یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

عادت می کنیم

آدم عادت می کند به وبلاگش،عروسکی که شب ها کنار تختش می خواباند،آل استارهای کهنه و کثیفش،کوله ی مشکی بزرگش،آدم به نوشتن عادت می کند،به خندیدن وسط گریه های شبانه عادت می کند،آدم به گربه های خیابان هشتم عادت می کند،به ناهار خوردن در ساعت 4 بعدازظهر عادت می کند،به زنگ نخوردن تلفنش تا مدت ها عادت می کند،آدم به همه ی اس ام اس های تبلیغاتی همراه اول عادت می کند و با صدای اس ام اس دیگر از جا نمی پرد،آدم به این که کسی منتظرش نباشد عادت می کند،به این که حالش برای کسی مهم نباشد عادت می کند،آدم به تنهایی عادت می کند،به وانت سبزی فروشی که هر صبح توی کوچه داد می زند عادت می کند،به چشم های خمار و پف کرده و سردردهای مزمن اش عادت می کند،آدم به حال و روز بدش عادت می کند به عکس های الکی خوش آب و رنگ و دلخوشی های مصنوعی اش عادت می کند.آدم به بی تفاوتی و بی خیالی عادت می کند،به همبرگرهای نیم سرخ شده و شلوارهای تا زانو پاره عادت می کند،آدم به قهوه ی صبح زود و آخر شب عادت می کند،به چسباندن عکس های روزهای خوشحالی اش به یخچال،به هم زدن مدام پیاز داغ توی ماهیتابه.آدم به دیدن سریال های بی سر وته و خواندن کتاب های عامه پسند عادت می کند،به باد کلافه کننده ی مستقیم کولر عادت می کند.آدم از یک جایی به بعد یاد می گیرد غر نزند عادت کند.آدم به روزمرگی هایش عادت می کند،به پتویی که می کشد روی دماغش تا از سرما سرخ نشود عادت می کند به دمپایی هایش و کیف پولش حتی.آدم یاد می گیرد الکی جلوی تمام دوربین های دنیا بگوید سیب و دندان های ردیفش را نشان بدهد و چلیک عکس الکی حالش را جا بیاورد.آدم به شیشه ی عینکش که خیلی وقت پیش شکسته عادت می کند به جای زخم هایی که ساعت روی دست چپش گذاشته و به ریختن موهایش وقت برس کشیدن بعد از حمام.آدم به جویدن ناخن هایش  عادت که هیچ دل می بندد حتی.آدم آدمه عادت کردن است.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢٠
سنجاق شده به :