یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

از راننده اتوبوس تا به امروز

زمان بچگیِ من از هر کسی می پرسیدی می خواد در آینده چکاره بشه اگه دختر بود می گفت دکتر یا معلم و اگه پسر بود می گفت مهندس یا خلبان.اما من از همون بچگی هم عوالمم با بقیه بچه ها فرق می کرد و اصلا"دوست نداشتم دکتر یا معلم یا چیزی تو این مایه ها بشم.به جاش دو تا شغل رو دوست داشتم داشته باشم که البته خب بعدا"نظرم عوض شد.اما اون موقع عاشق شغلای انتخابی خودم بودم  که یکی از اونا ناظم مدرسه بود و یکی دیگش راننده ی اتوبوس.تصور یه همچین شغلایی برای یه دختر بچه ی حدودا"8، 9 ساله هم خنده دار و هم دور از ذهنه ولی واقعیتشو بخواین اون موقع خیلی جدی بهش فکر می کردم.دلیلم برای راننده اتوبوس بودن این بود که جاش تو اتوبوس از همه بهتر بود و صندلیش از همه بلندتر تا جایی که می تونست به کل خیابون احاطه داشته باشه ،بعدشم خیلی از آدما به من احتیاج پیدا می کردن واسه اینکه هر روز برن به مقصد مورد نظرشون.حتی مخاطبای من از مخاطبای یه دکتر هم اینجوری بیشتر می شد و منم که کلا"عاشق مخاطب داشتنم.دلیلم برای ناظم بودن هم این بود که عاشق ژست گرفتن برای بچه ها بودم و بدم نمی اومد یه کم خشونت و صلابت داشته باشم تا بچه ها ازم حساب ببرن و خب هر دو مورد خشونت و صلابت رو ناظم مدرسه داشتچشمکشایدم ناظم مدرسمون در اون موقع انگیزه ی من شد برای داشتن این آرزو.چون عاشق قد بلند و پشت صاف و بدون قوز کرده اش بودم و چند بارم به مامانم گفتم یکی از اون مقنعه بلندایی که اون سرش می کنه رو برام بدوزه که اینکارو نکرد که شاید اگه برام می دوخت الان ناظم یه مدرسه بودم و چقدر خوب شد که ندوختچشمک .برخلاف بقیه دخترا که تو سن و سال من آرومن و معمولا"کمتر شیطون هستند، من شیطنتم بسیار زیاد بود چیزی که الان برای خودمم غیر قابل باوره.
به هر حال اون دوران گذشت و من الان دارم فکر می کنم چقدر خوب شد به این 2 تا شغل دوران کودکیم نرسیدم من واقعا".تشویقکلا"الان هم راننده ی اتوبوسا رو اعصابمن و هم ناظمای مدارس.
از یه دورانی به بعدم دلم می خواست همزمان این 3 تا کارُ داشته باشم:کتابفروش یه کتابخونه ی بزرگ،صاحب یه کافی شاپ آروم و دنج و گوینده ی رادیو. که خب الانم کمابیش بدم نمی آد داشته باشمشون و یه جورایی شغل الانم با یکیشون در ارتباط نزدیکه.در راستای رسیدن به 3 شغل ذکر شده دارم سعی خودمو می کنم و از خونه شروع کردمخنده،به این صورت که یه کتابخونه ی خوب تو خونه دارم که دارم گسترشش می دم،درست کردن انواع چایُ،دم نوشُ قهوه رو تو خونه تمرین می کنم و برنامه ی کتابخونی مدونی رو در دستور کار دارم تا شبا بشینیم با چای برگزارش کنیم.می گم این سه تا شغل چه سنخیت عجیبی با هم دارنا.نه؟

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٢
سنجاق شده به :