یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

مثل ماندن یک کلاه کپ گوشه ی ذهنت تا همیشه

آدم گاهی خیال برش می دارد برود تمام آن چیزهایی که یک روزی جایی، پشت ویترین مغازه ای، توی بساط دست فروشی دیده بود و ساده و با یک آه از کنارشان رد شده بود را بخرد.چیزهایی که گاهی به بهانه ی بی پولی، کم پولی، پس انداز، آینده نگری و هزار مزخرف دیگر خریده نمی شوند اما فکرشان همیشه با شما هستند.چیزهایی مثل کلاه کپ، حوله ی صورتی، دمپایی لا انگشتی، شال گردن،پیژامه ی راه راه آبی قرمز،پاپیون های گل گلی دوک، جا کلیدی تن تن، پیراهن آستین بلند ال سی وایکیکی،پتوهای دو نفره ی پشمی بنفش، ساعت های رنگی سواچ  و ..آدم گاهی دلش را بین خروارها چیز به درد نخور و به درد بخور جا می گذارد.انقدر نمی خردشان تا برایش مفهومی عجیب و غریب می گیرند.دور می شوند.انگار دستت دیگر هیچ وقت بهشان نمی رسد.بعد سه سال دیگر که از کنارشان رد شوی همه چیز عوض می شود برایت.هنوز همان قدر می خواهی اش اما جور دیگر.حالا شاید اگر از دور هم نگاهی بهشان بیندازی راضی ات می کند.اگر توی کیفت، روی تختت، توی تنت هم نباشند همین که لیستی داری ازشان و گاهی نگاهت بهشان می افتد کافی ست.شاید از یک جایی به بعد دیگر حتی نخواهی داشته باشی اشان.همین که ذهن تو مالکشان باشد خوب است.شاید اگر ذهنت مالک چیزی باشد بیشتر دوام بیاورد برایت حتی.آنوقت مثلا یک روز که با دخترت توی خیابان قدم می زنی می گویی ببین روزی این فروشگاه کلاه کپی داشت که می توانست مال من باشد و هزار سال پیش دور انداخته شده باشد اما من هرگز نتوانستم بخرمش و هنوز توی ذهنم نو نو است، نشسته است درست همان گوشه ی ویترین و تا همیشه از آن من خواهد بود.

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٩
سنجاق شده به :