در اولین تاکسی خالی و ترجیحا صندلی پشت راننده .خیلی ها از گریه کردن در خیابان می ترسند.خیلی ها نمی توانند گریه کنند و این خوب نیست.نمی توانند و به ما می گویند احساساتی.نمی توانند و به ما می گویند این همه اشک از کجا می آوری.نمی توانند و به ما می گویند حساس نباش محکم باش.من هنوز گریه ی خیلی ها را ندیده ام.کسی گفته یا در جایی نوشته مردها هرگز گریه نمی کنند و من هنوز نفهمیده ام چرا یک مرد نباید گریه کند.من هنوز نفهمیده ام چرا مردها دستمال کاغذی در جیبشان نمی گذارند.من هنوز نفهمیده ام چرا کسی که گریه می کند ضعیف است و آن دیگری قوی.من از گریه نکردن آدم ها می ترسم.من می ترسم آدم ها یادشان برود گریه کنند.من می ترسم اشک ریختن فراموش شود.من نمی دانم چرا می گویند گریه آدم ها را زشت می کند.من اما خودم را وقت گریه کردن دوست دارم.بعد از گریه در آینه ی دستشویی تبدیل به فرشته می شوم.لب های آویزان و چشم های پف کرده و دماغ  قرمزم را دوست دارم.با این وجود گریه ی خیلی ها را ندیده ام و خیلی ها گریه ی من را دیده اند.من راحت می توانم گریه کنم ،عینک آفتابی نمی زنم و از چشم های روبرو خجالت نمی کشم.من سبک می شوم ،زیبا می شوم و دیگران سنگین و اندوهناک زیر پتوهایشان اشک می ریزند شاید و به خود می بالند که گریه اشان را تا به حال کسی ندیده است

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢٦
سنجاق شده به :

هنوز هم همانم.همان نقطه توی بغل مامان

خیلی وقت پیش وقتی شاید هنوز مدرسه می رفتم یه تابستون طولانی و گرم مهمون خونه ی عزیز بودیم.اون موقع  فکر می کردم یه چیزایی هست که فقط مختص آدم بزرگا است و یه چیزایی هم فقط برای ما بچه ها.مثلا فکر می کردم آدم بزرگ ها هیچ وقت لاک نمی زنند چون کمتر آدم بزرگی توی دوره ای که من بچه بودم لاک می زد.اون موقع تابستونو مونده بودیم تهران و رفته بودم کلاس زبان و راه به راه توی خونه نوار کاست های هِد وِی گوش می دادم و باهاش لاک صورتی خوشرنگ می زدم و از این که هنوز می تونم لاک بزنم احساس خوبی داشتم.از صدای خانومه توی نوار خیلی خوشم می اومد و تا جای ممکن سعی می کردم صداشو تقلید کنم.روی فرش گلی عزیز که هنوز زنده بود دراز می کشیدم و پاهامو رو به کولر آبی دستی روی هره ی پنجره دراز می کردم و تکرار می کردم:candel,a cup of tea,icecream
نوار توی ضبط صوتی که تا همین چند وقت پیش داشتیمش و بابا یه روز دل و روده اش رو ریخت بیرون و دیگه درست نشد و رفت توی انباری مثل باقی چیزای خراب هی حرف می زد ،نوار توی ضبط صوت می چرخید و صدای خانومه با صدای قیژقیژ ضبط قاطی می شد و من به چرخش نوار از طلق شفاف جلوی ضبط نگاه می کردم و هسته ی زردآلو هم توی دهنم از اینور لپ به اونور لپ جا عوض می کرد.خونه عزیز دو تا اتاق تو در تو بود فقط با پنجره ای رو به یه حیاط کوچیک که توش یه درخت مو داشت و یه بوته گل خرزهره که نمی دونم از کجا شایع شده بود که اگه گلش رو بو بکشی خون دماغ می شی .واسه همین من از دو قدمیشم رد نمی شدم هیچ وقت و شیلنگ آبی که همیشه توی باغچه ی چند سانت بالاتر از حیاط افتاده بود.خونه ی عزیز هیچ وقت نور درست و حسابی نداشت و هیچ وقت یادم نیست روی فرش قرمز گلی شون آفتاب افتاده باشه.اتاق من پشت این اتاق بود که از اون هم تاریک تر بود و به یه حیاط خلوت نمور و دیوارهای آجر بهمنی باز می شد و بوی خاصی داشت همیشه و چون آشپزخونه بیشتر شبیه اتاق زیر شیروونی بود تا آشپزخونه یخچال عزیز جون توی اتاق بود و زیر یخچال هم  آلبوم خونوادگی رو از دست بچه ها جاسازی کرده بود.یادمه اولین بار عکس عروسی عمو و زن عمو رو توی این آلبوم دیدم ،عکسِ زرد و بد شاتی که توش همه ی چشم ها قرمز افتاده بود و کل خانواده سعی کرده بودند خودشون رو توی عکس جا بدن.از بچگی عادت داشتم عکس رو از توی آلبوم دربیارم و نگاه کنم ،پشت عکس نوشته بود آبان 66 و من اونموقع ها یک سالم بود و اندازه ی یه نقطه توی بغل مامان بودم و از همین جا هم می تونستم تشخیص بدم که داشتم نق می زدم حتما و بهونه ی یه چیزی رو می گرفتم احتمالا.این آلبوم جزو آلبوم های ممنوعه بود که کسی حق نداشت نگاهش کنه و من تنها موقعی که عزیز جون بعدازظهرها چرت می زد می رفتم سراغش و به عکس های توی آلبوم زل می زدم و آدم هایی رو که نمی شناختم حدس می زدم گاهی هم صندوقچه ای که اون هم بوی عجیبی داشت رو زیر و رو می کردم.بعدازظهرهای من به کشف و شهود قطعه ای عکس،سکه ای قدیمی،سندی دست نویس،مهرهای انگشتی و پارچه های ترمه سپری می شد.یه روز لباس عروسی عزیز،روز بعد دمپایی های سفیدی که سال 49 باهاش کعبه رو طواف کرده بود و روز بعد عبای خیلی گرم و نرم آقاجون رو که از پدرش به ارث رسیده بود رو پیدا می کردم و ساعت ها با خودم و اشیا قصه می بافتم و بعد هم تند تند می رفتند سر جای اولشان.عزیز یه چمدون آبی سفید بزرگ داشت از اونایی که همه ی کسانی که تو سال های قدیم مکه میرفتند حتما یکی داشتند. اسمش رو با خط مشکی درشتی پشتش نوشته بود و همه ی این ها زیر سر اون چمدون بود در واقع که هوایی می کرد آدم رو که حسابی توشو بخواد بگرده.با این که در هر بار گشتن به چیزای مشخصی دست پیدا می کردم اما تکرار دوباره و چندباره ی این کار لذت عجیبی داشت.عکسی ندارم از اون خونه،از اون حیاط ،از اون گل خرزهره از عصای عزیز جون حتی.چرا دوربین های دیجیتال دیر اختراع شدند؟ 17 سال پیش چمدون آبی سفید عزیز،آلبوم عکس های درب و داغون خانوادگی که مثل یه گنج زیر یخچال نگه داری می شد و همه ی مدارک ریز و درشت عمو توی یه کیسه ی پلاستیکی بزرگ توی خونه ای بود که همه ی تابستون اون سال من رو ساخت.تابستونی که توش عزیز بود هنوز،آقا جون هم بود،خیلی های دیگه هم بودند و شهرداری هنوز به صرافت نیفتاده بود که خاطرات تابستان 77 مرا بکوبد و جایش بازار روز میوه و تره بار بسازد

