یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

آلبوم کودکی ها

چقدر آلبوم عکس های بچگی هامون با الان فرق داره.جدا"که من شیفته ی این همه شادیُ سادگیَم.لباس های رنگی،خنده های از ته دل،برق شادی توی چشم ها،شیطنت های بچه گانه،ژست های خنده دار،زبون در آورن،شاخ گذاشتن،شکلک درآوردن برای دوربین.
ناآگاهی نسبت به اطرافمون تویِ همه ی عکس ها پیداست و انگار هیچ دغدغه ای نیست.یه عکس کنار دریا که گوش ماهی جمع می کنیم،یه عکس که آروم خوابیدیم و خبر نداریم دزدکی از ما عکس گرفتن،جشن تولدا و کیک بزرگی که فکر می کردی تو مالک همه ی اونی و با افتخار جلوش عکس می گرفتی،و مجسمه ی هر جکُ جونوری رو هم که تو خیابون می دیدی اصرار داشتی ازش بری بالا و ازت عکس بگیرن و قریب هر کدوم از ما صد تا عکس از خرسُ فیلُ آهو و گوزنُ زرافه های مجسمه ای داریم.
نکته ی جالبی که تو تمام عکسهای کودکی به چشم می خوره عدم وسواس در انتخاب صحیح رنگ ها برای لباس و بی توجهی به مرتب بودن جلوی دوربینه که همین باعث می شه این عکس ها بیش از پیش طبیعی بشن.موهایی که از پشتِ تل شاخ شدند و کسی هم انگار اصراری به مرتب کردنشون نداشته،خنده هایی که دندون های افتاده مونو نشون می ده،آدامسی که حتی موقع عکس انداختن می جویم،پفکی که حتی موقع عکس انداختن هم حاضر نیستیم به هیچکس بدهیم و بعضا"دعوای کودکانه در عکس ها.عکس اولین لحظه ای که تونستیم بایستیم،عکس با وسایل محبوبمون که دیگه خیلی وقته محبوب نیستند،اشتراکِ پرده و پشتیُ گلدون در اغلب این عکس ها،افرادی که روزی از ته دل با ما در عکس هایمان خندیدند و الان دیگه پیش ما نیستند و با دیدنشون آرزو می کنیم ای کاش زمان در همین عکس متوقف می شد و...
با خودم فکر می کنم کاش الان هم همه چیز به همون پاکی و بی آلایشی سابق بود و انقدر برای خوب بودن ، مصنوعی تلاش نمی کردیم،عکس های مصنوعی با لباس های مرتب و ژست های از پیش تعیین شده نمی انداختیم.کاش این روزها هم همه چیز طبیعی بود.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢
سنجاق شده به :