یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

حجم لاپرلایی ات را بینداز دور

داشتیم به پیتزاهایمان گاز می زدیم اما من به سیزده روزی فکر می کردم که خیلی چیزها توی دلم جابه جا شده بود،به کتابخانه ی به هم ریخته ام فکر می کردم و به تصمیم های امسالم.گفت توی کیفش عطری دارد که روی همه ی وسایلش می زند تا کسی را به یادش بیاورد که سال ها پیش گذاشته بود و رفته بود و من با خودم فکر کردم زنده نگه داشتن آدم ها از بین بردن تدریجی خود آدم است.دست های سسی مان را که داشتیم پاک می کردیم فکر کردم تمام دستمال های دنیا بوی عطر لاپرلا می دهند.توی سرم جا نمی گرفت آدم همه چیزش بوی لاپرلا بدهد حتی برگه های دفترچه ی بیمه ی تامین اجتماعی اش.عکس می گرفت،زندگی خوبی داشت،تا حالا برج ایفل و دیوار چین را دیده بود و از معبد بودایی های پاتایا هزار تا عکس داشت ولی حالش خوب نبود.همه ی کامواهای دنیا را زمستان ها شال گردن می کرد و هر روز صبح روی یکی از میزهای رو به خیابان سام کافه اسپرسو و کرواسانش را با طمانینه می خورد اما حواسش پی اولین روز آذری بود که دستکش نداشت و نوک دماغش از سرما قرمز شده بود و داشت توی سربالایی اندیشه با خودش می شمرد.حالا با یک عالم لاپرلا نشسته بود روبه روی من و با بند نیکونش بازی می کرد،همیشه چیزی هست که کسی از آن خبر ندارد.همیشه تمام زندگی ما بوی لاپرلا می دهد.اول آذر ها همیشه هستند با چند ماه پس و پیش.زندگی مان را می کنیم،لابه لای ترافیک دود را به ریه هایمان می کشیم،توی تمام کارگاه های نقاشی و مجسمه سازی اسم می نویسیم،پشت میز تمام کافه ها قهوه ی تلخ می نوشیم،از مجسمه ی آزادی عکس می گیریم و برای همدیگه از سر برج پیزا دست تکان می دهیم.اما نفس امان بالا نمی آید چون حجم سنگینی داریم که با خودمان هی اینور و آنور می بریم.حجم سنگینی که بوی لاپرلا می دهد .بوی یک روز خوب یا بد در تقویم را.نوشتم"حجم سنگین لاپرلایی ات را جایی همین دور و برها رها کن.به دست های سنگینی فکر کن که روزی می توانست شیشه ی لاپرلایت را بشکند"و وقتی رفت تا پول پیتزاهایی را که خورده بودیم حساب کند انداختمش میان همان حجم سنگین با بوی آزاردهنده اش.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱٥
سنجاق شده به :