پ.ن. برای عزیز که دعوایمان می کرد اما همه دوستش داشتیم ،گنج داشت به قول ما بچه ها و بعد از رفتنش گنجش را پیدا نکردیم هیچ وقت

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٥
سنجاق شده به :

دلم تنگ شد برای چال لپت اما تو نخندیدی

وقتی تو رو دیدم که با کوله ی لپ تاپت آزاد بین غرفه ها می چرخی و عین خیالت نیست دنیا بهت حسودیم شد.بال های شال پس زمینه صورتی ات تو هوای خنک طبقه ی بالای شبستان از زیر بندای کوله ات می لرزیدند و بلک بری به دست نمی دونم با کی داشتی حرف می زدی، وقتی آبی آسمونی لاک خوشرنگت رو دیدم که به قاب سیاه بلک بری می اومد و اون طرز گل و گشاد خندیدنت و اون رژ بدجور صورتی همیشگی بازم حسودیم شد، من کلا حسودیم شد وقتی دیدم تو هنوز همون دختر شاد و شنگول و خوش آب و رنگ سابقی و من موندم بین هزار و یک تصمیم زندگیم.موندم بین هزار بکن و نکن بین هزار اما و اگر.بین هزار بود و نبود، بین هزار خواستن و نخواستن.بین همه ی آدم خوب ها و آدم متوسط ها ، گیر کردم بین همه ی روزهای خوب و روزهای بد، بین همه ی اتفاق های خوب که این روزها چندان هم شارژم نمی کند و اتفاق های نادر ولی خوب.دلم تنگ شد برات یک دفعه، خواستم شماره ات رو بگیرم و تو برداری و بگم من پشت سرتم و تو ذوق کنی و بخندی و مثل اون موقع ها لپت چال بیفته و سرتو یه وری کج کنی و بگی وای خودتی؟ نه خودم نیستم.سنگینم.دارم دنبال خودم می گردم و هر چی بیشتر می گردم کمتر بهش می رسم انگاری.و پنهون کنم اون قطره ی کوچیکی رو که منتظره یه تکون کوچیک بخورم خودشو پرت کنه از چشمام بیرون، بعد بغضمو قورت بدم و بگم هوای بهارآدمو اینجور می کنه.اما نه زنگ زدم نه تو جیغ کشیدی نه من حرف زدم نه تو زل زدی به اون قطره اشکه نه من هوای بهارو بهونه کردم.فقط از دور تماشات کردم و دیدم پیچیدی و سالن روبروت رو دور زدی و صدای خنده ات هم انگار با خودت پیچید و دور شد 

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱۳
سنجاق شده به :

بنویسید"ازت متنفرم"بخوانید"دوستت دارم"

یه چیز خیلی مهمی که از دنیای مجازی یاد گرفتم این بود که می شه نادیده گرفت و بزرگ شد، نادیده گرفت و در نهایت لذت برد، نادیده گرفت و حرف زد و نادیده گرفت و به روال سابق ادامه داد.می شه کامنت های اعتراض آمیز داشت اما بهشون جواب نداد و راحت از کنارشون رد شد و بدون این که نگران جواب دادن یا ندادن به فرد مورد نظر بود کامنت رو به بوته ی فراموشی سپرد و رهاش کرد، می شه خیلی راحت تر از اون چیزی که فکرش رو می شه کرد اکسسپت نکرد ، می شه پروفایل هایی رو که مزاحمند به راحتی بلاک کرد ،می شه به اجبار لایک نکرد، می شه الزاما همه ی وبلاگ ها رو نخوند و هر وقت لزوما"نظری بود نظر داد.می شه آنلاین بود و نبود، حضور داشت و نداشت.خلاصه می شه بود و در عین حال نبود.دنیای مجازی از نظر من واقعیت در ابعاد کوچیک تره نه بزرگتر.می شه همین احوالات رو تو دنیای واقعی هم داشت.می شه بلاک کرد آدم ها رو،می شه محدود کرد دایره ی شخصی زندگی رو، می شه نگران اظهار نظرهای منفی و تند و تلخ و گزنده نبود، می شه رفتارها رو براساس خوشایند دیگران تنظیم نکرد، می شه نگران عکس العمل اطرافیان نبود، می شه انقدر ملاحظه ی آدم ها رو نکرد، می شه خط قرمزهایی رو تعیین کرد و رابطه هایی رو تنظیم.همون طور که تو دنیای مجازی می شه متنفر بود اما به ظاهر دوست داشت تو واقعیت هم خیلی ها با تو اینجوری اند و باید بشناسی اشان فقط و بلاک اشان کنی.آدم هایی شبیه آدم های مجازی در دنیای واقعی هم کم نیستند.

