یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

جایی به نام شهر کتاب

شهر کتاب مرکزی از اون دسته جاهاییِ که فاصله زمانی ورود و خروجت محاله کمتر از 2 ساعت باشه.بوی چوب و کتاب و کارهای دستی و قژ قژ راه پله هایی که می رن به بخش کودکان و لوازم التحریر و خلاصه خیلی چیزای دیگه حس موندگاریتو بیشتر می کنه.انقدر لابلای انواع کتاب و سی دی های موسیقی و صنایع دستی می چرخی که اصلا"یادت می ره یه نگاهی ام به ساعتت بندازی.تازه انتهای شهر کتاب هم یه کافه با این صندلی لهستانیای چوبی روشنفکرانه هست که می تونی بری روشون بشینی و به آقای کافه چی بگی برات یه دمنوش به لیمو تو این فنجونای شیشه ای همه چی توش معلوم! بیارهچشمک بعدش با خیال راحت بشینی و ذره ذره دمنوشتو  مزه مزه کنی و کتابی که از یکی از قفسه ها برداشتیُ ورق بزنی و اصلا"هم نگران این نباشی که یکی بهت بگه خیلی وقته اینجا نشستی و میز خالی برای بقیه نیست.یعنی در واقع با خیال راحت می شینی ُ اونجا می شه یه گوشه از ملک مطلق خودت.بعد خیالتو می فرستی بره سمت دیوید ممتُ مارگریت دوراسُ اریک امانوئل اشمیتُ بقیه دوست و رفیقاش.حالا اگه نشستن روی این صندلی های چوبی براتون دلنشین نیست می تونید اسباب و وسایلتون رو به صورت کامل به یکی از مبل های نرم و توپی کنار هر بخش که واسه مطالعه تعبیه شده منتقل کنید و تا دلتون می خواد با موسیقی ملایمی که پخش می شه کتاب بخونید و لذت ببرید.حتی دمنوشتونم ببرید با خودتون.یعنی در این حد راحتی.هر از چند گاهی ام یه معرفی کتاب،نمایشگاه کاریکاتور یا عکس ،نمایشنامه خوانی و ... توش برگزار می شه که حسابی سر ذوقتون میاره.کلا"هم گالریه هم نمایشگاه هم سالن تئاتر می شه هم کافه است هم البته شهر کتاب.حتی می تونید کارت پستالهای رایگانش رو بردارید با خودتون به خونه بیارید و مثل من بچسبونید به یخچالخنده (این پایینن ). دیگه اینکه تو روز بدون نایلکس هم که 21 تیر می شه بهتون به جای نایلکس از این پاکت های کاغذی قند در دل آب کن می دن که من که کلی باهاشون ذوق می کنم.خلاصه زندگی در شهر کتاب به طرز زیبایی جریان داره و...یه همچین بهشتی ست شهر کتاب من.

 

 

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٩
سنجاق شده به :