یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

لطفا" همین جوری بمونید

دوست دارید تو زندگی بعدیتون به چی تبدیل بشید؟این سوالیه که بعد از خوندن مسخ ِکافکا به ذهن هر کسی خطور می کنه.اونجا که گرگوار سامسا از خواب بیدار می شه و می بینه که تبدیل به یه حشره ی بزرگ شده.واقعا"اگه در شرایط گرگوار قرار بگیریم اولین عکس العملمون چیه؟مثلا"یه روز صبح از خواب بیدار بشیمُ ببینیم که تبدیل به یه درخت بزرگ و پر شاخُ برگ شدیم یا یکی از وسایل خونه شدیم یا حتی یه موجود خیلی خیلی وحشتناک.من که اصلا"فکر نمی کنم یه همچین شرایطی رو بتونم تاب بیارم،مگر اینکه از قبل بدونم قراره به چی تبدیل بشم و خب ترجیحا"روز تبدیل شدنمم معلوم باشه.تازه همونم خیلی ترسناکه .دیدنِ آدمای دیگه هم حتی تو این شراط تحمل بالایی می خواد جدا".فیلم ها و داستان های علمی تخیلی رو اصلا"دوست ندارم.اما تصور کنید یه روزی همه ی آدما تبدیل به یه چیزِ عجیبُ غریبی بشن و راه بیفتن تو خیابون.وضعیتِ ترسناکیه جدا".دنیا با وجود آدمایی که همین جوری هستن و نه هیچ جورِ دیگه ای فقط قابل تحمله.یادمه وقتی خیلی کوچیک بودم یه داستانی خوندم راجع به دختری که دلش می خواست یه روز صبح از خواب که بیدار بشه خواهرُ برادرش نباشن تا بتونه خیلی راحت توی خونه حکمرانی کنه و حتی اصلا"آدمای ِدیگه هم نباشن تا مثلا"بتونه خیلی راحتُ بی دردسر از شیرینی فروشی نون خامه ای های مورد علاقه اش رو برداره بدون اینکه بابتشون پولی بده و یه روز صبح که از خواب بلند شد این اتفاق افتاده بود.اولش خیلی هیجان انگیز بود اما بعدش از شدت تنهایی شدیدا"مستاصل شده بود و در نهایت هم با جیغ بلندی از خواب پرید.ما به آدمای اطرافمون احتیاج داریم و دوست داریم اونا باشن و همین جوری که هستن ببینیمشون هر چند گاهی بعضی وقتا هم دلمون بخواد تنها باشیم و از دست آدما خسته بشیم.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱
سنجاق شده به :