پ.ن 1:کلاه قرمزی امسال حرف های زیادی برای گفتن داشت.بیشتر از بچه ها به درد بزرگترها می خورد شاید.حرف های نهفته ای داشت که باید فکر می کردی بهشان.نباید ساده از بعضی دیالوگ ها رد می شدی.حتی گریه داشت شاید بعضی اپیزودها.شخصیت معرکه ای که امسال به جمع عروسک ها اضافه شد "دیوی"بود.عروسکی که دیالوگ کم داشت اما همان ها هم به شدت خوب بود.هر چیزی که می گفت باید برعکسش می کردی اما همه ی برعکس هایش واقعیت محض بود.در قالب جمله های برعکس حرفش را خوب می زد و نشان می داد چقدر راحت می شود همه چیز را آنگونه که دلمان می خواهد تعبیر و تفسیر کنیم در حالی که حقیقت چیز دیگری است.

پ.ن دیگر:دوستان می تونید از طریق لینک سمت چپ صفحه عکس های من را در اینستاگرام دنبال کنید.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٧
سنجاق شده به :

رهاش کنیم بره بچه ها

من به خیلی چیزها عادت کرده ام.اتفاقات زندگی گاهی خیلی قشنگ پوست کلفتت می کند و تنها به لبخندی ساده اکتفا می کنی و به قول مه سا یه "رهاش کن بره رییس"می گی و ادامه ی زندگیت رو نفس می کشی.نمی شه اصول ساده و قواعد زندگی خودت رو به خاطر دیگران به هم بریزی، نمی شه دوست داشتنی هات را به خاطر خوشایند بعضی ها کنار بزاری.من عادت کرده ام به آدم هایی که مدام حواسشان به آدم های دیگر است به جز تو.عادت کرده ام به آدم هایی که دلواپسی های آدم های دیگر برایشان دغدغه است اما تو جزو آن آدم ها نیستی، عادت کردم به آدم هایی که خیلی حواسشان هست که شیشه ی دل کسی ترک برندارد، کسی دلخور نباشد ازشان، کسی را ناراحت نکنن و نرنجانند اما تو هیچ وقت جزو این "کسی"ها نبوده ای.عادت دارم به آدم هایی که مدام در حال رعایت کردن اند و تنها رعایت حال تو را نمی کنند اما.عادت دارم به آدم هایی که به حرف های نسنجیده ی دیگران با دل و جان گوش می دهند و حرف های تو را ریشخند می کنند .عادت دارم به آدم هایی که تعریفشان را می کنی می روند می نشینند روی قله ی قاف و خیال پایین آمدن هم ندارند، به آدم هایی که توی صورتت به زور می خندند اما می دانی که ته تهش از تو متنفرند.عادت دارم به آدم هایی که خنده ها و خوشرویی ات را به پای نفهمی ات می گذارند و ساده از تو رد می شوند.این روزها خوب بودن گناه کبیره است.اما من عادت کرده ام به آدم هایی که به سادگی آب خوردن احساست را به بازی می گیرند و زهر مار می کنند روزهای پایان سالت را و تو هی با خودت می گویی"مهم نیست.عادت کردن گاهی وقت ها خوب است ته تهش می دانی همیشه همین  طور بوده و تازگی ندارند این آدم ها برایت."مه سا جانم بیا و بگو "رهاش کن بره زهرا"رهاش کن بره لطفا...

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱۳
سنجاق شده به :

هوای ارزش هامونو داشته باشیم

ارزش ها خیلی مهم ان.ممکنه یه چیزی الان ارزش باشه و چند روز بعد دیگه نه.ممکنه هم تا ابد ارزش بمونه و یا جاشو برات با خیلی چیزا عوض کنه.اگه یه چیزی همین امروز جزو ارزشامون باشه باید حسابی قدرشو دونست، ازش استفاده کرد، دورش یه لایه ی نفوذناپدیر پیچید تا حفظ بشه تا بعدا حسرت نخوری که نشد، که نتونستم از ارزش های اون روزهام درست استفاده کنم.یه چیزایی تا یه مدتی تو ذهنت هستن، تا یه مدتی شب و روز بهشون فکر می کنی، تا یه مدتی همه ی تلاشتو می کنی که برات ارزش باقی بمونه و اگه توی اون روزا نتونی برات علی السویه می شه بعدش.می خوام بگم هوای ارزش هاتونو داشته باشید.همین الان.تو لحظه.که اگه وقتش بگذره و ارزشه ضد ارزش بشه و بی مصرف و خاک گرفته و دیگه حالتونو خوب نکنه احساس خود باختگی بهتون دست نده.که اگه دیگه هر نشونه ای از اون ارزش دلتون رو گرم نکنه و خیلی راحت شیفت دیلیت بشه بره کنار بقیه ی ارزش های تاریخ انقضا گذشته آه از نهادتون بلند نشه.که بعد از چند سال نیاید ایمیل هایی که یه زمانی برای هدف خاصی تو فولدر مخصوصی سیوش می کردید حالا راحت از کنارش بگذرید یا به خاطرش آیکون سطل آشغال رو کلیک کنید، نیاید جعبه ی کلکسیون هاتونو زیر و رو کنید و بگید من چرا اینقدر تمبر، اینقدر تیله، اینقدر عکس آدامس لاو ایز، اینقدر چوب کبریت جمع می کردم مثلا و ته تهش به چیزی نرسید.یه زمانی همین "اینقدرها "برامون بدجوری مهم هستند و شاید روزی مثل امروز دیگه نه.فولدرها، آلبوم ها، کلکسیون ها شاید یه روز یه علامت سوال بکشن تو ذهنمون.ما دنبال چی بودیم که اینقدر خاطره جمع کردیم ؟اینقدر تشنه ی نگه داری چیزهایی بودیم و هستیم که شاید یه روزی به کارمون بیاد؟ وبعد که از هول جمع کردنشون می گذریم دست می کشیم و توقف می کنیم و دیگه برامون ارزش نیستند.درست مثل دانشجوهایی که تازه فارغ التحصیل شدن و چشمشون تو آگهی روزنامه ها و سایت های استخدامی فقط دنبال اسم رشته شون می گرده و هر چیزی که فکر می کنن یه روز ممکنه تو کار به دردشون بخوره رو سیو می کنن اما 2 سال بعد وقتی با انبوهی از فولدر و فایل های ورد هنوز بیکارند خیلی راحت از کنار هر آگهی و ایمیل می گذرند حتی اگه بدونند شاید یه روز به کارشون بیاد.اون فولدره دیگه ارزش این سال های اون ها نیست .یا شاید بهتر باشه بگم ارزشی که یه کم دیر به دادش رسیدند و خاک گرفت و مرد و از بین رفت.بعضی وقتا زمان درست رسیدگی بهشون از دستمون در میره و اونوقت دیر می شه.خیلی دیر.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢۳
سنجاق شده به :

