یک فنجان چای در بعدازظهر

پل والری می گه انسان در اون چیزی که می بینه به دنیا می آد و می میره.اما فقط چیزی رو می بینه که فکر می کنه

حتی لمیز هم نمی تواند احساسمان را عوض کند

دیروز مردی را دیدم که دامن پوشیده بود و صورتش را سیاه کرده بود و جلوی فرهنگسرای ارسباران لابلای ماشین های در ترافیک گیر کرده می رقصید و آواز می خواند و مردم محل سگ هم بهش نمی گذاشتند و دست هایشان را روی بوق ماشین هایشان بیشتر فشار می دادند و سرهایشان را بیشتر از شیشه بیرون می آوردند و فحش هایشان با آهنگ حاجی فیروز قاطی شده بود.دیروز آدم هایی را دیدم که بی اعتنا بودند به آسمان آبی و ابرهای پنبه ای خیلی بعید تهران و چراغ قرمز چهار راه جهان کودک را رد کردند و خندیدند به آدم های پشت خط ایست مانده و دور شدند.دیروز آدم هایی را دیدم که توی ماشین های اندازه ی اسباب بازی اشان در مدرس می راندند و از آن فاصله ای که من ایستاده بودم پورشه و پراید تفاوتی نداشتند با هم.دیروز راننده های تاکسی خط میدان مادر سیدخندان یک غیر راننده ی تاکسی را به باد کتک گرفتند و بی تفاوت از کنارش گذشتند و زنی در بلوار میرداماد به پانصد تومانی های پاره اعتراض می کرد و جلوی پایتخت پسری زل زده بود به آیفون های سیکس و نوکیا ان هفتادش را هی این دست و آن دست می کرد.دیروز فهمیدم شیک با تریدنت قطعا فرقی ندارند وقتی شیرینی هردویشان فقط 2 دقیقه زیر زبانت می ماند و نفهمیدم چرا مانتوهای جمهوری با میرداماد اینقدر اختلاف قیمت دارد و آدم ها چطور دلشان می آید جلوی چشم بچه های تا دماغ چسبیده به شیشه توی رستوران رو به خیابان برج اسکان سالاد بوقلمون و کتف کبابی به نیش بکشند.دیروز گربه ای سر جلفا رفت زیر ماشین و کسی سرش را به علامت تاسف تکان نداد.دیروز توی همه ی رستوران ها پر بود از صدای خنده و کش آمدن پیتزاها و سر رفتن گاز نوشابه ها روی میز.لمیز روی لیوان هایش نوشته "به زودی احساس بهتری خواهید کرد".اسپرسو، لاته، موکا و کاپوچینویش را امتحان کرده ام اتفاقی نیافتاده است هنوز.حتی اگر لمیز هزار تا شعبه بزند در این شهر.احساس خیلی از آدم ها عوض نمی شود هیچ وقت

 

  
نویسنده : زهرا کمالی ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٦
سنجاق شده به :