یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

یک تلنگر

پیرمرد بادکنک فروشی هست که گاهی در مسیر رفت و آمدم می بینمش.چند تا بادکنک که باد ِ کمی دارن رو به یه چوبی وصل کرده و در طول مسیری که من با تاکسی می رم پیاده حرکت می کنه.این پیرمرد یه جورایی برای من نماد امیدِ.نماد تسلیم نشدنه.نماد حرکته.با خودش گفته باید کاری کرد هر چند کوچیکُ معمولی.با خودش گفته باید مفید بود حتی اگه احساسِ مفید بودن تنها از حسِ خوبی باشه که از انجام کاری که دوست داری ناشی بشه. با این که هر روز همون بادکنکا رو دنبال خودش می کشه و حسم بهم می گه کسی ازش چیزی نخریده ناامید نمی شه و به کارِ هر روزه اش ادامه می ده.بعضا"گوشه ی خیابون بادکنکای کم باد رو حتی باد هم می کنه و امیدواره به کارِش.با دیدنش همیشه به زندگی بیش از پیش امیدوارتر می شم.بعضی از ما منتظر یه شانس بزرگیم تا از راه برسه و زندگیمونو دگرگون کنه حتی حاضر نیستیم کمترین تلاشی برای تغییر وضعیت موجود انجام بدیم.نشونه هایی تو زندگی پیرامونیِ همه ی ما هست تا بهمون یه تلنگر بزنه.یه تلنگر به تنبلی هایِ خود خواسته مون.یه تلنگر به نا امیدی های هر روزه مون.و این پیرمرد تلنگر عجیبی ست واقعا".



  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٦
سنجاق شده به :