دیالوگ

نشسته اند روبروی هم و خیلی الکی دارن همدیگه رو تایید می کنن.روی میز کتاب معماری هست از انتشارات سمت و یه دوربین کنونه نمی دونم چه مدلی،یه شال گردن درشت بافت و یه دفترچه سیمی و یه خودکار کانکو.می گه بگو تا بنویسم.می گه بنویس دلم می خواد برم یه کلاس موسیقی.حالا هر چی.یه سازی بزنم.هوووم هارمونیکا یا درام.می گه خوبه موافقم.منم درسم که تموم بشه باید به فکر سربازی باشم.
جلوی اسم اون می نویسه موسیقی و جلوی اسم خودش سربازی.
-حالا اگر هم بشه شاید تا اون موقع مجموعه داستانمم چاپ کردم.باید ببینم چی پیش می آد.این نشست های داستان نویسی خیلی خوبه.آدم دلش نمی خواد هیچ وقت تموم بشه.الان داستان با لحن سوم شخص خیلی طرفدار داره.یه جورایی مخاطب پسندتره.داستان پر از دیالوگ دیگه قدیمی شده
-دقیقا.من هر چی تو بنویسی رو دوست دارم.خب طبیعیه که بعد از سربازی هم باید دنبال یه کار درست و حسابی باشم.
یک طرف نوشت داستان نویسی و یک طرف نوشت کار
-این روزا دارم سعی می کنم اگه بشه با غوغا برم سر تمرینای تئاترشون .غوغا می گه تو خیلی استعداد حروم شده داری.تو ذاتا بازیگری.چرا که نه.شاید امتحانش کردم
-من چرا خودم این رو در تو کشف نکردم .هان؟تو صدات عالیه برای دیالوگ های نمایش.اوووم موافقم
یک طرف نوشت تمرین تئاتر و یک طرف پس انداز و پول پیش اجاره خونه
-دیدی؟اونقدرام که فکر می کردی شروع زندگی سخت نیست.بلند شو الان سانس فیلم شروع می شه
-نه اونقدرام

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٠
سنجاق شده به :

وقتی جذابیت ها در دو قدمی ام رنگ می بازند

این روزها آدمها خیلی زود دلم را می زنند مثل وقت هایی که زیاد شیرینی می خوری و از گلوکز اشباعی.دور نمای خوبی دارند بعضی هایشان تا جایی که دلت می خواهد خیلی بهشان نزدیک شوی و از کتاب بگیر تا ترافیک و آلودگی هوا و چرا تهران این زمستان برف ندارد باهاشان حرف بزنی.انقدر نزدیک شوی که دلت بخواهد راست دستش را بگیری ببری بنشانی اش روی یکی از همان صندلی لهستانی های قهوه ای خوشرنگ یکی از کافه های پارک پرنس و ازش بپرسی لاته یا کاپوچینو یا موکا حتی؟ و بعد راجع به آخرین رمان خالد حسینی حرف بزنید و او بگوید برنامه ی امشب رادیو هفت رو از دست نده.اما وقتی دو ساعت نشستید و حرف زدید و انگشت هایتان را روی رومیزی شطرنجی سفید قرمز میز کشیدید و هی ته فنجان های همدیگر را نگاه کردید پوووف همه چیز انگار به ریتم یکنواخت سابقش برمی گردد.انگار توی یک پاساژ بزرگ به یک آینه بربخورید و خیال کنید این آدم توی آینه چقدر شبیه شماست و بعد بفمید نه این آدم خود شمایید و کمی جا بخورید یا حتی بترسید.شبیه این موقع ها ترسناک می شوند بعضی وقت ها آدم ها.و من از ظاهر ساده ی آدم ها از دور می ترسم از اینکه بهشان برسی و حرف بزنید و ببینید چیزی ندارند در چنته اشان.من اسم این را می گذارم جذابیت های کاذب فریبنده از راه دور.اینجوری شده ام این روزها.جذابیت ها وقتی به دو قدمی ام می رسند رنگ می بازند.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢۸
سنجاق شده به :

