یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

ما عادت کرده ایم

بعضی وقتا به زندگی تو یه جای دیگه فکر می کنم.یه دشت،یه کلبه ی روستایی، خارج از شهر های شلوغ ُ پر ترافیک،جایی که وقتی نفس می کشی اکسیژن خالص بکشی تو ریه هات نه سربُ بوی بنزینُ هزار آلاینده ی دیگه،جایی که فاصله میان مبدا ومقصدشُ تو چند دقیقه بشه رفت نه تو چند ساعت ،خبری از صف های طولانی،وقت های هدر رفته،شلوغی های بی مورد،بوق های ممتد،عجله و گرانی نباشه.جایی که به جای صدای برج سازیِ آدما صدای باد ُ پرنده بپیچه تو گوشم.بعضی وقتا حسرت آدمایی رو می خورم که توی یه همچین جاهای دنجُ آرومی زندگی می کنن و از هیاهوی شهر بی خبرن.
اما همه ی ما شهر نشین های خسته انگار چاره ای برای زندگی تو شهرهای شلوغمون نداریم،انگار عادت کردیم و کاریشم نمی شه کرد.اگه یه روز همه چی طبق معمول همیشه پیش نره و مثلا"ترافیک نداشته باشیم یا به وضوح بشه کوه های شمال شهر رو دید  اتفاق عجیبی افتاده.ما یه جورایی تو شلوغی شهر گم شدیم و هیچ وقت نمی تونیم از شهر آلوده و شلوغمون دست بکشیم.همیشه دلمون می خواد به جاهای خوب و خوش آب و هوا و روستایی بریم اما هیچ وقت نمی ریم و بهونه هامونم مختلف اند از کارُ تحصیل گرفته تا خویشانُ نزدیکانی که نمی تونیم رهاشون کنیم.فقط دلمون می خواد اینجا نباشیم ولی پای رفتن هم نداریم و به دنبال روزمرگی های خودمون صبح رو به شب می رسونیم و امکانات شهر را بهانه می کنیم،زودتر می میریم و زندگی نمی کنیم بلکه تنها زنده هستیم.ما عادت کرده ایم عادت.و عادت چیز بدی ست.
پس خوشا به حالت ای روستایی...

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٤
سنجاق شده به :