یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

آدمهای این روزها

این روزها از کنار هر کسی تو خیابون رد می شی،یا تو صف عابر بانک می ایستی یا روی صندلی اتوبوسُ تاکسی می نشینی یه چیزی بدجوری توجهتُ جلب می کنه اونم اینه که همه ی آدما این روزا تو یه چیزی با هم وجه اشتراک دارند.آدما این روزا شاد نیستند.دیگه کمتر کسی رو می تونی پیدا کنی که با بغل دستیش حرف بزنه و از ته دل بخنده.کمتر آدمی پیدا می شه که از جاش بلند شه بایسته و صندلی شو به آدم پیری تعارف کنه.این روزا آدما فقط منتظر یه جرقه اند تا بغضشون بترکه و یا سرِ همدیگه فریاد بکشن.این روزا چیزای زیادی هست برای غر زدن،نالیدن،گریه کردن و فریاد زدن.ملاحظه جای خود را به پرخاش داده و آدمها کمتر هوای همدیگر را دارند.این روزها همه مثل بچه ها کم طاقت شده اند و هر حرفی از دهنت درآید دو برابر جوابت را می دهند.انگار نه انگار همه در یک وجب خاک به اسم"زمین"زندگی می کنیم.واقعا"هم یک وجب خاک.چند روز پیش در وب عکسی دیدم از زمین که از سیاره زحل گرفته شده بود.در آن عکس زمینِ دوست داشتنی ما مانند کورسوی نوری آبی رنگ بود و ما حتما"اندازه ی یکی از اتم های این کورسوی آبی نبوده و نیستیم.آدم ها این روزها به آن کورسوی آبی فکر نمی کنند.هر چقدر هم بزرگ باشی در نهایت ذره ی کوچکی هستی آز آن نقطه ی آبی خیلی کوچک.بی رحم شده اند آدمها این روزها.نسبت به خودشان و نسبت به دیگران.خیلی وقت است که از آن بی مقدمه خندیدن ها خبری نیست.حالا آدم ها وقتی نگاهشان تصادفی با نگاه دیگری تلاقی می کند لبخند نمی زنند روی برمی گردانند.صدای اعتراضشان همه جا بلند است و دعای هر شبشان این است:خدایا شکرت که همه چی برای ما مرتبه و ما چیزی کم نداریم.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٦
سنجاق شده به :