شمعدانی ها و جین وبستر

عاشق شمعدونی های تو تراس اتاق خوابش بود .صبح به صبح موهاشو می بافت و یه سنجاق که روش یه گل بنفشه چسبونده شده بود رو می زد پشت گوشش.پشت پنجره ی تراسش تو زمستونا شده بود خونه ی گنجشکا و کبوترای سرما زده و گرسنه.بعدازظهرها به هیچ تماسی جواب نمی داد و فرو می رفت زیر پتوی نرم پشم شیشه ایش و توی تخت "دنیای سوفی"می خوند،عادت داشت شبا موقع خواب یه نوری رو از یه جایی روشن بزاره تا خوابش ببره.از عکس انداختن با دهن بسته متنفر بود می گفت چند سال دیگه که پیر بشم و هیچ دندونی برام نمونده باشه اونوقت قدر این لبخندهای دندون نمای ردیف رو می فهمم و حسرت نمی خورم که عکس این مدلی نداشتم.یه وقتایی جمعه ها فقط می رفت کوه تا توی کوه فریاد بکشه و بعد آروم و بی صدا برمی گشت به همون اتاق کوچیک و تراس رو به خیابونش.از تو اتاقش آبیِ یه استخر بزرگ پیدا بود اما اون دلش دریا می خواست و شمعدانی های بیشتر.توی کمدش پر بود از چیزای قدیمی.کلکسیون تلفن های قدیمی و دوربین های عکاسی دو لنز داشت یه ماشین تایپ دستی آبی خوشرنگ و کلی هم صفحه گرام .سرمایی بود و همچین که بوی پاییز می پیچید تو اتاقش شال و کلاه می کرد و جورابای پشمی و دستکش هاشو از تو چمدون بالای کمدش درمی آورد.دوست داشتی ساعت ها درهای کشویی کمدش رو باز و بسته کنی و برای بار هزارم آلبوم عکسای بچگی و دانشجویی و خانوادگیشو ببینی که توی همه ی اونا یه لبخند پهن با دندونای مرتب و سفید مشترک بود.حتی از غذاخوردنشم تو بچگی عکس داشت.اولین باری که شنا یاد گرفته بود و کنار یه استخر کوچولو با عینک شنا روی موهاش ژست قهرمانانه گرفته بود،وقتی با اسپاگتی توی بشقابش بازی می کرد و کل صورتشو نارنجی کرده بود،وقتی اولین بار تو عمرش فهمیده بود همه ی نمره های زندگی به 20 ختم نمی شن و جلوی دوربین مامانش زار زده بود،اولین باری که از تنها بودن توی خونه ترسیده بود و هی تند و تند از خودش و وسایل خونه عکس گرفته بود،روز اول دانشگاه،اولین باری که تو حیاط دانشکده خم شده بود و از کفش هاشون عکس گرفته بود و بعد دوتایی زده بودند زیر خنده،اولین باری که فهمید موهای فر با فرق از وسط رو بیشتر از هر مدل مویی دوست داره و هی جلوی آینه از خودش کلوز آپ گرفته بود و این آخری ها آلبوم خالی بود تقریبا.شوقی به عکس گرفتن نداشت و اگر هم عکسی می گرفت ظاهرش نمی کرد.این روزها فقط محصور بود بین تراس پر از شمعدانی هایش و چهارگوشه ی دنج و گرم تختش.بعضا"کتابی همراه با آن شاید.و تمام زندگی اش شده بود عکس های سیاه و سفیدی از جین وبستر که به در و دیوار اتاقش چسبانده بود و نگاهش دائم از مو به یقه و از آن جا به دست های جین در نوسان بود.دلش شمعدانی و یک گپ دوستانه ی چند ساعته با جین وبستر می خواست.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢٢
سنجاق شده به :

دسته بندی

نمی دونم این جمله رو جایی خوندم -تو کتابی،وبلاگی ..- یا جزو تقسیم بندی های ذهن خودمه اما هر چی هست به نظرم عین واقعیته و یه ذره هم جای افسوس داره البته.جمله هه اینه:"آدما دو دسته اند اونایی که نمی فهمند و اونایی که هیچ وقت قرار نیست بفهمند." اوضاع دسته ی دوم اما خیلی بده.این روزها دسته ی سومی هم وجود نداره حتی.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٥
سنجاق شده به :

تکرار تاریخ

ما آدما موجودات عجیبی هستیم .نمی دونم چرا بعضی از ماها فکر می کنیم از سیاره ی دیگه ای اومدیم که اینقدر محیط زمین و آدم هاش برامون نا آشناست.فکر می کنیم هیچ وقت شرایط بد گرفتارمون نمی کنه و ما مصونیم از همه چیز.فکر می کنیم و فکر می کنیم و نفس راحت می کشیم و بد می شویم و روزهای بد را خیلی دور می دانیم .عادت داریم فقط نظاره گر بلاهایی باشیم که سر بقیه می آد و حتی یه درصد هم به این فکر نمی کنیم که اون اتفاق حالا نه الان ممکنه چند وقت دیگه برای خودمون بیفته و انقدر به زخمی شدن های دیگران نخندیم.ما آدما عادت داریم فراموش کنیم.فراموش کنیم همه ی زخم هایی که زدیم را و زخم هایی که دیگران زده اند را بزرگ کنیم،بولد کنیم و دورش را حاشیه بندازیم.چشممون رو می بندیم روی عواقب کاری که ممکنه چند سال بعد بیاد درست سراغ خودمون.و چند سال بعد که درست می ایستیم جای همون دوست،آشنا و همسایه ای که خدا رو شکر می کردیم چه خوب که جای اون نیستیم به گذشته ای فکر می کنیم که ایمن بودیم،فرسنگ ها فاصله داشتیم از شرایط ناجور و حالا درست وسط ماجرایی ایستادیم که فکر می کردیم هیچ وقت متعلق به ما نخواهد شد.تاریخ بعضی وقت ها برای همه ی ما به شکل یکسانی تکرار می شه.حالا گیریم که در زمان هایی متفاوت.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱۸
سنجاق شده به :

روزِخاصِ ما آدم ها

این روزا هر چی به روز تولدم نزدیک می شم بیشتر به گذشتِ این بیست و خورده ای سال فکر می کنم.خیلی دوست دارم بدونم چند نفر دیگه مثل من تو اولین روز از دومین ماه سومین فصل همون سالی که من به دنیا اومدم به دنیا اومدن.این روزا هر چی بیشتر به روز تولم نزدیک می شم نمی دونم چرا دلم می خواد برگردم به گذشته و تولد 10 سالگیمو جشن بگیرم.روزایی که بی غل و غش بودند،دوست داشتنی بودند،ازته دل همه شاد بودند،من می نشستم جلوی یه کیک بزرگ و بقیه پشت سر من در حالیکه می گفتند"سیب" و چند تا از دندون های جلویی شون هم افتاده بود عکس می گرفتند،دلم همون روزایی رو می خواد که دوست داشتم زودتر بزرگ بشم و عدد شمعِ روی کیکم دو رقمی بشه،روزایی که تنها دغدغه ام بزرگ شدن و بیست گرفتن بود.این روزا روز تولد آدما خیلی خاص نیست،مثل باقی روزهاست،تو شلوغ پلوغی های زندگی شهری و گرفتاری های روزانه گم شده.وقتی می شه با یه اس ام اس و چند تا اسمایل خشک و خالی تبریک گفت آدما کمتر برای تبریک تولد به دیدن همدیگه می رن.باز هم جای شکرش باقیِ که عده ای دقیقا"همون روز تولد اس ام اس می زنن و تبریک می گن یه عده که دو هفته بعد تازه یادشون می افته و هر سال هم دقیقا"همون دو هفته بعد اس ام اس می زنن و بهونه شون فراموشیِ.گاهی وقتا می خوام سر تکنولوژی داد بکشم.اگه تلفن نبود،اگه نمی شد اس ام اس زد،اگه اسکایپ نبود حداقل آدما همدیگه رو شاید تو روز تولدشون می دیدند،همدیگه رو بغل می کردند و احساس واقعی تری داشتند.روز تولد همه ی ما آدم بزرگا دستِ کم یه روز غمگینه از نظر من، درست مثل لحظه ی تحویل سال می مونه.یه جورایی آدما تو روزای باقی مونده به روز تولدشون بیشتر توی فکر و خیالن.فکر روزای از دست رفته و روزای نیومده شاید.فکر لحظه هایی که به اشتباه قدر ندونستن و سال های نامعلوم پیش رو.هر چی هست من هم این روزها سخت مشغول گذشته و آینده و پل ارتباطی بین این دو هستم.

پ.ن.یه همکلاسی داشتم تو پیش دانشگاهی که از وقتی رفتیم دانشگاه تا به امروز که تقریبا"8 سال میگذره نه دیدمش نه با هم حتی تلفنی حرف زدیم نه تو شبکه های اجتماعی دنبال همدیگه ایم ،تنها چیزی هم که ازش می دونم اسم وفامیلشه اما هر سال درست تو روز تولدم برام اس ام اس تبریک می فرسته.نه یک روز زودتر نه دیرتر و تا سال بعد سکوت می کنه.برام جای سواله واقعا".

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢٩
سنجاق شده به :

چقدر بد

چقدر بد که آدم ها بدون پرسیدن آن چیزی که از کسی ذهنشان را به خود مشغول کرده نگاهشان به آن فرد عوض می شود و زود قضاوت می کنند،تنها می گذارند،حمایت هایشان را دریغ می کنن و جور دیگری می شوند کلا".چقدر بد که آدم ها این روزها کفش و لباس و ظاهر را معیار برتری آدم ها قرار می دهند و هر کسی که گران تر پوشیده باشد محبوب تر است انگار،چقدر بد که آدم ها این روزها موقعیت نشناس شده اند،خود بین شده اند و به بهانه های مختلف سعی در به معرض نمایش گذاشتن خودشان را دارند،چقدر بد که این روزها برای  آدم های ساکتی که در جمعی شلوغ تنهایند هم صحبت های خوبی نمی شوند آدم های دیگر،چقدر بد که دیگران ساز دلخواه ما را نمی زنند و هیچ وقت هم ساز دلخواه ما شنیده نمی شود،چقدر بد که آدم ها به جای مهربانی کردن دنبال کلمه های مناسب می گردند برای شعله ور کردن آتش خشم دیگران و فرو نشاندن خشم خود،چقدر بد که همیشه آدم هایی هستند تا همه را به جز خود مسبب اشتباهات زندگیشان بدانند،چقدر بد که یاد نگرفته ایم از هر کسی به اندازه ی توانش انتظار داشته باشیم،چقدر بد که این روزها آدم هایی پیدا می شوند که با ما مشکل دارند و از طرفی استادِ عوض کردن نظر دیگران نسبت به ما هم هستند و بدتر از آن اینکه آدم های دیگری هم هستند که به سادگی تحت تاثیر حرف های خام آن دیگری قرار می گیرند،و چقدر بد که تو در برابر همه ی این احوالاتِ بد سکوت می کنی.

پ.ن:چقدر بد که چقدر بدها در دنیای ما این روزها زیاد شده اند و چقدر خوب ها کم .

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٢۸
سنجاق شده به :

ورزشکارایِ زندگی

یه جاهایی آدم احساس می کنه بدون چتر از هواپیمای زندگی داره می افته پایین و هر چی می رسه پایین تر عمق فاجعه داره بیشتر می شه.یه جاهایی حس یه بندبازی رو داری که نقطه ی تعادلش رو گم کرده و هی داره به زمین زیر پاش و اتفاق ِسقوط فکر می کنه.یه جاهایی آدم وسط مهیب ترین صخره ی زندگی کارابینش به طناب متصل نمی شه و وسط زمینُ آسمون معلق می مونه .یه جاهایی می افتی تو بهمن گیر ترین نقطه ی زندگی و هیچ هلیکوپتر امدادی نمی تونه پیدات کنه.یه جاهایی کنترل زندگی درست تو پر پیچ ترین مسیرش از دستت خارج می شه.بدیِ گیر کردن تو اینجور شرایط اینه که نمی دونی چجوری به انتظارا جواب بدی.قبل از گیر کردن تو یه همچین شرایطی تو یه اسطوره بودی و باید همچنان اسطوره بمونی.و درست وسط یه همچین شرایط بدی جایی که همه قبلش داشتن واسه ی تو دست می زدن تنها می مونی و از یه آدم اسطوره ای به یه آدم معمولی تبدیل می شی.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱
سنجاق شده به :

یادآوری

یه چیزایی هست که تنها وقتی قدرشونو می دونیم که دیگه نباشن،یعنی به هر دلیلی از دست بدیمشون.یه وقتایی هست دوری،از دست دادن و چیزایی شبیه این یه تلنگر می شه واسه قدر دونستن .فکر داشته هامونو نمی کنیم بعضی وقتا و از دستشون که می دیم تازه می فهمیم چه چیزهای بزرگی داشتیم که حتی لحظه ای هم به داشتنشون فکر نمی کردیم اما حالا که نداریم چقدر دلمون می خواد به وضعیت سابق برگردیم و با همون داشته ها شاد باشیم.یه چیزایی هست که همین حالا هم بهمون قدرت می ده،داشته های به ظاهر کوچیکی که برامون آرامش به ارمغان می آره و ما ازشون بی خبریم.همیشه عادت داریم به خواستن چیزهایی که با داشتنشون بعد از مدتی همه چیز عادی می شه و اون آرزوی بزرگی که حالا تحقق پیدا کرده می ره ته ته های ذهنمون و دیگه برامون یه خواسته ی دست نیافتنی که برای رسیدن بهش می جنگیدیم نیست.برای همین من یه دفترچه برداشتم و توش چیزایی رو نوشتم که دارم و حالمو خوب می کنن،چیزایی که باید بیشتر بهشون فکر کنم،باید بیشتر قدرشونو بدونم،باید پر رنگ تر بشن تو زندگی من،باید از ته ته های ذهن من بیان جلوتر و انگیزه بشن برای ادامه دادن،باید بنویسمشون و با مگنت بچسبونم به یخچال یا هر جای دیگه ای که جلوی چشمم باشن تا ازشون مراقبت کنم و بشه یه جور یادآوری برام که تا دارمشون قدرشون رو بدونم.همه ی ما آدما به یاد آوری های اینجوری گاهی نیاز داریم.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٥
سنجاق شده به :

قبل از نقد

بعضی آدما هستن که همینجوری دوست دارن بقیه رو مقصر هر چی هستُ نیست بدونن و خودشونو بکشن کنار،بعضی آدمام خودشون سراپا اشتباه هستن مدام در پیِ اینن که اشتباه های دیگران رو بهشون گوشزد کنن،نمی دونم چرا ما قبل از هر تذکری یه نگاهی به خودمون نمی ندازیم جدا"؟ آیا ما خودمون از هر نظر خیلی اوکی هستیم؟ما کلا"هیچ مشکلی نداریم و هر چی ایراده فقط مالِ بقیه ست.بد نیست گاهی فقط یه نگاه کوچولو به خودمون بندازیم قبل از اینکه دیگران رو نقد کنیم.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٥
سنجاق شده به :

تغییر را تجربه کنید

بعضیا هستن که از ارتفاع می ترسن،بعضی ها هم از تاریکی ترس دارند اما آدمای زیادی هستند که از تغییر کردن و تغییر دادن می ترسند.این آدما با این تفکر که چیزی که بعد از تغییر بدست می آد شاید به اندازه ی قبل از تغییر خوشایند نباشه دست به تغییر دادن خودشون،محیط زندگیشون،ظاهرشون و ... نمی زنند.این آدما اصولا"به دلیل همین نوع از ترس از قدرت ریسک پذیری پایینی هم برخوردارند و هیچ وقت تنوع و واریته های مختلف رو تجربه نخواهند کرد.هر تغییری بعد از مدتی جایِ خودش رو به آرامی در زندگی ما باز می کنه و ما به اون شکل از زندگی تازه خو می گیریم ،این خاصیت قرارگیری در شرایط و موقعیت های تازه است که آدم خودش رو با اون وفق می دهد به ناچار و وفق دادن همیشه چیز بدی نیست.نباید به خاطر ترس از شرایط جدیدی که بعد از تغییر بوجود خواهد آمد و برای ما کاملا"ناشناخته است یه جورایی خودمون رو از تجربه موقعیت های مختلف و متنوع محروم کنیم.تجربه ی ناشناخته ها خیلی لذت بخشه و قدم گذاشتن به دنیایی متفاوت از دنیایی که در حال حاضر در اون زندگی می کنیم بی نظیره مسلما".پس جاهای جدیدی برای سفر پیدا کنید،با افراد تازه آشنا بشین،هر از گاهی دکوراسیون خونه یا حداقل اتاقتون رو عوض کنید،غذاهای جدید رو امتحان کنید،از تعویض خونه یا ماشینتون نترسید و زندگی سرشار از تغییر رو تجربه کنید.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٢
سنجاق شده به :

شادی در شرایط سخت

بعضی آدما تو شرایط سخت هم خوشحالن.انگار نه انگار اتفاقی افتاده و همیشه تحت هر شرایطی لبخند می زنن.این آدما خوب بلدن چطور در شرایط بحرانی همه چیُ به نفع خودشون عوض کنن و شرایط ایده آلی رو برای خودشون به وجود بیارن.آدم از دیدن لبخندشون کلی انرژی می گیره و تمام مشکلاتِ خودش یاذش می ره.واقعا"عاشق یه همچین آدمایی هستم من.آدمایی که شرایط سخت روشون اثر نمی ذازه و توان و روحیه ی خودشونو حفظ می کنن.کسانی که همچنان با اعتماد به نفسُ سرشار از روحیه ان تو مواقعی که همه آه از نهادشون براومده.من جدا"یه همچین آدمایی رو تحسین می کنم.کپسولِ انرژیُ انگیزه ان.معمولا"هم این آدم ها دوستای زیادی دارن و مشاوره های خوبی هم می دن.کمتر سرزنش می کنن و بیشتر تشویق.تعدادشون این روزا خیلی کم شده اما.دیگه کمتر آدمی پیدا می شه مقاومت کنه نسبت به شرایط سخت بوجود اومده و همچنان شخصیت ِشادِدوران قبل از شرایطِ سختشُ حفظ کنه حتی.در حالِ انقراضند این آدم ها.ولی اگه یکی از این آدم ها رو پیدا کردید توصیه ی من اینه که تحت هیچ شرایطی از دستشون ندید.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٧
سنجاق شده به :

ترک عادت

توی کیفش همه چی پیدا می شد.از دفترچه یادداشتُ آدامس بگیر تا عینک آفتابیُ آیپدُ قرصُ اسپریِ خوشبو کننده.کیفش خیلی بزرگُ سنگین بود و همیشه هم عادت داشت هر جا می ره این همه وسیله رو توی کیفش داشته باشه با این منطق که شاید یه روزی یه جایی بهشون احتیاج پیدا کرد.انواع دستمال کاغذی با طرح های مختلف و دسته کلیدای سنگین رو با خودش حمل می کرد.همیشه هم یکی دو تا کتاب تو کیفش بود تا توی مترو و اتوبوس بخونه.بیسکوئیت های دایجستیو هم که پای ثابت وسایل داخل کیفش بودند و خرده ریزه هاش همیشه ته کیفش ریخته بود.خودش می گفت استرس می گیرم اگه همه ی اینا تو کیفم نباشه ، صبح که از خونه میام بیرون اگه کیفم سنگین نباشه احساس می کنم یه چیزی رو جا گذاشتم.از اوایل پاییز حتی بارون رو پیش بینی می کرد و یه چتر گنده می ذاشت وسط اون همه وسایل و وقتی هم که بهش زنگ می زدی اونقدر پشت خط منتظر می شدی تا گوشیشو از میون انبوه اون وسایل پیدا کنه و بهش جواب بده که حوصله ات سر می رفت.گاهی بهش می گفتیم حداقل یکی از اون آهنگای پیشواز برای زنگ گوشیت انتخاب کن تا تو گوشی رو پیدا می کنی ما حوصله مون سر نره.این اواخر دیگه دوربین عکاسی شم می ذاشت تو کیفش به این بهونه که می خواد از فضاهای شهری عکس بگیره و شکار لحظه ها کنه.من خودم شدیدا"با این وضعیت مخالفم.خودمم توی کیفمم چیز زیادی نمی ذارم .اما این آدم اعتیاد عجیبی به پر کردن کیفش داشت .اصلا"کیفش یه جور سمبل بود واسش.یه اسطوره که باید ازش خوب نگه داری می کرد و همیشه پر نگهش می داشت.همه ی مدارک مهمشم همیشه همراهش بود.از گواهینامه و کارت ملی و دانشجویی بگیر تا احیانا"2 ،3 تا عکس 3 در 4 اضافی و معتقد بود یه جایی حتما"به درد می خوره و خداییش چند جایی هم که ازمون عکس 3 در 4 می خواستند و ما نداشتیم اون با افتخار از کیفش در می آورد و رونمایی می کرد.اما من همیشه از دزدیده شدن کیفش می ترسیدم و ترسم هم بی مورد نبود خب و بالاخره این اتفاق افتاد و خب کیف قاپ ها هم که از کیف های بزرگ خیلی خیلی خوششون می آد.3 سالی از اون ماجرا می گذره و من نمی دونم الان اون آدم کجاست و چقدر دنبال مدارک گمشده اش گشته و اصلا"پیداشون کرده یا نه.اما بعضی آدما انگار اصلا"قرار نیست متنبه بشن چون از یه دوست مشترک شنیدم هنوزم عادتشو ترک نکرده و کیفش مثل سابق سنگینه.اونوقت من از وقتی که اینو شنیدم هنوز اینجوریَمتعجب

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٦
سنجاق شده به :

ظرفیت سنجی

بعضی آدما فقط منتظرِ یه فرصت اند تا یه نقطه ضعف تو وجود ِ ما کشف کنن و گاه و بی گاه به رخمون بکشن،بعضی آدما از هر حرفی که می زنیم موردی برای خندیدن بهش پیدا می کنند جوری که آدم کلا"از حرف زدن خودش خجالت می کشه،بعضی آدما فقط استعدادِ خندیدن به دیگران و مسخره کردنشون رو دارند ،فقط کافیه یه جمله بگی تا اونطور که خودشون دوست دارن تعبیرُ تفسیرش کنن،بعضی آدما دوست دارند به زمین خوردن بقیه نگاه کنند و از ته دل بخندند،بعضی ها هم اما ضایع کردنِ آدما جلویِ دیگران بخشی از تفریحاتشونه.بعضی ها هم از دیدن ناتوانی آدما در مقابل انجام کارها لذت می برند.بعضی آدما هم کلا"عاشق نجوا کردن در حضور دیگرانند(همون درِگوشیِ خودمون)،حالا همین آدما استعدادِ عجیبی دارن که وقتی نجوا می کنن هی به تو نگاه کنن و بخندن حالا اصلا"موضوع صحبشونم ربطی به تو نداره ولی می خوان به هم بریزنت ،از تو متلاشیت کنن و برن روی اعصابت.
یه سوال اینجا برای من پیش می آد اونم اینه که آیا همه ی اینا برای سنجش اعصابُ ظرفیت طرف مقابله؟من یکی که در مقابل یه همچین آدمایی خیلی بی اعصابمعصبانی

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٤
سنجاق شده به :